فیشــــــنگار

پژوهشکده ی غیرانتفاعی

قفل، قلف و مبتلا را مفتلا گفتن خوش است

يكشنبه, ۱۵ مهر ۱۳۹۷، ۰۵:۱۳ ب.ظ

ای نامِ تو کُفرِ تکلّم هایِ خاموشی

ای ژرف تر هُشیاریِ بعد از همآغوشی!


در عشق، گاهی چاره ای غیر از خیانت نیست؛

گاهی اگر سودابه هم باشی، سیاووشی...


یک عمر جادو کرد و جنبل، آخرش دیدیم

بیرون نیامد از کلاهِ شعر، خرگوشی


این شیرِ بی یال و دُم و اِشکم ، خودش مانده ست

در دام ها، چشم انتظارِ مُعجزِ موشی


دیوانه ام کرده ست این دلتنگیِ کافر

خوب است مُردن، لذّتی دارد فراموشی...


مانده از آتشِ خورشید ، اجاقی کهنه
آسمان چیست؟ همان سقفِ اتاقی کهنه
 
خبرِ تازه نداریم و زمین می چرخد
دورِ خود ، بی نوسان، طبقِ سیاقی کهنه ...
 
من پر از شوق گناهم، پرم از شک و شراب
و شبیه است جهنم؛ به چماقی کهنه
 
این قدَر سر به سرِ دل منه، ای لحظه ی وصل!
دلِ من نیست، مگر طاقتِ طاقی کهنه
 
مثل افسانه ی مهتاب و پلنگیم انگار
بین ما نیز فتاده ست طلاقی کهنه
 
به تو نزدیک ترم، از رگِ گردن امشب
با تو دارد دلم، ای مرگ! وِفاقی کهنه
 
چه بگویم؟ تو چه می فهمی از دلتنگی؟
که دلت را نفشرده ست فراقی کهنه ...

گُناهی مُستحب تر نیست از دیدار ِ پنهانت
اگر بگذارد این زیبایی  کافر/ مُسلمانت
 
من از سجّاده ها  و جاده ها،  بسیار می ترسم
بخوان یک سوره از گمراهی ِ گیسوی  حیرانت
 
ببین! کاهن شدم، کولی وَش و آواره، تا خطّی
بخوانم،یا مگر خطّی شوم در وهم ِ فنجانت
 
دوباره پرچم ِ سرخ ِ دلم در باد می رقصد
دوباره هق هقی گُم،  در فراموشای ِ تهرانت ...
 
رهایی، قصّه بود، ای ماهیِ تُنگِ بلورِ شب!
مبادا در فریبِ تُنگِ دریا گُم شود جانت




جرعه ای از جسم خود، در جام ِ جان ِ من بریز
بیکران ِ خویش را، در بازوان ِ من بریز
 
تلخ و تاریک است بی تو استخوان هایِ تنم
زان  مَی ِ روشن، کمی در استکان ِ من بریز
 
بس کن این زیباییِ  بیهوده و بی عشق را
قدری اندوهِ  زلیخا، در نهان ِ من بریز 
 
خسته ام از این قوافی، این غزل ها، این سکون
یک دو عشوه طرح ِ نو ، در داستان ِ من بریز
 
ای  زبانِ سرخ ! کو آن جرأتِ سقراطی ات ؟
جرعه یی دیوانگی در شوکرانِ من بریز
 
جفت  شش، همبازیِ تردیدم؛ ای آس ِیقین !
تاسِ آخر را  تو  بر نطع ِ زبان ِ من بریز ...


دُچارِ روز و شبم من ، اسیرِ باران و بادم
از آن چه خواندم،دریغا !، نمانده چیزی به یادم
 
گرسنگی، دینِ من شد، برهنگی؛ پوستین ام
مرا مترسان ز دوزخ، که نااُمید از معادم
 
نه! در بهشت و جهنم، برایِ من نیست جایی
که بوده تردید و پرسش، یقینم و اعتقادم
 
به هر چه در، هر چه دیوار، سری زدم، تا نمیرم
ولی دعایِ من این بود ، که کاش هرگز نزادم!
 
چه یاوۀ پرشکوهی ؛ که زُبدۀ کائناتم !!
مخوان اساطیر و تاریخ ، که خسته از عاد و مادَم
 
کُجاست لطفِ زلیخا؟ برادران، گرگِ هارند
کجا شبیه ام به یوسف، که دفنِ چاهِ شغادم؟
 
شبیهِ یک زخمِ ناسور، تبسمی لب گشودم
ولی چه گویم؟ دریغا! تو فکر کردی که شادم ...


پُر می کنی جایِ مرا با دیگران،  بی من
بیهوده می گویم : کمی دیگر بمان بی من !
 
