نگــــــــــــار

عنایت خاص امام زمان علیه السلام نسبت به حفظ ایران

مرحوم آقا سید عبّاس تهرانی نقل کرد که: برادرم یکی از رؤسای ارتش روس را در مهمانخانه ای دیده بود که از روی ناراحتی با صدای بلند فریاد می کشد و می گوید: آقا خوب، ولی شماها بد. برادرم می‌گفت: نزد آن فرمانده نشستم، مترجم او مطالبش را به فارسی ترجمه می‌کرد. از او پرسیدم: مقصود او از این جمله چیست که آقا خوب، ولی شماها بد؟


http://cdnimg.ghbook.ir/media/com_mtree/images/listings/m/12534.jpg

گفت: ما قصد داشتیم به ایران حمله کنیم، روزی که می خواستیم وارد مرز ایران شویم، کشتی بزرگی را دیدیم سر راه ما ایستاده، این مطلب برای ما تازگی داشت، زیرا قبلا بررسی کرده بودیم و چنین کشتی ندیده بودیم. نزدیک که آمدیم مشاهده کردیم کسی در کشتی نیست، فقط آقایی روی بام کشتی مشغول عبادت است. وقتی به او رسیدیم، به ما گفت: برگردید ایران صاحب دارد.


ما کنار رفتیم و فکر کردیم شاید خیال باشد، چشممان را مالیدیم و دوباره برگشتیم دیدیم همان کشتی با همان کیفیت موجود هست. به مرکز مخابره کردیم، دستور آمد که برگردید.


دانلود متن کامل  کتاب «روزنه هایی از عالم غیب» اثر آیت الله سیدمحسن خرازی فرمت pdf

پـرهـ امـ
۲۷ مهر ۱۷:۴۱
:| باور کنیم !؟ سلام.
پاسخ :
آقا ما داستان های آمدنیوز رو باور میکنیم چرا این چیزا رو باور نکنیم؟ :)
دیوانه ...
۲۷ مهر ۱۷:۴۲
آی آی آی :))) 
خدا حفظشون کنه که به فکر ما شیعه های از خدا بی خبرم هستن
اللهم عجل لولیک الفرج (کاش شعار نباشه )
پاسخ :
... چی بگم؟ :)
پرستوی منتظر
۲۷ مهر ۱۷:۴۳
اللهم عجل لولیک الفرج
پاسخ :
خدایا آمین
هویجوری :)
۲۷ مهر ۱۸:۰۵
چه جالب:)

پاسخ :
برا منم جالب بود!
مریــــ ـــــم
۲۷ مهر ۱۸:۱۲
برووو
:|
پاسخ :
شده دیگه :)
هاژ محمود
۲۷ مهر ۱۸:۵۷
سلام

باشد ک رستگار شویم! -___-
پاسخ :
سلام :) با این کامنت هایی که بقیه دادن من اصن نمیدونم چی بگم :)
ناشناس
۲۷ مهر ۱۹:۵۸
راست نیست 
نمونه اش جنگ جهانی به ایران کشیده شد و قحطی جان مردم را گرفت با اینکه ایران بی طرفی خودش را در آن اعلام کرده بود 
پاسخ :

نمونه ای از یاوران خاصّ امام عصر - ارواحنا فداه -

 

مرحوم آیت اللَّه حاج شیخ مرتضی حائری در یادداشت های منابر خود، که توسط آیت اللَّه شب زنده دار در اختیار این حقیر* قرار گرفت، فرموده اند: مسلّم است که در این عصر حضرت خلیفه اللَّه اعظم، اعوان و انصاری دارند که در مواقع مقتضی به مصالح عباد و بندگان شایسته حق که صلاحیت تکمیل دارند، قیام می فرمایند.

سپس برای نمونه داستان دکتر شیخ را که فرموده یکی از داستان های محکم و قابل استناد است به دو طریق صحیح: 1 - حاج سید عیسی جزایری از حاج عبّاس خان آصف، 2 - جناب عالم جلیل نبیل صالح آقای حاج شیخ محمّد صدوقی از حاج اکبرآقا ساکن مشهد مقدّس از دکتر شیخ ذکر نموده است و اضافه فرموده که تمام سلسله سند را حقیر دیده ام و می شناسم و همه آنان مردمان مورد اعتمادی بوده و می باشند.

