فیشــــــنگار

همسر یعنی قلب منفصل، عشق متصل

چهارشنبه, ۱۵ بهمن ۱۳۹۹، ۰۸:۱۵ ق.ظ

روزی که به خاطر یک آزمایش هولناک و ترسناک باید به بیمارستان می‌رفتم هیچکس خبر نداشت؛ شب قبلش(چون خیلی ترسیده بودم از نتیجه آزمایش) با خیلی‌ها تلفنی صحبت کردم.

 

آن شب با پدرم چند دقیقه ای تلفنی صحبت کردم. بعدش با برادر و خواهر کوچکم هم حرف زدم اما وقتی مادرم آمد پشت خط یک آن نفسم در سینه حبس شد و مقاومت گلویم در برابر بغضِ ممتدِ فروخورده ام شکست و نتوانستم حتی یک کلمه حرف بزنم. مجبور شدم قطع کنم و چند دقیقه بعد دوباره (با تجدید قوا) زنگ زدم. (فکر میکردم این آخرین گفتگوها است، توهم زده بودم)

 

آن شب فهمیدم آدم نمی تواند احساساتش را از مادر خود پنهان کند. حتی اگر فرسنگ‌ها از او دور باشی. مادرم تنها کسی است که دروغ هفت‌ساله مرا باور نکرده است. او گول نمی‌خورد چون خودش منشاء احساسات ما است. احساسم به تو در گفتن نمی‌آید... روزت مبارک مادر، دست بوسم.

آن شب‌های کذایی قبل از آزمایش هر کدامش به اندازه یک سال بر من و همسرم گذشت. دردی داشتیم که تنهایی آن را به دوش می‌کشیدیم... هول و هراس عجیبی داشتیم. او روبروی من می خندید و در خلوت و تنهایی خود اشک می ریخت... ساعت ها به گوشه ای خیره می‌شد و خود را در آینده دردناک بی من می‌دید... و با این همه آن دو سه شب تمام تلاشش را کرد که من روحیه داشته باشم... هر وقت که به آن شب‌ها فکر می‌کنم هر جا باشم دلم برای او تنگ می‌شود... به او بگویید دوستش دارم... یک دنیا 💑❤💙

بانوی من روزانه نویسی

سلام علیکم. بسیار عالی توصیف کردید. ممنون

سلام و ممنونم از حضورتون. دوست داشتم اون حس و تجربه خاصم رو بگم از میزان دلبستگی ام... که قبلش بهش توجه نداشتم

خیلی قشنگ نوشتین

خدا حفظ کنه همه مادرا رو...

 

و خدا سلامتی بده بهتون

سلام، تردید داشتم که بتونم درست منتقل کنم حرفمو :) ممنون
،به شما هم روز مادر رو تبریک میگم 🌼

خییلییی قشنگ بود ...

دقیقا هروقت میام با مامانم حرف بزنم دو کلمه نشده بغضم میترکه..

چرا اونوقت؟ :|

ممنون از تحسین تون :)

خب هجوم احساسات بر من غلبه میکنه لابد دیگع :/

آدم باید با مامانش صادق باشه

چه تیتر خفنی بود :)

سلام غریبه :) چجوری میشه شما رو دنبال کرد؟
ممنون

همسر یعنی کسی که هم میتونه اعصابتو خراب کنه هم بلده چطور آرومش کنه.

راستکیه وبتون؟ :)

هوم! حاجی، الان متوجه شدم که برگشتی و منظم مثل قبل می‌نویسی، خیلی خوشحال شدم! هرچند از فیش برداری به عاشقانه نویسی افتادی، اما بازم خوش اومدی =)

 

نمی‌دونم شناختی یا نه 😅

سلام علیکم و رحمه الله و برکاته :)) هوم برگشتم که شمع محفل دوستداران حقیقت و معرفت باشم :/

آره اسمت یادمه. بقول شاعر :))  بهار بهار چه اسم آشنایی، اما خودت کجایی ؟
کاربران بیان میتوانند بدون نیاز به تأیید، نظرات خود را ارسال کنند.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی