فیشــــــنگار

پاسخ‌های مکشوف به سوالات محذوف

مهم‌ترین چیز شیطان

روزی شیطان همه جا اعلام کرد قصد دارد از کارش دست بکشد و وسایلش را با تخفیف ویژه به حراج بگذارد! مردم جمع شدند و شیطان وسایلی از قبیل: غرور، خودبینی، شهوت، مال‌اندوزی، خشم، حسادت، شهرت‌طلبی و دیگر شرارت‌ها را عرضه کرد... در میان همه وسایل، یکی از آنها بسیار کهنه و مستعمل بود و بهای گرانی داشت!

کسی پرسید: این عتیقه چیست؟
شیطان گفت: این ناامیدی است...
شخص گفت: چرا اینقدر گران است؟
شیطان با لحنی مرموز گفت: این موثرترین وسیله‌ی من است!
شخص گفت: چرا این‌گونه است؟
شیطان گفت: هرگاه سایر ابزارم اثر نکند، فقط با این می‌توانم در قلب انسان رخنه کنم و وقتی اثر کند با او هر کاری بخواهم می‌کنم...
این وسیله را برای تمام انسان‌ها به کار برده‌ام، برای همین اینقدر کهنه است...!

۲ نظر

چیزهایی که از آدرنو آموختم

وقتی وارد مؤسسه «فرانکفورت» شدم، چیزهایی از آدرنو آموختم. او چشمانم را بر این واقعیت گشود که نخست باید متون اولیه را به طور نظام‌مند، از آغاز تا پایان مطالعه کرد. (هابرماس در دوران تحصیل، استادان برجسته‌ای نداشت اما این شیوه را نسبت به کتاب‌ها و نوشته‌های نظریه‌پردازان بزرگ به کار برد و از هر کدام چیزی گرفت و البته به نقدشان هم نشست.) |مرتبط|

۷ نظر

رهیافته

امیدوارم به اقتضای کریمه "ما ننسخ من آیه او ننسها نات بخیر منها او مثلها" جای خالی این انسان کاملِ مکمل که به این سادگی و سهولت پر شدنی نیست، پر شده و چراغ راه هدایت و دستگیری همچنان پر فروغ باقی بماند و بدین صورت اهل دل و دلدادگی به دلدار حقیقی و محبوب ازل و ابد واصل گردند. حسن رمضانی خراسانی؛ سوم مهرماه

۱۴۰۰... درخصوص علامه حسن‌زاده آملی عزیز دو مطلب دیگر از بچه‌های بیان در ادامه بازنشر می‌کنم. شما هم اگر مطلبی نوشته‌اید لینک آن را در این پست بگذارید: سفر به آن سوی تسلکوپ (از علامه حسن زاده آملی گفتن برای دوستان نوجوانم) و عنوانی براش پیدا نکردم...

۰ نظر

عاشقانه‌ای به فاکولته طب

از پری‌دخت به شوهر طبیبش:

بسم المعطّرٌ الحبیب
تصدقت گردم، دردت به جانم،
من که مُردم و زنده شدم تا
کاغذتان برسد.
این فراقِ لاکردار هم مصیبتی شده زن جماعت را،
کارِ خانه و طبخ و رُفت و روب و
وردار و بگذار نکُشد، همین بی‌همدمی و فراق می‌کُشد.
مرقوم فرموده بودید به حبس گرفتار بودید. در دلمان انار پاره شد.
پری‌دُخت تو را بمیرد که مَردش اسیر امنیه‌ چی‌ها بوده و او بی‌خبر در اتاق شانهٔ نقره به زلف می‌کشیده..!!!
حیّ لایموت به سر شاهد است که حال و احوال دل ما هم کم از غرفهٔ حبس شما نبوده است.
اوضاع مملکت خوب نیست، کوچه به کوچه مشروطه‌ چی چنان نارنج‌ هایی چروک و از شاخه جدا بر اشجار و الوار در شهر آویزانند و جواب آزادیخواهی، داغ و درفش است و تبعید و چوب و فلک..!!!
دلمان این روزها به همین شیشهٔ عطری خوش است که از فرنگ مرسول داشته‌اید.
شب به شب بر گیس می‌مالیم...!