 

آیت اللَّه حائری رحمه الله اصل داستان را از دکتر شیخ حسن خان عاملی نقل فرموده که خلاصه آن به شرح زیر است: دکتر شیخ گفت: در جنگ بین المللی اوّل که علی الظاهر از 1914 تا 1918 میلادی طول کشید دولت ایران بی طرف بود، ولی لشکری در اختیار مجلس شورای ملی بود که ژاندارمری نامیده می شد، این لشکر به تیپ های مختلف تقسیم شده بود و در مرزهای ایران به حفاظت می پرداخت، از جمله دو هزار نفر در کوه های ارومیه مستقر بودند تا از تجاوز روس ها به ایران جلوگیری نمایند، و من جرّاح همین قسمت و تیپ دو هزار نفری بودم.

 

شبی در همان کوه های اطراف ارومیه به رسیدگی مجروحین اشتغال داشتم، دیدم دو نفر نعشی (تابوتی) را حمل می کنند که آن نعش از ترکه مانند سبد ساخته شده و مرد زنده ای در آن خوابیده است، آن نعش را جلوی من گذاردند و همان مرد زنده از توی نعش با من صحبت کرد که تیری از طرف پشت قسمت راست وارد بدن شده از شما می خواهم که آن را در آورید.

من گفتم: این کار در شب مشکل است و وسایل لازم را ندارم.

آن مرد گفت: مگر چاقو و نخ و سوزن نداری. گفتم: چرا.

گفت: با چاقو پاره کن و پارگی را بخیه بزن.

گفتم: طاقت و تحمّل درد را نداری؟! گفت: طاقت دارم.

گفتم: می توانی روی این سنگ بنشینی! گفت: آری.

 

او را روی سنگ نشاندند، پشت او به طرف من بود و روی او به طرف زمین بود، با چاقو قسمتی از پشت او را پاره کردم و تیر را درآوردم، دیدم اصلاً ناله ای از او بلند نمی شود، تصور کردم که قلب او ایستاده و مرده است، خم شدم و به صورتش نگاه کردم دیدم زنده است و به ذکر الهی اشتغال دارد و زمین پیش روی او می درخشد. خیلی تعجّب کردم. به کار خود ادامه دادم و پشت او را بخیه زدم و او را در چادر مخصوص خواباندم.

 

فردای آن روز که برای رسیدگی به وضع او و پانسمان به چادرش رفتم، به او گفتم: من از این که هیچ ناله ای نکردی تعجّب نمودم، گفت: این طبیعی است، مگر نشنیده ای که مولی امیرالمؤمنین علیه السلام تیر را در حال نماز از بدن مبارکش بیرون آوردند و ابداً اظهار تألّم و درد نفرمود، سرّش همین بود که توجّه او به طور کامل به سوی حقّ بود و متوجّه بدن خود نبود تا درد آن را حسّ نماید، احساس درد متوقّف بر توجّه است، بحمداللَّه این قدرت در من موجود است.

 

دکتر شیخ گفت: این مرد کُرد در نظرم خیلی بزرگ جلوه نمود، و در همان ایام دیده بانان خبر دادند که لشکری از روسیه به طرف مرز ایران در حال حرکت است و این لشکر حدود سی هزار نفر می باشند. این خبر را رئیس تیپ دریافت کرده بود و به من اطّلاع داد و توصیه نمود کسی از آن مطّلع نشود تا بتوانیم به طور منظّم عقب نشینی کنیم. من این خبر را به کسی نگفتم مگر به همان مجروح، چون او را صاحب سرّ و مرد جلیلی یافته بودم. وی پس از شنیدن این خبر توجّهی کرد و گفت: آنان مراجعت می کنند و یا الساعه در حال مراجعت هستند (تردید از نویسنده این سطور است). من جریان را به رئیس تیپ گفتم، او گفت: ایشان مردمان دروغ گویی هستند و حرفشان بی اساس است، چند ساعتی نگذشت دیده بانان اطّلاع دادند که روس ها برگشتند و به سوی مملکت خود رهسپار شدند.

