فیشــــــنگار

ماجرای دزدی که بازبگشت و کیف را بداد

دوشنبه, ۳۰ مرداد ۱۳۹۶، ۱۲:۳۵ ب.ظ

امروز موتوری کیف یه بنده خدایی رو زده بود
طرف باعصبانیت داد میزد …
فرومایه، بازگرد

بنده خدا فک کنم استاد ادبیات بود
هیچی دیگه دزده در حالی که از خنده داشت می مرد بازبگشت و کیف را بداد :)))

لبخند

الان تو خودتی؟
قالب خوبه؟ :)))
خب پس خودتی
چرا هی عوض میکنی؟
:)
نه
:دی
من اونو بیشتر دوس داشتم
از سر بیکاری و بی فیشی :))
اینو تو یکی از وبلاگای دوستای  بیانی خوندم
ممنون
:)))
واقعنی بود این ماجرا؟

+  در مورد پستم درسته طولانی شد اما مهم مطلب بود که مفیده!
برای خانما مفیده یا ما هم بخونیم؟ :))

+ نه بابا لبخند بود :)
یعنی واقعا بعضیا چقدر تمیز حرف میزنن. تو اون لحظه من اگر بودم و میخواستم بگم فرومایه بازگرد، حتما یه ربع تمرکز لازم داشتم.

تا اون موقع هرچی تو کیف بود هاپولی میشد. پس بهتر این بود که بگم: خـ..ش...ی...ک...ا....ر... واینَسی میام باباتو....خ...ی....گ....ث....پ....ز... :))))))))
شما چطور؟:))
من یبار حواسم نبود یه موتوریه اومد کیفمو بزنه :) هر چی زور زد از دستم در نیومد بند کیف ول کرد رفت :))))

+ کارگرای ساختمان روبرو داشتن نگاه میکردن بجای اینکه منو تشویق کنن به اون میگفتن خاک بر سرش خخخخ !
:)
خنده دایناسورم در آوردم ایول خخخخ :))
:)
بهت گفته بودم مدتهاست دیگه فکر نمیکنم اینجا یه کارگر ساده ای؟:)))
یاعلی 
بعد اونوقت این خوبه یا بد ؟ :) 
خوبه دیگه اختیار امور رو به دست گرفتی و به مهندسی ترفیع گرفتی:))
یاعلی
باید خدمتتون عرض کنم که اشتباه برداشت کردید :) فیش اخیر نیز کپی پیست بوده است :))
خخخخخخخخ
خدا خیرتون بده. تو این کلافه بازار کلی خندیدم

یاد استاد ادبیات خودمون افتادم.
بچه ها ته کلاس حرف میزدند، با لهجه ی ادبی میگفت: شماها چکار میکنید اون ته کلاس؟ ریز و درشت، گرد و دراز!!!
خخخخخ :) این دبیرای ادبیات خیلی خیلی خاص و باحال بودن :)))
درود ... یحتمل ... دزد ؛ عیاری بوده ؛ بس جوانمرد ( رابین هود ) ؛ که فهمیده ادیبی را طراری نموده ؛ پس نادم گشته و انابت نموده .... 
شیخ-پوراسد
خخخ ایول شیخنا :)
اسم دزد اومد 
یاد دزدهای کیف دستی خانداداشم افتادم :|

یاد دزدهای که شبانه  بقصد مسافرکشی داداش چهارمم رو سوار ماشین شون کردند و کل وسایل شو که هیچ دزیدند :| داداشم رو  تا تونسته بودند کتک زده بودند  و تو جاده شیراز داداشم با سر و صورت خونی  نصف شبی رها کرده بودند :|
از هر چی دزده متنفرم :/
واقعا از دزدا بدتون میاد؟ :)))
قالب نو مبارک. چقدر تغییر! :)
مشرف فرمودی! :)

قالب فقط قدیمی :))
آقای میرجلال الدین کزازی(حفظه الله)دقیقا اینطورین.برخی دوستان که باهاشون در ارتباطن از میزان سره بودن گفتارشون خاطرات جالبی دارن.
خخخ من توفیق نشده با ایشون صحبت داشته باشم :)) مطمئنم سیستمشون هنگ میکنه خخخ
:|
تقصیر منه که به مهندسی ترفیعت دادم همون‌کارگر بمون اصلا:)))
+مطالب وبت جالبه کلا چه فیش چه غیرفیش:)
یاعلی
اینو نگی چی بگی !؟ :)))
فقط دزدای فیلم ها رو دوست دارم به هدفشون برسن :دی 

ولی دزد واقعی رو نه :|

@حوا بانو 
قالب فقط قدیمیشون :)
این قالب حالت قفس داره خفه است :|
ولی چه فایده حرف ما رو که گوش نمیکنن عوض کنند:|
@حوا بانو  :)
:|
جوکت تکراری بود خواستم تو ذوقت نخوره:))
تقصیر منه که میخوام روحیه ات رو از دست ندی:)))
باشه تو خوب :))

+ سریال گمشدگان (شبکه2) رو دنبال میکنید شما؟ :)
لایک
واقعا شما ارشدین؟ :)
به به چه تغییراتی ....
مبارکه ..

