فیشــــــنگار

پژوهشکده ی غیرانتفاعی

آیه‌ای که برای رفع حصر نازل شد!

جمعه, ۲۳ آذر ۱۳۹۷، ۰۹:۴۱ ق.ظ

در این مطلب، داستان جالبی حول یکی از آیه های قرآن کریم را می‌خوانید|در سفر تَبوک، سه نفر از مردان با ایمان با رسول خدا همراهی نکردند: « کَعب بن مالک»، « مرارة بن ربیع» و «هلال بن امیه واقفی». کعب می‌گوید: در هیچ یک از جنگ های رسول اکرم جز در جنگ «تبوک» کناره گیری نکردم... داستان من این بود که من در جنگ تبوک دو شتر آمادۀ سواری داشتم. پس از رفتن رسول خدا(ص) هر گاه از خانه بیرون می‌رفتم و در میان مردم می گشتم، از این که جز منافقی بدنام، یا ناتوانی معذور، کسی را نمی‌دیدم افسرده خاطر می‌شدم. رسول خدا (ص) از راه رسید، و به عادت معمول خویش ابتدا به مسجد رفت و دو رکعت نماز خواند، و سپس برای ملاقات با مردم نشست، و چون این کار به انجام رسید، بازماندگان از جهاد که هشتاد و چند نفر بودند، شرفیاب می شدند، و نزد آن حضرت به عذر خواهی و قسم خوردن می پرداختند. رسول خدا هم اظهارات آنان را می پذیرفت و با آنان بیعت می کرد و بر ایشان از خدا مغفرت می خواست، و باطنشان را به خدا وامی گذاشت.


من هم شرفیاب شدم. چون سلام کردم تبسّمی کرد که نشانی از خشم داشت. سپس گفت: پیش بیا. جلو رفتم و در پیش روی او نشستم آن گاه به من گفت: چرا عقب ماندی؟ مگر شتر سواری خود را نخریده بودی؟ گفتم: چرا، به خدا سوگند ای رسول خدا اگر نزد شخص دیگری از مردم دنیا نشسته بودم تصوّر می کردم که با معذرت خواهی از خشم وی در امان خواهم ماند، اما اکنون به خدا سوگند یقین دارم که اگر امروز با سخنی دروغ، تورا از خود خشنود سازم، به زودی خدا تورا از راه وحی بر من به خشم خواهد آورد. اما اگر راست بگویم و از آن در خشم شوی امیدوارم در نتیجه آن راستی خدا از من بگذرد. نه به خدا سوگند عذری نداشتم، به خدا سوگند هرگز نیرومندتر و توانگرتر از روزی که با تو همراهی نکردم، نبوده ام .

 


رسول خدا گفت: راست گفتی، برخیز تا خدا درباره ات چه فرماید. برخاستم و می رفتم که مردانی از «بَنی سَلِمَه»نیز برخاستند و به دنبال من آمدند. از آنان پرسیدم که آیا شخص دیگری نیز مانند من گرفتار شده است؟ گفتند: آری. دو مرد دیگر هم مانند تو اعتراف کردند و همان پاسخی را که رسول خدا به تو گفت شنیدند. گفتم: آن دو مرد کیستند؟ گفتند:«مُرارة بن رَبیع امری» و«هِلال بن أُمَیَّۀ واقفی». دو مرد شایسته از اهل بدر.


رسول خدا(ص) مسلمانان را از سخن گفتن با ما سه نفر بازداشت، و ناچار از مردم کناره گرفتیم و پنجاه شب و روز وضع ما به این ترتیب برگزار شد. مُرارَه و هِلال بیچاره خانه نشین شدند و کار آن دو نفر گریه بود. لیکن من که از آن دو جوانتر و شکیباتر بودم از خانه بیرون می رفتم و به نماز جماعت مسلمانان حاضر می شدم و در بازار ها رفت و آمد می کردم، اما هیچ کس با من سخن نمی گفت.