 

من پس از مشاهده این دوچیز عجیب از آن مرد، به او گفتم: شما کیستید؟ گفت: ما چهار نفریم که از اعوان و یاران حضرت خلیفه اللَّه امام زمان علیه السلام هستیم، یک نفر ما فعلاً در پاریس است و دیگری در مراکش و من مأمور این حدود هستم.

 

گفتم: شما که چنین قدرتی دارید، پس یک تصرفی بکنید که دولت روس به طور کلّی از بین برود. گفت: ما تا حدودی که نگذاریم کشور شیعه پامال اجنبیان شود دستور داریم که اعمال نفوذ کنیم و بیش از آن مجاز نیستیم.

 

گفتم: آیا شما می میرید و آلات قتل در بدن شما مؤثّر است؟ گفت: آری، از این لحاظ ما کاملاً یک موجود عادّی هستیم، نهایت به محض آن که ما مُردیم جانشین شخص متوفّی ازطرف ساحت مقدّس ولی اعظم تعیین می شود تا کارها معطّل نماند.

 

گفتم: من به شما حقّ حیات دارم، شما باید در مقابل آن پاداشی به من بدهید. فرمود: شما که به مشهد بروید، من در آن جا شما را خواهم دید و حقّ شما را ادا می کنم إن شاء اللَّه.

 

من پس از مدّتی به مشهد رفتم و در دستگاه جان محمّدخان بودم(15) که با لشکر تهران در جنگ و ستیز بود و آن ایام آغاز شاهنشاهی یا هنگام سردار سپهی رضاخان به حساب می آمد، کار من در دستگاه جان محمّد خان جرّاحی بود. شبی به دنبال من فرستاد و گفت: به فلان پاسگاه که در چند کیلومتری شهر است، برو و مجروحین آن جا را پانسمان کن.

آن شب سرد و بارانی بود، درشکه ای برای من گرفتند، من به تنهایی با لوازم جرّاحی روانه آن محل شدم، کسی در بیابان دیده نمی شد و هوا تاریک و سرد و بارانی بود، همان موقعی که درشکه در حال حرکت بود، دیدم هوا لطیف است و دو نفر در درشکه دیگری نشسته اند، یک نفر آنان همان کُرد است که من او را معالجه کردم، او با رفیق خود صحبت می کرد و می گفت: ایشان آقای دکتر شیخ است و حقّ حیات بر من دارد، وظیفه او این است که پس از رفتن به پاسگاه و انجام جرّاحی شبانه به شهر بازگردد، چون همین امشب لشکر از تهران می رسد و این پاسگاه را به توپ می بندند، باید از کار جان محمّدخان فاصله بگیرد و برکنار شود، چون او مغلوب و منکوب می گردد.

رفیقش به او گفت: پس این مطالب را به او بگو. گفت: او سخنان ما را می شنود. پس از این جریان دیدم وضع عوض شد، کسی در بیابان دیده نمی شود و چیزی جز باد و باران و سرما و سر و صدای شلاق که درشکه چی به اسب ها می زند، احساس نمی شود. به درشکه چی گفتم: شما کسی را همین حالا ندیدی؟ گفت: کدام دیوانه در این حال به این بیابان می آید. من به گفته آن مرد عظیم کُرد عمل کردم، و همان طور شد که خبر داده بود.