سلام :) سلامت باشید :) به به
چرا پستتون دوباره به روز رسانی شد ؟؟^__^

باز  دزد اومده ؟:))
کجاست ؟:))
اول دقت کنید بعد سوال :)
:))) خیر وقتم پره فیلم‌ نمی بینم:||
فرصت کردید ببینیدش داره به جاهای جالبی میرسه :))

#گمشدگان
خب اینو یکبار تعریف کردین برای جناب میرزا :))
منم یه خاطره تعریف کنم ؟:)
اجازه هست استاد ؟:)

بله اصلا میرزا این سوالو از همه پرسید خب! :)
یبار اومدن کیف یه پیرزنه رو بزنن. پیرزنه با کیف کوبید تو سر موتوریه. با کله رفت تو جوب. پیر زنه هم راهش رو کشید رفت. :|
خخخخخ با چشای خودت دیدی؟ :))
:))))
واقعا دزد بی عرضه ای بود به نظرم (ارزه،عرزه،ارضه و..)
قبول دارم :) تازه منم غرق در افکار خودم بودم :) ولی همینجوری همیشه دسته کیفو محکم میگیرم :)
واران@
لابد خودشون اینو بیشتر دوس دارند  :)
شایدم اونو :))
میرزا چی پرسید ؟^__^
+
مریم بانو 
عرضه درسته روله :)
قرار نیس بحث پیرامون بخش دیگه ای رو از کتاب استاد مطهری(ره)ادامه بدین؟برنامه چیه؟داستان از چه قرار خواهد بود؟
سلام فردا یا عصر میخواستم بگم بخش بعدی رو :) معمولا هر هفته شنبه باید بخش بعدی رو تموم کنیم :) حذفیاتشم اعلام میکنم اگر داشت
این تصاویر و این اسمی که اون بالاس(نگار)جالب نیس.
خوبه که ! :)
و شاید هر دوتارو :))
هر 5 تا رو حتا :)
@حوا بانو

ما باید بیشتر دوست داشته باشیم :)
ایشون که فقط تو پنل کامنتا رو تایید میکنند :))

درضمن حتی  شاعر  پارسی مولوی در اینباره می فرماید :
هر کسی   کو دور ماند از اصل خویش ( اصل خویش در اینجا منظور قالب قبلی :دی ) بازجوید روزگار وصل خویش ( تلمیح به قالب قبلی :دی )
مطمئنید مولوی بوده؟ :))
نفهمیدم چه ربطی به‌ پست و حرف من داشت ولی باشه:)))
ممنون
یاعلی
اگه دیده بودینش بهتر متوجه اون تیکه کلامه میشدین :)
بدتر از همه اینه که یه آدم لات و لختی مثه من مهندس بشه!
بعد تو یه جلسه ی باکلاس کاری یه نفر بره رو اعصابت!

تو هم حواست نباشه و یه فوش چارواداری نثارش کنی!!!
تا آخر جلسه در سکوت برگزار شد با چشمهای گرد!!!!
اصفهانیا کلمات  معمولیشون هم کم نداره حرفایی که واسه بقیه نامتعارفه :) مثلا همو صدا میزنن میگن خره! صبر کن :))
شما یه وقت یه حال و احوالی نپرسینااااااااااااااااااااا:/
قهر قهر تا قیامت:/
اوف واقعا یادم از شما رفته بود!! :)) ببخشید.

+احتمالا درگیر انتخاب رشته ها بودین و پول درآوردن :))
لا اله الا الله چی بارم کردی که خودمم نفهمیدم؟:)
+شوخی میکنم امیدوارم ناراحت نشی اصلا تو خوب:))
مثل اینکه متوجه شدین :) +خدا رو شکر
من دزد خداروشکر تا به حال بهم نزده 
ولی میدونم بزنه ، دو دستی تقدیمش میکنم و میگم مال خودت ببر :))) 
چون هیچی تو کیفم نیس :)) 
بفهمه سرکارش گذاشتی برمیگرده ها خخخ :)
@واران
:)
ممنون حسم بهم همینو میگفت :)
عرضه؟
@دلژین
احتمالا کیفتو پر پول هم بکنه بعد بهت بدتش :دی :)))

+من راهنمایی بودم دو تا خانوم که یکیشون هم سن خودم بود و یکیشون که خیلی سنش بزرگتر از من بود و اتفاقا در پوشش گدا بودند سر کوچه مون ساعت ۳و نیم بهم حمله کردند و یکیشون دهانم گرفت یکیشون دستم !
و سعی داشتند کیف مو بدزدند !