 


هنگامی که رسول خدا (ص) بعد از نماز می نشست نزد وی می رفتم و سلام می کردم و با خود می گفتم: آیا جواب سلام مرا هر چند آهسته هم باشد داد، یا نه! سپس نزدیک او به نماز می ایستادم و زیر چشمی به او می نگریستم. هر گاه سرگرم نماز خود بودم به من می نگریست اما چون به او متوجه می شدم از من روی گردان می شد. چون از بی مهری مردم به ستوه آمدم، به راه افتادم و از دیوار باغ پسر عموی خود «اَبو قَتاده» که او را بیش از هم کس دوست می داشتم بالا رفتم و بر او سلام کردم، اما به خدا سوگند که جواب سلام مرا نداد. گفتم: ای «ابو قتاده» تو را به خدا سوگند، می دانی که من خدا و رسولش را دوست می دارم؟ جوابی نداد. دیگر بار او را سوگند دادم باز خاموش ماند، سومین بار که سخن خود را تکرار کردم و او را سوگند دادم گفت: خدا و رسولش بهتر می دانند. پس اشک من فرو ریخت و از همان راهی که آمده بودم باز گشتم وسپس روانه بازار شدم.

 


در بازار مدینه راه می رفتم که ناگاه یکی از « نبطیان » شام که برای فروش خواروبار به مدینه آمده بود از من سراغ می گرفت و می¬گفت: « کعب بن مالک » را که به من نشان می دهد؟ مردم مرا به او نشان دادند تا نزد من آمد، و نوشته ای از پادشاه «غسّانی» (جبلة بن أیهم، یا حارث بن ابی شمر غسانی) به من داد که در آن نوشته بود:« اما بعد، خبر یافته ام که سرورت بر تو جفا کرده است. با آن که تحمل خواری و زبونی را خدا بر تو واجب نکرده است، نزد ما بیا تا با تو همراهی کنیم». چون نامه را خواندم گفتم: این هم جزء گرفتاری است، راستی کار من بجای کشیده است که مردی مشرک در من طمع ورزد. آنگاه بر سر تنور آتش رفتم و نامه را در تنور افکندم.

 


چهل روز از گرفتاری ما گذشته بود که ناگاه، «خُزَیمَة بن ثابت» فرستادۀ رسول خدا (ص) نزد من آمد و گفت: رسول خدا (ص) می فرماید: که از همسرت کناره‌گیری کنید. گفتم: طلاقش دهم؟ گفت: نه، بلکه از او کناره گیری کن و نزدیکش مرو رسول خدا نزد هِلال و مُراره کس فرستاد تا از زنان خود کناره گیری کنند. پس به همسرم گفتم: پیش پدر و مادرت برو و نزد آنان بمان تا خدا تکلیف مارا روشن سازد. زن «هلال بن اُمیه» (خَوله دختر عاصم) نزد رسول خدا رفت و گفت: ای رسول خدا، « هلال بن امیه» پیری از کار افتاده است، و خدمت گذاری ندارد، اجازه می دهی اورا خدمت کنم؟ فرمود: عیبی ندارد، اما به تو نزدیک نشود. زن هلال گفت: به خدا سوگند که اورا به من رغبتی نیست، و از روزی که این پیشامد شده است تا امروز کار او گریه است و چشم او در خطر است.

 


یکی از بستگانم به من گفت: اکنون که رسول خدا (ص) زن هلال را اجازه دادتا نزد شوهرش بماند و او را خدمت کند، کاش تو هم برای زنت اجازه می گرفتی. گفتم: به خدا سوگند در این موضوع از رسول خدا چیزی نمی خواهم، چه من مرد جوانی هستم و نمی دانم که هر گاه با وی صحبت کنم به من چه پاسخ خواهد داد. ده روز دیگر هم بدین وضع سپری شد،و مدتی که مردم به فرمان رسول خدا (ص) با ما سخن نمی گفتند به پنجاه روز رسید. بامداد شب پنجاهم بود که روی بام یکی از اطاق های خانۀ خود نماز صبح را خواندم و در حالی که از جان خود به تنگ آمده بودم، و زمین فراخ پهناور به من تنگ آمده بود (چنان که خدای متعال در قرآن مجید یادآور شده است )، ناگهان آواز فریاد کننده ای از بالای کوه «سَلع» به گوشم رسید که با صدای بلند فریاد می کرد:ای«کَعب بن مالک» مژده باد تورا. پس به سجده افتادم و دانستم گشایشی پیش آمده است.رسول خدا (ص) بعد از نماز صبح، قول توبه ما را نزد پروردگار اعلام کرده بود، و مردم برا ی بشارت دادن به ما به راه افتاده بودند.