*

سَیّد محمود جان،
مادیان یاغی و طغیان‌گری شده‌ام که نه شلاق و توپ و تشر آقا جانمان راممان می‌کند و نه قند و نوازش بیگم باجی.
عرق همه را در آورده‌ام و رکاب نمی‌دهم، بماند که عرق خودم هم در آمده.
می‌دانید سَیّدجان،
زن جماعت بلوغاتی که شد، دلش باید به یک‌ جا قُرص باشد، صاحب داشته باشد، دلِ بی‌صاحاب، زود نخ‌کش می‌شود، چروک می‌شود، بوی نا می‌گیرد،
بید می‌زند، دل ابریشم است.
نه دست و دلم به دارچین‌ نویسی روی حلوا و شُله‌ زرد می‌رود، نه شوق وَسمه و سرخاب و سفیدآب داریم.
دیروزِ روز بیگم باجی، ابروهایمان را گفت پاچهٔ بُز،
حق هم دارد، وقتی آنکه باید باشد و نیست، چه فرق دارد، پاچهٔ بُز بالای چشم‌مان باشد یا دُم موش و قیطانِ زر.
به قول آقا جانمان دیده را فایده آن است که دلبر بیند.
شما که نیستید و خمرهٔ سکنجبین قزوینی که باب میلتان بود بماند در زیر زمین مطبخ و زهر ماری نشود کار خداست.
چلّه‌ها بر او گذشته، بر دل ما نیز. عمرم روی عمرتان آقا سَیّد.
به جدّتان که قصد جسارت و غُر زدن ندارم، ولی به واللّه بس است.
به گمانم آنقدری که در فالکوتهٔ طب پاریس، طبابت آموخته‌اید که به علاج بیماری فراق حاذق شده باشید، بس کنید، به یزد مراجعت فرمایید و به داد دل ما برسید، تیمارش کنید و بعد دوباره برگردید.
*
دلخوشکُنکِ ما همین مراسلات بود که مدّتی تأخیر افتاد و شیشهٔ عطری که رو به اتمام است.
زن را که می‌گویند ناقص‌العقل است، درست هم هست.
عقل داشتیم که پیرهن‌تان را روی بالش نمی‌کشیدیم و گره از زلف وا کنیم و بر آن بخُسبیم.
شما که مَردید، شما که عقل‌تان اَتّم وُ اَکمل است، شما که فرنگ دیده‌اید و درس طبابت خوانده‌اید، مرسوله مرقوم دارید
و بفرمایید چه کنم...؟؟؟

 تصدّقت پری‌دُخت
بوسه به پیوست است.🙈

۸ نظر

خاطره عجیبی از دوران اسارت

در اسارت، اذان گفتن با صدای بلند ممنوع بود. ما در آنجا اذان می‌گفتیم، اما به گونه‌ای که دشمن نفهمد. روزی جوان هفده ساله ضعیف و نحیفی، موقع نماز صبح بلند شد و اذان گفت. ناگهان مأمور بعثی آمد و گفت: «چیه؟ اذان می‌گویی؟ بیا جلو»! یکی از برادران اسدآبادی دید که اگر این مؤذن جوان ضعیف و نحیف، زیر شکنجه برود معلوم نیست سالم بیرون بیاید، پرید پشت پنجره و به نگهبان عراقی گفت: «چیه؟ من اذان گفتم نه او». آن بعثی گفت: «او اذان گفت». برادرمان اصرار کرد که «نه، اشتباه می‌کنی. من اذان گفتم». مأمور بعثی گفت: «خفه شو! بنشین فلان فلان شده! او اذان گفت، نه تو».