تو شوخی ات گل می کند؛  با گریه  می گویی
روزی  ز حرکت  باز می مانَد  زمان بی من 
 
توفیرِ چندانی ندارد این که می چرخد 
دورِ که ؟ یا تا کی؟ زمین و آسمان بی من
 
در جاده جز بارانِ تنهایی رفیقی نیست
گاهی که می پرسی : مگر این کاروان بی من ...؟
 
سهم من از وهمِ ازل،  شاید غزل باشد
حالا چه فرقی می کند  این که جهان بی من ...

گر چه این دلبستگی های زمینی خوب نیست
اتفاق است و می افتد ، دل که سنگ و چوب نیست
 
با چنین شوق تماشای من و زیبایی ات
صبر ممکن هم اگر باشد ، دگر مطلوب نیست
 
کفر عشق آمیز شیطان ، عبرت آموزم شده است
گر چه در چشم شما جز بنده ای مغضوب نیست
 
از شب یلدای انکار و مصیبت خسته ام
من مسیحا نیستم ، دل حضرت ایوب نیست
 
نیست مولانا ، جهان از شمس تبریزی پر است
تشنه جانی کو؟ و گرنه قحطی محبوب نیست
 
قفل ، قلف و مبتلا را مفتلا گفتن خوش است
گر چه هر عاشق ، که دست افشان شود زرکوب نیست
 
آسمانی یا زمینی ، کاش عاشق می شدیم
گر چه این دلبستگی های زمینی خوب نیست


آمدم سوی تو هر بار ولی بیهوده
از تو؛ نه! ، از من، اصرار ...، ولی بیهوده
 
تا فراموش کنم برخی از اندوهِ تو را
شد دلم، کوچه و بازار ، ولی بیهوده 
 
لرزشی نیست دگر در دل و دستانم ، آه !
آمده لحظه ی دیدار، ولی بیهوده ....
 
باز دلتنگیِ تو، نان و شرابم شده است
هفتمین بوسه ی انکار ...، ولی بیهوده
 
گوش کن، می شنوی؟ سوتِ قطارِ عدم است

دوستت دارم بسیار، ولی بیهوده...


دو چشم ِ تو؛  دو قدح از شراب های ِ مگو
دو مُصحف از  شَطَحاتِ خراب های ِ مگو ؟
 
نهفته مثل طلسمی به خرقه یِ کلمات
ترانه یِ تنِ تو در کتاب های ِ مگو
 
بگو چگونه نگریم ؟ که می وزد هر شب
نسیم ِ خنده ات از باغ ِ خواب هایِ مگو
 
هنوز غایب ِ مُفرد ،  هنوز دلتنگم
هنوز تشنه ترین ِ خطاب هایِ مگو 
 
دچارِ پرسش ِ بی پاسخ ِ عدم شده ام
یکی دو بوسه ؛ مگر این جواب های ِ مگو ...
 
چه قدر نیستم ات! ای بهشتِ خاموشی !
کجاست آخر ِ این  اضطراب های ِ مگو؟


این چنین گیج و شتابنده و پی در پی
می دوند از پی هم ، عقربه ها تا  کی؟
 
چه قدَر کوچ کنم؛ جسم به جسم، آخر؟
چه قدَر آتن و قونیه و بلخ  و ری ؟
 
یا که پنهان بشوم پشتِ ضمایر، باز؟
خرقه بر تن کنم از من ، تو، شما، ما ، وی
 
خسته از شعرم و آزرده تر از آنم
که کنم قافیه ، نی را پس از این با  مَی
 
آن شبانم که ز هوهوی تو دلتنگم
گِرهی هم نگشود از دلم این هی هی
 
وَه! چه جان کندنِ تلخی ست؛ فراموشی
رفته از خاطر من،  نام تو حتی ، ای...!




حالا که خداوند چنین داد و چنان ات
خیرات بکن بوسه ای از کُنجِ  دهان ات
 
با عشقِ مَجازی، دلِ ما، کهنه­ رفیق است
جز جسمِ تو ، کو پنجره ای باز به جان ات؟
 
ما دیر رسیدیم و تغزّل  نتوانیم
از زلفِ کمندِ تو و ابرویِ کمان ات
 
 ما خسته ی راهیم و تو شیخِ خَرَقانی
ایمان که نداریم! چه شد وعده ی نان ات؟
 
اصلاً دلمان هیچ! ، فقیرانِ غریبیم
محتاجِ زکاتیم،  ز خرمایِ لبان ات
 
زیباییِ تو - چون غمِ  ما - گرچه یگانه ست
دیدیم فراوان، همه جا، با دگران ات ...






فیشــــــنگار

با سلام؛ اینجا یک "وبلاگ" گفتگو محور است. ممنون می‌شوم اگر به وسیله آدرس یا "ایمیل " کامنت بدهید.


صفحه «معرفی وبلاگ» را بخوانید.

آخرین نظرات