 


کسانی برای مژده رساندن نزد هلال و مراره رفتند، و اسب سواری (زُبَیر بن عَوّام) هم برای بشارت دادن به من بتاخت می آمد. در این میان مردی از قبیلۀ «أسلَم»(حمزة بن عَمرو أسلمی) بر کوه سلع بالا رفت و فریاد کرد: و صدای او تندروتر از اسب بود و زودتر رسید، و بدین جهت هنگامی که خودش برای بشارت دادن نزد من آمد، دو جامۀ خود را از تن بیرون آوردم و به مژدگانی بر تن او پوشاندم، با آنکه به خدا سوگند در آن روز، جز همان دو جامه لباسی نداشتم و دو جامۀ دیگر عاریه گرفتم و پوشیدم. آنگاه نزد رسول خدا رهسپار شدم. در بین راه مردم دسته دسته، به من می رسیدند و به عنوان تهنیت می گفتند: مبارک باد تو را که خدا توبه ات را پذیرفت. وارد مسجد شدم و دیدم که رسول خدا (ص) در میان مردم نشسته است

 

سورۀ توبه، آیۀ 118: وَعَلَى الثَّلَاثَةِ الَّذِینَ خُلِّفُوا حَتَّىٰ إِذَا ضَاقَتْ عَلَیْهِمُ الْأَرْضُ بِمَا رَحُبَتْ وَضَاقَتْ عَلَیْهِمْ أَنْفُسُهُمْ وَظَنُّوا أَنْ لَا مَلْجَأَ مِنَ اللَّهِ إِلَّا إِلَیْهِ ثُمَّ تَابَ عَلَیْهِمْ لِیَتُوبُوا ۚ إِنَّ اللَّهَ هُوَ التَّوَّابُ الرَّحِیمُ

 

و بر آن سه تن که (از جنگ تبوک) باز نهاده شدند (و مردم به دستور پیامبر صلّی اللّه علیه و آله و سلّم از آنان بریدند) تا آنکه زمین با همه پهناوری بر آنها تنگ شد و بلکه از خود دلتنگ شدند و دانستند که از (غضب) خدا جز به (لطف) او ملجأ و پناهی نیست، پس خدا بر آنها باز لطف فرمود تا توبه کنند، که خداوند بسیار توبه‌پذیر و مشفق و مهربان است. |link |

نظرات (۱۷)

چه داستان قشنگی....کاش یاد بگیریم....ای کاش...
پاسخ:
چیا می‌شود ازش آموخت؟
خدمت گزار. :)

این آیه خیلی قشنگه.عاشقشم..
توصیفِ تمام و کمالِ شرایط اضطرار.
 ان لاملجاء من الله الا الیه. اینو که بفهمی توبه‌ت پذیرفته است... این از اون اضطرارهاییه که خودش اجابته...
پاسخ:
تازه قبول رو هم نوشته قول :))
من از وای جی سی کپی برداری کردم 
۲۳ آذر ۹۷ ، ۱۱:۱۴ ... به دنبال حقیقت ...
تشکر

منبع داستان رو هم ذکر می کنید لطفا؟
پاسخ:
Yjc
به نظرم میرسه که نوشته بود به نقل از صحیح بخاری
 ارادت داریم مسلمان :)
ممنون ازت.
این روزا خیلی بهش احتیاج داشتم
پاسخ:
خواهش می کنم ما یک واسطه بیشتر نبودیم
خیلی خوب👌
پاسخ:
استدعا دارم :)
چه سخت!😐 دلیل همراهی نکردن شون توی جنگ چی بوده دقیقا؟ الکی که نمی‌شه رسول خدا رو همراهی نکنه!
پاسخ:
این جور که من برداشت کردم 

تنبلی شاید :)
عجب😐😆
پاسخ:
چون خودش گفته مشکل مالی و تسلیحات نداشته
از اینکه اسمش کنار منافق ها بیاد هم خوشش نمیاد.