برادر ایثارگرمان هم دستش را گذاشت روی گوشش و با صدای بلند شروع کرد به اذان گفتن. مأمور بعثی فرار کرد. وقتی مأمور عراقی رفت، او رو کرد به آن برادر هفده ساله که اذان گفته بود و به او گفت: «بدان که من اذان گفتم و شما اذان نگفتی، الان دیگر پای من گیر است». به هر حال، ایشان را به زندان انداختند و شانزده روز به او آب ندادند. زندان در اردوگاه موصل (موصل شماره 1 و 2) زیر زمین بود، آنقدر گرم بود که گویا آتش می‌بارید. آن مأمور بعثی، گاهی وقت‌ها آب می‌پاشید داخل زندان که هوا دم کند و گرمتر شود. روزی یک دانه سمون (نان عراق) می‌دادند که بیشتر آن خمیر بود. ایشان می‌گفت: «می‌دیدم اگر نان را بخورم از تشنگی خفه می‌شوم. نان را فقط مزه مزه می‌کردم که شیره‌اش را بمکم. آن مأمور هم هر از چند ساعتی می‌آمد و برای این‌که بیشتر اذیت کند، آب می‌آورد، ولی می‌ریخت روی زمین و بارها این کار را تکرار می‌کرد». می‌گفت: «روز شانزدهم بود که دیدم از تشنگی دارم هلاک می‌شوم، گفتم: یا فاطمه زهرا! امروز افتخار می‌کنم که مثل فرزندت آقا حسین بن علی اینجا تشنه‌کام به شهادت برسم».


سرم را گذاشتم زمین و گفتم: یا زهرا! افتخار می‌کنم، این شهادت همراه با تشنه‌کامی را شما از من بپذیر و به لطف و کرمت،‌ این را به عنوان برگ سبزی از من قبول کن. دیگر با خودم عهد کردم که اگر هم آب آوردند سرم را بلند نکنم تا جان به جان آفرین تسلیم کنم، تا شروع کردم شهادتین را بر زبان جاری کنم، دیدم که زبانم در دهانم تکان نمی‌خورد و دهانم خشک شده است. در همان حال، نگهبان بعثی آمد پشت پنجره، همان نگهبانی که این مکافات را سر ما آورده بود و همیشه آب می‌آورد و می‌ریخت روی زمین. از پشت پنجره مرا صدا می‌زد که بیا آب آورده‌ام. اعتنایی نکردم، دیدم لحن صدایش فرق می‌کند و دارد گریه می‌کند و می‌گوید: بیا آب آورده‌ام. مرا قسم می‌داد به حق فاطمه زهرا (سلام الله علیها) که آب را از دستش بگیرم. عراقی‌ها هیچ‌ وقت به حضرت زهرا (سلام الله علیها) قسم نمی‌خوردند، تا نام مبارکت حضرت فاطمه (سلام الله علیها) را برد، طاقت نیاوردم. سرم را برگرداندم و دیدم که اشکش جاری است و می‌گوید: «بیا آب را ببر ! این دفعه با دفعات قبل فرق می‌کند».


همین‌طور که روی زمین بودم، سرم را کج کردم و او لیوان آب را ریخت توی دهانم، لیوان دوم و سوم را هم آورد. یک مقدار حال آمدم، بلند شدم، او گفت: به حق فاطمه زهرا بیا و از من درگذر و مرا حلال کن! گفتم: تا نگویی جریان چی هست، حلالت نمی‌کنم. گفت: دیشب، نیمه‌شب، مادرم آمد و مرا از خواب بیدار کرد و با عصبانیت و گریه گفت: چه کار کردی که مرا در مقابل حضرت زهرا (سلام الله علیها) دختر رسول الله (ص) شرمنده کردی، الان حضرت زهرا(سلام الله علیها) را در عالم خواب زیارت کردم. ایشان فرمودند: به پسرت بگو برو و دل اسیری که به درد آورده‌ای را به دست بیاور اگر نه همه شما را نفرین خواهم کرد.