* سید محسن خرازی پدر سیدکمال خرازی (وزیر خارجه اسبق)

** دلژین **
۲۷ مهر ۲۰:۳۰
:)) خنده داره خدایی :)) 
روسیه با اون همه عظمتش قصد حمله کنه بعد سر یه کشتی با یه سرنشین عقب نشینی کنه :)) 

پاسخ :
چم :)
لوسی می
۲۷ مهر ۲۳:۲۹
آ کی هی کوی ژاپنی میاد ایران، بعد برمیگرده کشورش شیعه ی دوازده امامی میشه! ملت میگن ای بابا چی شد دینتو عوض کردی؟ تو که کلا لاییک بودی به این چیزا اعتقاد نداشتی!
میگه شما که ایران نرفتین! من رفتم! خدایی حتماً باید یه امام زمانی و یه قدرت ماورایی ای وجود داشته باشه که چنین مملکتی با این وضعیتی که داره هنوز پابرجا مونده! گزینه ی دیگه ای برای توجیه بقای این مملکت وجود نداره!

+اینو تو کتابِ "آنگاه هدایت شدم". نوشته ی "آ کی هی کو" خوندم!
:))
پاسخ :
یه کتابی هم هست به همین اسم از دکتر محمد تیجانی (که من خواستم بخونم زیاد خوشم نیومد ازش:)
ولی یه کتاب رمان هست به اسم «جان شیعه اهل سنت» خیلی جذاب و خواندنی بود :)

http://fatemehvalinejad.blog.ir/
دایی ...
۲۸ مهر ۰۱:۱۵
این مطلب از دستتون در رفته احتمالا...به نظرم مضحکه:)
پاسخ :
احتمال میدی یا قطعی میگی؟
ایمان
۲۸ مهر ۱۹:۲۸
کمدی بود؟!
:)))))))))))))))))
گور پدر اون سگ اشغالگر و فرزندان امپریالیسم چپ که دهنی که نجاست مسکرات ازش پاک نمیشد خاک بهش که بخواد از حضرت ولی عصر(عج) باهاش بگن!
بی خیال برادر،نقل این چیزا دوستی خاله خرسه س.در اینکه ولی عصر(عج)صاحب ماس شک نداریم ولی نقل و اعتقاد به این قصه ها دیگه درست نیس.
این همه تشرفاتی که تو این کتاب فرمودن نشونه ی بی اعتباری کتابه س.این دست ماجراها بعید نیس باهاش مردمو بی دین کنن.
پاسخ :
هنوز نمیتونم قطعی بگم بود یا نبود :)
شاخه سیب
۲۹ مهر ۰۲:۰۱
مسئله اینه که حضور دارن و مراقبن!
این که کی دیده و کی ندیده مهم نیست!

بالاخره یه روزی همه میبینیم...

پاسخ :
یعنی شما میگید باور کنیم؟ :)
لوسی می
۲۹ مهر ۱۱:۴۶
یه کتابی هم هست به همین اسم از دکتر محمد تیجانی (که من خواستم بخونم زیاد خوشم نیومد ازش:)
ولی یه کتاب رمان هست به اسم «جان شیعه اهل سنت» خیلی جذاب و خواندنی بود :)


+متوجه نشدین که شوخی کردم واسم کتاب رو هم از همین کتاب تیجانی برداشتم؟؟! :|
پاسخ :
بله متوجه شدم ولی ناراحت شدم همه پستمو مسخره کردن :/
ناشناس۴
۲۹ مهر ۱۳:۳۳
سلام
در مورد داستانی که در جواب ناشناس نوشتین:
خیلی عقب رفتین داداش
همین عصر حاضر مگه حضرت علامه نبودن که بدون بی حسی و بیهوشی چشم شون رو عمل کردن؟
و مگه نه اینکه امام روح الله انقلاب به این عظمت رو راه انداخت و دستور داد با اون اوضاع مردم بریزن توی خیابون
و اصلا مگر میشود جز این تصور کرد که امام روح الله وصل به انسان کامل بودن و در ارتباط با حضرت حجت عجل الله فرجه



مشکل از ماست که این چیزا برامون خنده دار محسوب میشه
ما خیلی سرگرم دنیا شدیم
العجل العجل گفتنامونم زبونیه
خیلیامون تا آقا بیان در میریم از سپاهشون!

خدا چشم بصیرت بین و حق بین بهمون اعطا کنه و کمک کنه کمی قطب عالم امکان رو درک کنیم که همه چی همه چی همه چی دست ایشونه
خدا رهبر ما رو حفظ کنه ان شاءالله

خدا کنه مردم ما از ناشکری این نعمت انقلاب اسلامی که گریبانشونو گرفته دست بردارن

چون خدا هیچ تضمینی نداده که تا ابد مملکت ماهای ناشکر رو حفظ کنه و به گفته خودش اگه ناشکری کنید ازتون میگیرم(قرآن)
آمین
پاسخ :
ممنون بابت توضیحات :)
+یعنی باور کنیم؟
ناشناس۴
۲۹ مهر ۱۳:۵۳
قبل از باور باید خدارو بشناسیم و ائمه رو و نظام خلقت رو!
قضیه باور خودبه خود حله


الان من نوشتم ناشناس ۴ 
خب یکی دیگه هم ممکنه بیاد همینو بذاره!!
پاسخ :
اینم معضلیه :) باید به اسم خودتون پس نظر بذارید فک کنم :)

+ عالم غیب منظورتونه؟
ناشناس۴
۲۹ مهر ۱۳:۵۹
اصلاحیه
ناشکری گریبان ملت رو گرفته 
نه انقلاب
:|
پاسخ :
قدر این فضا رو بدونیم :)

بقول اون خانومه «کشتی نوح»
ناشناس۴
۲۹ مهر ۱۴:۰۰
عالم غیب؟!

عالم در محضر خداست
عالم غیب نداریم
عرض کردم
مشکل از ماست که چشامون کوره!!!
پاسخ :
خب چشمامون کور باشه که دیگه مشکلی نیست :)
ناشناس۴
۲۹ مهر ۱۴:۰۱
خدا و ائمه و جهان خلقت میشه عالم غیب؟!!
:/
پاسخ :
چم
ناشناس۴
۲۹ مهر ۱۴:۰۷
چرا مشکلی نیس؟
پاسخ :
چون چشم نداریم چشممون هم مشقی نداره ...
ناشناس۴
۲۹ مهر ۱۴:۴۸
الان اینکه کور باشیم بهتره و مشکلی نیست پاسخ نظر ما بود؟!!

پاسخ :
عاره دیگه شما میگی ما کوریم / منم میگم خب پس هیچی از کور که نمیشه انتظار دیدن داشت که ! میشه؟
ناشناس۴
۲۹ مهر ۱۴:۵۷
چشم ظاهر منظورم بود؟!!
پاسخ :
هر چشمی
ناشناس۴
۲۹ مهر ۱۴:۵۹
یعنی منظور شما اینه که ما کور نیستیم و خودمونو به ندیدن زدیم؟!

حرف درستیه
پاسخ :
حرف من حرف سهرابه

چشمها را باید شست
شاخه سیب
۲۹ مهر ۱۵:۰۲
چرا باور نکنم؟
وقتی اسمم مسلمونه باید باور کنم.
امامت اصل چهارم دینه! نمیشه که اصول دین رو باور نداشته باشم و خودمو مسلمون بدونم. اگر یکی از اصول دین رو با تحقیق باور نکنم و خودمو مسلمون بدونم دروغ گفتم.

اما این جریانی که تعریف شده ممکنه واقعی باشه و ممکنه نباشه...من نمیدونم.

زمین بدون حجت خدا نمیشه.
پاسخ :
امامت جزو اصول دینه!؟ :)

+ سوال منم در مورد جریان مذکور بود نه اصل امامت
شاخه سیب
۲۹ مهر ۱۵:۰۶
و اصول مذهب.

من نمیدونمممم!
پاسخ :
:)
لوسی می
۰۱ آبان ۱۳:۰۸
اختیار دارین! ما کی باشیم که کرامات بزرگان رو مسخره کنیمو زیر سوال ببریم! :|

این یک جوکه که مستر همیشه تعریف میکنه :)
گفتم بگم شما هم بخندین که ناراحت شدین. :|
پاسخ :
:)
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان
تصاویر زیباسازی نایت اسکین