شما برداشت دیگه ای دارید خانم بازپرس؟ :)
نه باید بیشتر پرونده رو مطالعه کنم😁😁😁
پاسخ:
آفرین جواب مناسبی دادین ولی من مطمئنم در نهایت به حرف من می رسید 😏😂 
۲۳ آذر ۹۷ ، ۱۸:۰۶ مهدی سلمانی ماهینی
تشکر
لطفا منبع را هم بنویسید
پاسخ:
مرسی از شما
نوشتم لینک را :)
عالی
پاسخ:
عالی هستید متعالی باشید :)
واقعا پذیرش توبه از اون چیزی که فکر می‌کنیم خیلی سخت‌تره.
خود همون رسیدن به اضطرار... 
پاسخ:

وَ ظَنُّوا أَنْ لَا مَلْجَأَ مِنَ اللَّهِ

إِلَّا إِلَیْهِ...
۲۴ آذر ۹۷ ، ۱۱:۰۱ سوته دلان
یاد این افتادم:
"اذهب انت و ربک فقاتلا انا ههنا قاعدون"

چقدر میشه ادعا کرد ما قاعد نیستیم به وقتش؟

پاسخ:
در جنگ بدر وقتی پیغمبر اکرم با اصحاب خود مشورت می‌کرد ، فرمود شما چه نظری دارید ؟ حال که کاروان فرار کرده است آیا به استقبال دشمن برویم‌ یا به مدینه برگردیم ؟ هر کس اظهار نظری کرد،

ابوذر غفاری یا مقداد کندی، یکی از این دو بزرگوار گفت:
یا رسول الله ! ما که مثل بنی‌ اسرائیل نمی‌گوئیم : « اذهب انت و ربک فقاتلا انا ههنا قاعدون »، تو و خدا بروید انجام بدهید ، ما وظیفه‌ای نداریم.
ما می‌گوئیم هر چه تو فرمان‌ بدهی همان است،
اگر بگویی خودتان را به دریا بریزید ، می‌ریزیم ، بگویی‌ آتش بزنید ، می‌زنیم .
۲۴ آذر ۹۷ ، ۱۱:۳۴ سوته دلان
در مقام قیاس با ابوذر گفتین؟
پاسخ:
اگر میخوای ادعا داشته باشی باید ابوذر باشی خب :)
۲۴ آذر ۹۷ ، ۱۱:۴۹ سوته دلان
دست ما کوتاه و خرما بر نخیل!
برای توجیه خودم گفتم البته! :)
پاسخ:
شما از خوبان عالمید
۲۴ آذر ۹۷ ، ۱۲:۰۵ سوته دلان
وای از " یوم تبلی‌السرائر"...
پاسخ:
انشالله با آیات محکمه محشور باشید
که هستید :)
۲۴ آذر ۹۷ ، ۱۸:۵۸ ام شهرآشوب
در تیتر گویا شیطنتی نهفته بود!!! 
درست حدس زدم؟
پاسخ:
اولین امتیاز دچاری به شما تعلق میگیره ⭐️
به خاطر اینکه اولین کسی بودی که به این شیطنت دقت کردی :)
کجاش شیطنت بود؟ :|
۲۵ آذر ۹۷ ، ۱۰:۲۴ ام شهرآشوب
جناب دچار! 
اون ثلاثه ای که خداوند می فرماید، توبه کردند، پشیمون شدند، انقدر براشون دنیا تنگ شد که برگشتند به سمت خدا. 
نه که توبه نکرده و پررو پررو ، برن اینور اونور به چرتهاشون، به عکس گرفتناشون ادامه بدن و همچنین فتنه کنن و فتنه کنن و سپس خدا رفع حصرشون کنه!
این با اون فرق فوکوله!
پاسخ:
خانم شهرآشوب !
این پست میخواد بگه که دین ما درباره رفع حصر هم آیه و راهکار داره!

همچین دین کاملی داریم ما :)

ارسال نظر

کاربران بیان میتوانند بدون نیاز به تأیید، نظرات خود را ارسال کنند.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
فیشــــــنگار

با سلام؛ اینجا یک "وبلاگ" گفتگو محور است. ممنون می‌شوم اگر با ذکر نشانی یا "ایمیل " کامنت بدهید| پیشنهاد می کنم مطالب کوتاه را دو بار بخوانید| از صفحه «معرفی وبلاگ» دیدن فرمایید.

آخرین نظرات