حماسه‌های ناگفته (به روایت علی اکبر ابوترابی)
چاپ اول: ۱۳۸۸،صفحات ۱۲۵-۱۲۷

۲ نظر

فلسفه عیب‌جویی

این عیب‌گیری‌هایی که بعضی از ما نسبت به دیگران می‌کنیم، همه‌اش برای این است که ما خودمان را خیلی مهذب و صحیح و آدم کامل می‌دانیم و دیگران را معیوب می‌دانیم و به عیب‌شان ایراد می‌گیریم. اگر این حبّ نفس و خودخواهی نباشد، انسان از دیگران عیب نمی‌گیرد. |تفسیر سوره حمد:جلسه4|

۶ نظر

که بیدار شود

علوم شرعیه، علوم عقلیه [و سایر علوم] وسیله‌اند برای رسیدن به مقصد و هر کدام ما را بازدارند از آن مقصد، دیگر علم نیست. علوم؛ وسایل عمل هستند، [عمل] هم وسیله است. همه برای یک مقصدند، همه برای اینند که بیدار بشود این نفس، از این ظلمت‌ها بیرون برود.  انبیا برای آن آمدند، انبیا آمدند که مردم را از ظلمت‌ها بیرون بکشند؛ به مبدا نور برسانند.

 

ما هنوز از حجاب‌های ظلمانی بیرون نرفته‌ایم،

ما توی حجابها می‌لولیم و تا آخر هم [معلوم نیست ] چه خواهد شد!

علم در نفوس ما تاثیری نکرده، الّا تاثیر سوء؛

۶ نظر

جلسه سوم بهتر از جلسه دوم بود

اشاره: امام خمینی در تلویزیون جمهوری اسلامی 5 جلسه تفسیر گفتند و بعد از آن به دلایلی جلوی پخشش گرفته شد! آن 5 جلسه در کتاب «تفسیر سوره حمد» پیاده شده که من تا حالا سه جلسه اش را خوانده‌ام. جلسه سوم عالی بود. خلاصه‌اش این که راه اصلی فهم و شناخت، خودسازی است:

 

قرآن مراتب دارد، هفت بطن یا هفتاد بطن از برای قرآن است؛‏‎ از این بطون تنزل کرده است تا رسیده است به جایی که با ما مردم دربند و در چاه ضلالت می‌خواهد صحبت کند. تا جایی که خدا خودش را با شتر معرفی می‌کند:‏‏ ا فَلا یَنظُرُونَ الَی الابِلِ کَیفَ خُلِقَت ‏‏؛‏‎[غاشیه:17]‎‏ و این برای ما تاسف‌آور است که به همین موجودات نازل [بخواهیم به خدا معرفت پیدا کنیم.] ‏‏خوب وقتی که خدا با شتر معرفی بشود، معلوم است که مرتبه ما چه مرتبه‌ای است، مرتبه همان حیوان است و معرفتی که ما از آن پیدا می‌کنیم چه معرفتی است، یک چیز بسیار ناقص [است].‏

 

‏‏آن جایی هم که گاهی [مطلبی] ذکر می‌شود راجع به انبیا:‏‏ فَلَمَّا تَجَلَّی رَبُّهُ لِلجَبَلِ جَعَلَهُ دَکًّا وَ خَرَّ مُوسی صَعِقاً‏‏، موسی بعد از اینکه تحت ربوبیّت ‏‎‏حق تعالی واقع شد و از این منازل گذشت، آن وقت عرض کرد:‏‏ ارِنِی انظُر الَیکَ ‏‏؛ به من خودت را ارائه بده. ارائه بده، یعنی من با چشمم ببینمت.‏ ‏‏[خب] این [خواسته] که از یک نبی بزرگی صادر نمی‌شود، آن نحو ارائه و آن نحو رویتی که مناسب با مرئی و رائی که دست ما به آن نمی‌رسد. در عین حالی که به آنجا رسیده بود که متکلم بود، با خدا تکلم می‌کرد، [عرض کرد:]‏‏ رَبِّ ارِنِی انظُر الَیکَ؛ جواب آمد که ‏‏ لَن تَرانِی؛ یعنی- محتملًا- تا موسی هستی، رویت ممکن نمی‌شود، تا تو هستی نمی‌شود؛ لکن مایوسش نکرد؛ ارجاعش کرد به اینکه:‏‏ انظُر الَی الجَبَلِ.

 

این «جبل» چیست؟ این جبلی که تجلی حق بر موسی نمی‌شود و بر آن می‌شود، این «جبل طور» است؟ آیا این تجلی، یک تجلی بود که اگر آن روز مردم در کوه طور بودند، آن را می‌دیدند؟‏ ‏‏[آیا] مثل [رویت ] شمس بود؟ این ‏‏ وَ لکِنِ انظُر الَی الجَبَلِ ‏‏، وعده ملاقات است؛ نمی‌بینی ‏‏ وَ لکِنِ انظُر الَی الجَبَلِ فَانِ استَقَرَّ مَکانَهُ فَسَوفَ تَرانِی‏‏. محتمل است که «استَقَرَّ عَلی مَکانِهِ» مراد این جبل باشد؛ این جبل محتمل است که همان انانیّت، نفس موسی بوده [باشد] که باز بقایا داشته است، با همان تجلی جبل را «دک» کرد، به هم زد اوضاع انانیّت را و موسی به مقام موت رسید:‏‏ خَرَّ مُوسی صَعِقاً‏‏.‏‎[اعراف:143]‎‏ برای ما این‌هاقصه است. آنچه آنها با قدمِ شهود یافته‌اند، برای ما که در‏ ‎‏این ظلمتکده هستیم، به صورت قصه [گفته شده] است. انبیا مثل آن آدمی هستند که خوابی دیده، چیزی مشاهده کرده، لکن زبانش عقده دارد و مردم هم همه کر هستند: «من گنگ خواب دیده [و ....»؛] هم آنها عاجزند از گفتن و هم ما عاجزیم از شنیدن.

 

زبان انبیا عقده داشته:‏‏ رَبِّ اشرَح لِی صَدرِی، وَ یَسِّر لِی امرِی، وَ احلُل عُقدَةً مِن لِسانِی ‏‏؛‏‎[طه:25]‎‏ عقده‌هادر زبانشان بوده نه در قلبشان. نمی‌توانستند آنچه یافته اند آن طور که یافته اند بگویند، گفتنی نبوده است. از این جهت با مثال با نظایر می‌خواستند چیزی به ما بفهمانند.‏و کسی که یافته است اموری [را] و میل دارد همه بیابند و نتواند برساند، تاثر [ش چقدر است؟] آن پدری که می‌خواهد بچه‌اش شمس را ببیند، ولی بچه کور است، تاثرش چقدر است؟ بخواهد افهام کند چه بگوید؟ چه بگوید که این نور را بفهمد؟

 

توضیح: اگر کسی جز امام این حرف‌ها را زده بود شاید نمی‌خواندم.

۱۱ نظر
زندگی جاری است زیر چایم من روشن می‌کنم

زندگی جاری است زیر چایم من روشن می‌کنم

این روزها همسر سخت درگیر امتحانات پایان ترم ارشدش بود. تجربه پر اضطراب آزمون از پشت سیستم لب تاب و هزار دردسر همراه آن
 
امشب یه ربع به نه! خسته رسیدم خونه و با دیدن سفره بنفش مملو از غذاهای مورد علاقه ام متوجه شدم امتحانات بانو تموم شده و اضطرابش رفته
 
 
حقیقتا خوشحالم که تو را یافتم.😊😍😳
۱۲ نظر

پویش «ده کاری که باید پیش از مرگ انجام دهم»

راستَش من دیشب یک کتاب درباره تجربه مرگ و اتفاقاتی که نویسنده در حین مردن خودش تجربه کرده بود مطالعه کردم که باعث شد تصمیم بگیرم برای پویش «ده کاری که باید پیش از مرگ انجام دهم» پست بگذارم:

 

1/ نمی‌دانم از چه افرادی باید حلالیت بگیرم (بزرگترین درد اینه)

2/ دوست دارم با پدر و مادرم و همسر و سایراعضای  خانواده سفر کربلا را تجربه کنیم.

3/ باید بانوی عزیزم را ببرم زیارت خانه خدا.

4/ دوست دارم در پویش «شهید جواد محمدی» شرکت کنم.(هرکی دوست داره توی پویش شرکت کنه پینوشت رو بخونه)[1]

5/ بتوانم چهل روز معصیت نکنم.

6/ یک وصیتنامه مکتوب از خودم به جا بگذارم.

7/ باید توی وصیتم بنویسم که برام نماز قضا بخونن.

8/ مخصوصا نماز آیات.

۳۹ نظر

صدای بیرون نباید از صدای درون انسان بلندتر باشد

صدای بیرون نباید از صدای درون انسان بلندتر باشد...

۳۲ نظر

اهل قلم تر باشیم

 

بعضی از اهل قلم دغدغه‌های فرهنگی دارند و در قبال رویدادهایی که در جامعه مشاهده می‌کنند احساس مسئولیت دارند و در این خصوص اقدام به تولیدمحتوا و انشار آن در فضای عمومی می‌کنند.

 

 

طبیعتا این افراد با سه دسته مخاطب مواجه میشوند. دسته اول: مطلب را می‌خوانند و با آن موافق هستند و نویسنده را تایید می‌کنند. دسته دوم: به برخی از مطالب نویسنده انتقاداتی وارد می‌کنند. دسته سوم هم به جای مطلب، به خود نویسنده بد و بیراه می‌گویند.

2

۱۴ نظر

انواع آزادی

اول ای جان، دَفعِ شَرِ موش کن

بعد از آن در جمع گندم کوش کن

 

بردگی (استثمار) آزادی
کلمه‌ی استثمار به معنی این است که میوه‌ی باغ کسی را دیگری بچیند.(به زور یا کلک) آزادی دو مدل دارد: یکی آزادی از بردگی دیگران(آزادی اجتماعی)؛ دوم رهایی فرد از عادتهای منفی خودش(آزادی معنوی)
 

ناجی انسان

در آزادی اجتماعی: رهبران اجتماعی

 

در آزادی معنوی: وجدان، انصاف، دیانت

 

با توجه به شعر بالا، یک چاله چوله‌هایی در درون ما ممکن است به وجود آمده باشد که این همه زحمت می‌کشیم و سختی‌ها و هزینه‌ها را متحمل می‌شویم و محصولی معنوی را به‌دست می‌آوریم اما عادت‌های منفی ما مثل غیبت، ریا، ظلم به دیگران، شیفتگی به لذت‌ها و غیره ثمره‌ی این همه زحمت و تلاش مان را نابود می‌کنند. آزادی معنوی یعنی آزادی انسان از خودش. یعنی آسودگی وجدانش

۷ نظر

چاله چوله!

شیاطین مشغول از بین‌بردن عمل می‌شوند، مگر عملی را که انسان در مرتبه‌ی اخلاص انجام دهد چون که شیطان، مخلَصین را از همان اول، استثنا کرد و گفت: «فَبِعِزَّتِک لَأُغْوِیَنَّهُمْ أَجْمَعِینَ إِلَّا عِبَادَک مِنْهُمُ الْمُخْلَصِین»

۱۱ نظر

یک لیوان شطح داغ

هیچکس نمی‌تواند در دوست داشتن مُقلد باشد، حتما باید در عشقبازی مُجتهد شد.
پ.ن: این حرف را که باید برای بیانش ساعتها استدلال کرد احمد عزیزی به زیبایی در قالب دو عبارت شطح گونه آورده است.
۱۱ نظر

مدادتراش من کو؟

شب توی رختخواب دراز کشیدی گیج و منگ خواب.
یهو یه مطلب مهم یا یه نکته قشنگ به ذهنت میاد...

 

به زور خودت رو از رختخواب میکنی و توی همون تاریکی مدادو برمیداری و مطلبتو رو کاغذ میاری. صبح میری سراغ نوشته ات


می‌بینی ای دل غافل! مداد نوک نداشته و تنها ردی ازش رو کاغذ افتاده که اونم هرچه زیر نور بالا و پائین میکنی قابل فهم نیست!
اخلاص برا عمل، مثل نوکه برا مداد!!


اگه نباشه درسته زحمتتو کشیدی اما یا هیچ اثری ازش باقی نمیمونه یا با کمترین و کوچکترین اثرات همراه خواهد بود. | akhoda|

۱۸ نظر

یه تیتر عاشقانه بگو

مادرم بسیار عجیب است! بعد از 34 سال زندگی مشترک هنوز هم عاشقانه باباجانمان را راهی سفر می‌کند. چند روز پیش که بابا عازم سفر بود شنیدم که می‌گفت: "کاش من چمدانت بودم!" اگر معنای این جمله دوستت دارم نیست، پس چیست؟ دیشب سه و پنجاه دقیقه آرام بیدارم کرد و گفت: "بابا که نیست، حس نمی‌کنی خانه گرگ شده و می‌خواهد ما را ببلعد؟" من مطمئنم درون زنی که امروز چشم به راه است؛ شاعره ای زندگی می‌کند که شعرهایش چاپ نشده اند، فقط همین!

۱۸ نظر

طه| تحت نظر

خدا گفت: ای موسی، خواسته ات به تو داده شد. 🕊و همانا پیش از این نیز به تو نعمتی بزرگ عطا کردیم.🕊 آن گاه که به مادرت آنچه را که باید الهام شود الهام کردیم،🕊 که فرزندت را در صندوق بگذار و آن را به رود نیل بیفکن و چنین مقرر کرده ایم که دریا باید او را به ساحل افکند آن گاه فرعون که دشمن من و دشمن اوست وی را از کرانه دریا برمی گیرد.

۱۱ نظر

وقتی نشستی چی بلندت میکنه؟

حضرت امام در واقعه ۲۵ شوال که عوامل رژیم پهلوی بعضی از طلاب را مجروح کردند و بعضی را به شهادت رساندند و بسیاری از آقایان ترسیدند و گفتند: وقت تقیّه است و ساکت شدند، امام فردای آن روز در اعلامیه ای خطاب به رژیم فرمودند: شما روی مُغول را سفید کردید!

 

حشٌ بشٌ بسّامٌ وَ هُوَ شُجاع وَ کَیفَ لا وَ هُوَ بِمُعزلِ عَنْ تَقیَّهِ المَوت. ابن سینا| الاشارات و التنبیهات|| مقامات العارفین

شاید براتون سوال بشه که چجوری میشه اینجوری شد و راهش چیه:

 

انسان وقتی امیال اش را اِماته کند، متحرّک بِالهَواء نباشد، متحرّک بِالهَوس نباشد، متحرّک بِالمِیل نباشد، بلکه متحرّک بِالولایه باشد، از مرگ هراسی ندارد. وقتی که از مرگ هراسی نداشت، چنین می شود. در انجام وظیفه آن چه که جلوی دیگران را می‌گرفت و می‌گیرد، همان ترس از مرگ است. [دوباره بخوانید]

 

منبع

پ.ن: فلسفه هنر در کلام آیت‌الله جوادی آملی

شجاعتِ دست به کار شدن

۱۹ نظر

قشنگ‌ترین حسین زندگی‌م

در مسیر مراسم به آقای سازگار زنگ زدم و درخواست شعر برای مداحی کردم گفت بنویس:

 

در روز عزا حرمت ارباب شکستند

علمدار کجایی؟ علمدار کجایی؟

 

این فتنه گران راه عزادار تو بستند

علمدار کجایی؟ علمدار کجایی؟

فیلم

 

هشدار: کسانی که در این مراسم حضور داشته اند هنگام دیدن کلیپ ممکن است مو بر تنشان سیخ شود.