ساعت ۳:۳۰ کلاس فوق العاده داشتیم باید میرسیدیم و متاسفانه گیر این دو تا دزد افتاده بودم نمیدونستم چکار کنم یکیشون که دهنم رو بسته بود عینکمو انداخت زمین (اونموقع عینکی بودم الان نیستم ) بعد درصدد بردن کیف شدند که من چون رزمی کار بودم تونستم از دستشون فرار کنم و چون خیلی عجله داشتم پاپی این نشدم که داستانو رو برای بقال سر کوچه مون که فامیل مون هم بود بگم بلکه اونا رو بگیرن عینکو زدم به چشم ده بدو و رفتم مدرسه :دی 
ولی هنوز صد قدم نرفته بودم که تازه فهمیدم خدا بهم رحم کرده عینکم نشکسته :دی

ولی وقتی رسیدم  مدرسه تمام چهار ستون بدنم داشت از ترس میلرزید :((
بعد دبیر ریاضی مون گفت چته ؟چی شده حالت خوب نیست رنگت پریده ؟
داستانو براش کفتم باور نکرد اول بعد گفت آفرین :)
بعد منو برد دفتر یه آب قند بهم داد :)

ولی یه هفته گذشت اون دزدا (دزد حرفه ایی )
 دوباره به کوچه مون اومدند بمحض اینکه اومدند با همکاری همسایه ها مون یکیشون دستگیر شد و تحویل پلیس دادیم :) اون یکی هم به مادرم التماس کرد ما هم بخشیدمش اونی که کوچکتر بود.

این بود خاطره من از دزدای که نتوستن کیف منو بزنن:))
و بجاش من زدمشون :دی 

شد یه پست طولانی :))
ببخشید :)
ممنونم از تریبون آزاد :))
یادم باشه بعدا این پست رو حذف کنم :))
عه چه تحولات عظیمی اینجا رخ داده 
مبارکه :)
توی تاریخ ثبتش کن :))
سلام
خودمون موتوری هستیم آزاریم نداریم بوخودا :|
اصولا کیف برنمیداریم
درسته :))
واقعا خاک تو سرش :))
شوخیدم خدا رو شکر فرومایه به هدفش نرسید و شما با زور بازوی خویش بر وی ظفر یافتید
فرو مایه را هر چه ناسزا گفتم بازنگشت! میخواستم ببینم کدوم بوقی بود :))
چیش درسته ? @_@
حرف شما درسته کلا :)

+فقط نرختون یکم بالاست انصافا :/
نرخ چی دچاااار ???
آخرش اون خندت تبدیل به :/ شد  هاهاهاها
نرخ مسافر کشی موتور :)
آی آی آی 😂😂😂
حالا دچارم شدی دچار جان ;)
سوار کردی تخفیف بده  :)
ن پ ارزه
:|
:)) فاصله استاندارد!
هر 5تا؟ نبودم درجریانشون نیستم :)

واران@
بله بله. درسته :)
هر کس میتونه 5 تا قالب اختصاصی داشته باشه توی بیان :)
پس که اینطور! به سلامتی :)
بله در جریان باشید :)
سلام از وبت دیدن کردم😃
بسی زیبا بود
میشه به وب منم سرکی بزنی شاید خوشت اومد و دنبال کردیم همو😃😇

حالا تو ای گران قدر نزد ما بیا😂😂
مملکته! :)

+سلام
وای خدا چه جذاب :))))
سلام :) جدی؟ بعدا شما استاد ادبیات میشید هم درموردتون کاربرد خواهد داشت :)
سلام :)
یاد خودم افتادم و گاهی وقتا که به شوخی کتابی حرف میزنم :دی
نه دیگه من فکر نکنم حتی اگه استاد هم بشم تو خیابون در لحظه بگم: فرومایه بازگرد! :)) خیلی نبوغ میخواد خدایی :دی

من همیشه از ترس دزد و اینا دستۀ کیفمو سفت می چسبم :]
تمرین کن دیالوگش رو ! تاثیر داره ها خخخ
@واران
چه دزدای حرفه ای بودن که زدن به دانش آموز!!!!
آخه تو اون کیف چی غیر از کتاب و قلم پیدا میشده؟
فک کنم میخواستن خودشو بدزدن خخخ :)
واااقعا؟
:)))))

چه بانمک بوده طرف
سلام آره دیگه دبیر ادبیات باید یه فرقی با دبیر ورزش داشته باشه دیگه :))
خخخخخ:)))
سلام :) بخند :)
منم شنیدم یه استاد ادبیات توی مینی بوس گفته "واپسین در را ببند" :)
خدا حفظ کنه این آدما رو :)
خخخ واپسین در؟ !
@ام شهر آشوب بانو 

پول تو جیبی که بود تو کیفم :))
بعد خیال میکردند طلا اینا تو دستمه ولی نمیدونستند من کلا طلا تو دستم نبود:)))


@جناب آقا مرتضی
یادتونه گفتین این پست منو (کامنت ۳۰ مراد ۹۶ ساعت ۱۴:۵۵ دقیقه ی منو حذف میکنین ؟:))
هنوز حذف نکردین ها :)))):دی 
صرفا جهت خنده :))
بنظرت یادمه؟!
کاربران بیان میتوانند بدون نیاز به تأیید، نظرات خود را ارسال کنند.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی