فیشــــــنگار

پژوهشکده ی غیرانتفاعی

تصمیم کبرای سهراب

پنجشنبه, ۲۲ شهریور ۱۳۹۷، ۰۳:۱۵ ب.ظ

چو رستم پدر باشد و من پسر

نباید به گیتی کسی تاجوَر

تهمینه به سهراب  گفت پدر اگر تو را با این نشانه ببیند می شناسد و نزد خودش می‌بردت و دل مادرت برایت تنگ خواهد شد. پس این راز را در دل خود نگه دار ...

پدر گر شناسد که تو زین نشان

شدستی سرافراز گردنگشان


چو داند بخواندت نزدیک خویش

دل مادرت گردد از درد ریش

اما سهراب وقتی خبردار شد که فرزند چنین پهلوان قدرتمند و انسان سرشناسی است مغرورتر شد و گفت مگر می‌شود از چنین افتخاری چشم‌پوشی کرد و چرا باید آن را از دیگران پنهان کرد؟


چنین گفت سهراب کاندر جهان

کسی این سخن را ندارد نهان


بزرگان جنگ‌آور از باستان

ز رستم زنند این زمان داستان


نبرده نژادی که چونین بود

نهان کردن از من چه آیین بود


پس سهراب درشت هیکل و مغرور بشدت جوگیر شده و به ناگهانی تصمیم می‌گیرد به ایران حمله کند و شاه ایران را سرنگون کند و پدر خود را بر تخت پادشاهی ایران بنشاند!


کنون من ز ترکان جنگ‌آوران

فراز آورم لشکری بی کران


برانگیزم از گاه کاووس را

از ایران ببرم پی طوس را


نشانمش بر گاه کاووس شاه


و بدینسان سهراب با احساسات ناب و هیجانِ به وجد آمده از شنیدن راز رستم از مادرش، تصمیمی بسیار مهم می‌گیرد. در حالی که چنین تصمیمی فارغ از اینکه تا چه اندازه شدنی است نیازمند صرف وقت برای فکر کردن و مشورت گرفتن از افراد دانشمند است. اما سهراب رویای خود را به پادشاهی پدر ختم نمی‌کند و می‌گوید پس از تاجگذاری پدر به توران برخواهم گشت و خودم پادشاه توران خواهم شد!


از ایران به توران شوم جنگ‌جوی

ابا شاه روی اندر آرم بروی


بگیرم سر تخت افراسیاب

سر نیزه بگذارم از آفتاب


چو رستم پدر باشد و من پسر

نباید به گیتی کسی تاجوَر


سهراب لشکری برای حمله به ایران ترتیب داد. پادشاه توران نیز چون از تصمیم سهراب باخبر شد شادمان شد و گفت پول و غذا و لشکر در اختیار او قرار دهید.


ز لشکر گزید از دلاور سران

کسی کاو گراید به گرز گران


ده و دو هزار از دلیران گرد

چو هومان و مر بارمان را سپرد


افراسیاب به دو فرمانده خود «هومان» و «بارمان» تاکید کرد که بشدت مراقبت کنید و نگذارید رستم و سهراب همدیگر را بشناسند! مگر همین سهراب بتواند ریشه رستم را از زمین در بیاورد!


به گردان لشکر سپهدار گفت

که این راز باید که ماند نهفت


چو روی اندر آرند هر دو بروی

تهمتن بود بی‌گمان چاره‌جوی


پدر را نباید که داند پسر



سهراب بدون هیچ مشورتی کمک های افراسیاب را قبول کرد و بدین گونه افراد افراسیاب در لشکری که سهراب گردآورده بود نفوذ کرده و قرار شد با نزدیک شدن به سهراب نگذارند در روز نبرد رستم را بشناسد.


به سهراب آگاهی آمد ز راه

ز هومان و از بارمان و سپاه


پذیره بشد بانیا همچو باد

سپه دید چندان دلش گشت شاد


آنچه خواهید دید: حمله سهراب و اسیر کردن هژیر فرمانده مرزبانی ایران و سپس مبارزه  گردآفرید خواهر هژیر با سهراب.

نظرات (۳۷)

۲۲ شهریور ۹۷ ، ۱۵:۱۶ خورشید ‌‌‌‌
فعلا کامنت اول :)

+ متن خیلی طولانی بود بعدا که کامل خوندم نظرم رو میگم :)
پاسخ:
فک نمی کردم اینقده طولانی میشه!
کاش از قالب دچار خارج نمی شدم :)
سلام :)
پاسخ:
سلام بر جناب قدح قدح :)
به ناگه به میدان بدید او دچار
ز ترسش نمود آن جوان الفرار
پاسخ:
ابوالقاسمِ کی بودی تو؟ :))
بگفتا منم آن یل وبگهان
بترسند از من همه روبهان
پاسخ:
صدای گریه بچه میاد! :)))
به سهراب تنگ آمد این کارزار
بگفتا   غلامم   جناب   دچار
پاسخ:
چه خوبه که میتونی بداهه بگی :)
خداقوت

شهراب چندسالش بوده وقتی به یان عمل دست میزنه؟
پاسخ:
تا نیم ساعت وقت داری کامنتت رو ویرایش کنی شهراب :)

سلامت باشید
گویا همون روزی که از مامانش پرسیده تصمیم رو گرفته
میگه توی ده سالگی از اسم و رسم پدرش باخبر شده
الان از همه چی جالب تر برام عنوانیه که انتخاب کردید ((:
پاسخ:
کبراش رو بردارم قشنگ تر نمیشه؟
نه، همینجوری خیلی خوبه (:
پاسخ:
الان نوشتم کبرای سهراب یه وقت ملت فک میکنن منظورم تصمیمی که کبرا دختر سهراب گرفته مثلا
|:
دیگه اینقدر پیچیده فکر نمی کنن ملت! 
پاسخ:
چرا بابا
آدم های کج فهم زیاد داریم
یه نمونه اش مرد مردد :)
سلام 
چیه افتادی تو شاهنامه در نمیای؟ پروژه دادن بهتون؟ کنفرانسه؟ ارائه دارین؟ :) 

خوب اینجوری که شما داستان رو باز کردی دارم حس می کنم چقدر داستان رستم و سهراب فیام هندی بوده که افراسیاب با همه پهلوونهاش به این چشم بدوزند 
بعد ننه سهراب نخواد که باباش پسرشو بشناسه 
بعد پسره یک لشکری تو دستش باشه 
کلا تا آخرش انگار فیلم هندیه فقط ما برسیم به اون صحنه آخر و غش و ضعف صحنه پایان :| 
سهراب نوجوانک هم نبوده انگار 
پاسخ:
خب شما قبل از این شاهنامه رو نخوندی من چیکار کنم؟
حالا که من علاقمند شدم به داستان سهراب باید تا تهش برم دیگه :)

میخام ببینم فردوسی چه حرفایی داره در این داستان تراژیک (یه کلمه هم مثل باسوادا حرف بزنیم)
این گنبد کجاست پایین صفحه؟ 
پاسخ:
مسجده
بسیار هم عالی

فقط نثرش از خودتونه دیگه؟؟؟
پاسخ:
این بار آره
دیدم خودم توضیح بدم بهتر از سرقت علمیه :))
نه اتفاقا خیلی خوب شده در حدی که میتونن توی کتابای دبیرستانم ازش استفاده کنن
پاسخ:
شما اینو بگی یعنی خوب شده واقعا :)
پسرم! من تو سیزده سالگی شاهنامه رو خوندم! 
تف به ریا البته 
پاسخ:
خب من هیچی رو تغییر ندادم :) همونه
همچینی میگه شما انگار من معلم ادبیاتم خخخخ
پاسخ:
:) نویسنده و صاحب اثر
حجالتمون نده:,)
بالام جان من نگفتم تغییر دادی که :| یعنی این قدر بد نوشتم؟ میگم اینجور که شما باز کردی 
باز کردی توضیح دادی! 
آدم‌ متوجه هندی بودن اول داستان میشه 
تعریفت کردم خیر سرم :/ 
پاسخ:
مرسی که تعریف کردی :)
من هر پست تو رو میام میخونم جنایی میشه حالم بد میشه وسطش میرم :)
[فک نکنی سر نمیزنما]
خواهش می کنم 

جنایی نمیشه 
از جناییش رد شد اون وسط 
عکس حلیم را گذاشتم فضا عوض شه دیگه 

بعدشم مدت زیادیه تو وب من ساکتی 
همشون اونجوری نیستن که 

چی کار کنم دیگه قسمت ما هم اینه 
پاسخ:
تا اونجا نرسیدم من :)
بعد از 25 سالگی بستم :|
آره خوب 
تو ۲۵ سالکی ام اون پسر هفده ساله بود 
دو سال بعد که ازدواج کردم اون نوزده بود 
در ضعیفی من بس که اون دست رو من بلند کرد اما جلوی شوهری که ازم سه سال فقط بزرگتر بود هیچ بود 
هیچ 
ول کن بابا 
پاسخ:
اه ! کی میخای بس کنی اه :|
تراژدی غم انگیر اما سراسر حکمت 
ودرود بر فردوسی با این ش اهنامه عالم گیر 
احسنت به جناب قدح ...مرحبا داره ...!
پاسخ:
آره واقعا یهویی شعر گفتن هم هنریه :)
البته اینها همش بخاطر جاذبه ی دچاره ها ♥ وگرنه شعرش نمی اومد :)
نمی دونم کی ذهنم راحت میشه :/ 
هر روز و هر برخورد با اعضای خانواده ام و هر چیزی تو این شهر همه چیو دوباره یادم‌میاره :| 
پاسخ:
اینها همه معلول عدم اعتماد به نفسه شاید
۲۲ شهریور ۹۷ ، ۱۷:۳۷ قاسم صفایی نژاد
راجع به گرسیوز ننویس. من خیلی ازش بدم میاد!
پاسخ:
هنوز درسمون به اونجا نرسیده :))
عجب اسم مسخره ای داره!

+ فقط بخش سهرابش رو دارم میخونم
۲۲ شهریور ۹۷ ، ۱۷:۴۹ قاسم صفایی نژاد
گرسیوز دایی سهرابه. مقصر اصلی کشته شدن سهراب. حالا بهش میرسید
پاسخ:
اینقدر جالبه که دلم نمیاد یهویی برم تا ته ماجرا :)
گرسیوز بیشتر بیشتر تو داستان سیاوشه 
فکر کنم آخر داستان سهراب یه گوشه ای پاش باشه حسم نسبت به اون یه عوضی بیشعور بود 

ولش کن دچار نمیخوام اینجا در موردش حرف بزنم 

کشک شیرین بیان بفرمایید :)
پاسخ:
نوش جان :))
دولتخواهی یعنی چی؟ 
پاسخ:
نمی دونم شاید معنی ش توو مایه های «دلسوزی» و «پارتی بازی » باشه

مثلا دیدی همه توی صف وایسادن یهویی یکی میاد بیرون فرد خاصی رو صدا میزنه از وسط صف میگه بیا تو؟
۲۲ شهریور ۹۷ ، ۱۷:۵۲ قاسم صفایی نژاد
اخ راست میگن برگ سبز. گرسیوز در داستان سیاوش هست. ببخشید :))
پاسخ:
نمی دونستم اینقده باسوادن ایشون :)
چه دوستای خوبی داریم ما
میخانه چیه؟ روضه امام حسین؟ 
پاسخ:
میخانه همون چیزیه که همه دم درش نشستن :)
دچار تیکه تیکه ات می کنم یعنی چی اینی که تو جواب آقای صفایی نژاد نوشتی :| 
یعنی من بیسوادم!؟ :\ 
خوبه گفتم سیزده سالم بود خوندم کتاب شاهنامه رو هاااا :| حیف! حیف که دورم وگرنه کل صورتتو فلت می کردم :))) بفهمی بیسواد کیه :/ :) 

اینم اون کتابی که خوندمش 

پاسخ:
زحمت نکش* ما خودمون تیکه تیکه ایم رفیق* تعریف کردم ازت مثلا! :)
باشه :) مثلا :) 
من همیشه یادم میره که کامنتا امکان ویرایش دارن :/

چه ده ساله ی توانمندی
با تهمینه یه مصاحبه ای بکنیم ببینیم چجوری همچین پسری پرورونده؟
پاسخ:
مصاحبه؟ :)
زدی توو کار شاهنامه!
خوبه :)
از تاریخ بهتره! :دی
پاسخ:
مرسی :)
نمیشه ینی؟
از تو شعرای فردوسی سبک تربیتی خاصی نمیشه دراورد؟
اگه بشه حاضرم این ترم موضوع پروپوزالم رو بذارم سبک تربیت فرزند در شاهنامه فردوسی
پاسخ:
اتفاقا ایده ی خیلی خوبیه
یکم سرچ کن ببین چی درمیاد
نشانه های باسواد بودن

1. انتخاب اسم نویسنده و عنوان وبلاگ، اندیشمندانه طور باشه
2. عکس حساب کاربری سیاه و سفید و ترجیحا مربوط به یک چهره باستانی
3. قالب دو رنگه (سفید/رنگ ثانی)
4. وبلاگ یا بدون مطلب، یا دارای مطالب طویلِ بَدبدن
5. هدر هم عکس عینک و قهوه و... و یا کلا رنگ ثانی باشه :)
پاسخ:
الان من کدوماشو ندارم مشاور ماری؟ :)

در ضمن! تو باز اومدی با اون پروفایل مازوخیستت؟
یک "دچار"ش رو داشتی که همون رو هم له کردی

ان شاء الله تا لحظات دیگر، عکس خشاب کاربری رو محرمی می کنم

به بخش نظرات دقت کن، الان آقای صفایی نژاد وسط پارکه، بالا، برگ، پایین برگ :)
پاسخ:
آفرین♥ یه چیز بذار که لذت ببریم وقتی کامنت میذاری

+ دقت بانمکی بود :))))
ظاهرا یه کارایی شده مثلا:
http://persian-literature.sinaweb.net/article_532274.html

چه خوب
خدا خیرتون بده خیلی درگیر موضوع بودم الان چیزای خوبی به ذهنم رسیده :)
پاسخ:
کار کن چیزی به ذهنم رسید میگم :)
۲۲ شهریور ۹۷ ، ۲۱:۰۹ ذهن خط‌خطی و سیاه‌وسفید
داری میرسی به اول راهنمایی...
یادش بخیر...
اگر هنوز حذف نکرده باشن...
پاسخ:
:) یادم نیست چندم بود
شاهنامه خونی راه انداختی برادر من؟ اونم وسط محرم؟
کلا نظر من در مورد رستم و سهراب تو این پست خلاصه میشه:

http://hdana.blog.ir/1395/01/%D8%A7%DA%AF%D8%B1-%D8%AC%D9%86%D8%A7%D8%A8-%D8%B1%D8%B3%D8%AA%D9%85
پاسخ:
خلاصه ت چیز بود

ارسال نظر

کاربران بیان میتوانند بدون نیاز به تأیید، نظرات خود را ارسال کنند.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تصاویر زیباسازی نایت اسکین