۱۶ نظر

تماشای رایگان مستند ایکسونامی

مستند ایکسونامی درباره پیشرفت‌ها و ماجراهایی است که جامعه آمریکا در زمینه آزادی جنسی طی کرده است. ایکسونامی در هفته‌های اخیر در برخی دانشگاههای کشور اکران شد که با حاشیه هایی همراه بود. اکنون تماشای این مستند در وبسایت فیلمگردی امکان‌پذیر شده است. اگر کسی مستند ایکسونامی را دیده -یا امروز تماشا کرد- نظر خود را درباره نقاط قوت و نقاط ضعف آن بنویسد تا در انتها یک جمعبندی صورت بگیرد. |link|

۴۰ نظر

چه بنده‌ای بنده‌تر از من

در روایتی امام‌صادق(ع) می‌فرماید: زنی بیابانی وارد مدینه شد و با پیغمبراکرم(ص) برخورد کرد. دید پیامبر(ص) دارد غذا می‌خورد. «وَ هُوَ جَالِسٌ عَلَى الْحَضِیض»؛ دید ایشان روی سنگ یا زمین نشسته و مشغول غذا خوردن است. «فَقَالَتْ یَا مُحَمَّدُ وَ اللَّهِ إِنَّکَ لَتَأْکُلُ أَکْلَ الْعَبْد»؛ تعجّب کرد و گفت: مثل بنده‌ها نشسته‌ای و سفره‌ات را پهن کرده و غذا می‌خوری؟ تو آقایی! تو مولایی! چه مولایی بالاتر از تو! «وَ تَجْلِسُ جُلُوسَه»؛ امّا به سبک بنده‌ها نشسته‌ای؟! «فَقَالَ لَهَا رَسُولُ‌اللَّهِ(ص) وَیْحَکِ! أَیُّ عَبْدٍ أَعْبَدُ مِنِّی»؛ وای بر تو! چه بنده‌ای بنده‌تر از من؟!

۱۵ نظر

ثواب را به عقاب تبدیل کرد

هشتم، گاهی ممکن است علّت غیبت «بی‌التفاتی» باشد؛ یعنی نفس انسان هنوز مؤدّب به آداب الهی نشده است، ولی می‌خواهد خودش را در آن صِراط قرار بدهد؛ چون راهش را نمی‌داند، راه را اشتباه می‌رود.

۲۰ نظر

رهدار| اعتکاف جمعی سیار

اربعین حسینی (ع) یک نوع اعتکاف جمعی سیار است که در آن هر اقدامی که انجام می‌دهیم،- اقداماتی از جنس زندگیِ عادی مثل خوردن و حرف زدن و خوابیدن و بحث علمی یا ذکر گفتن و نماز خواندن و هر کاری از این جنس کنش‌ها- خودش مصداقی از این عبادت و این اعتکاف سیّار است. |link|

۸ نظر

ماجرای مولوی و رنگ غلام خود

مولوی » مثنوی معنوی » دفتر سوم| بخش ۱۵۰ - دیدن خواجه غلام خود را سپید شده!! و ناشناختن او!

 

راویه ما اشتر ما هست این

پس کجا شد بندهِی زنگی‌جَبین

۱۳ نظر

گاراپیدی شهید محله ما

بعضی وقتا همین اسامی معمولی شهدا ما رو با اطلاعات جدید و جالبی آشنا می کنند. فقط کافیه بریم مثلا اسم شهید سرکوچه مون رو (که معمولا هیچ شناختی ازش نداریم) سرچ کنیم و ببینم عضو کدام لشکر بوده، فرمانده اون لشکر کی بوده؟ شهید توی کدام منطقه‌ی جبهه حضور داشته یا وصیت‌نامه شهید رو پیدا کنیم (سایت هایی هستن که وصیت نامه شهدا داخلشون جمع آوری شده). اسم شهید محله ی ما شهید گاراپیدی هست که من اسمش رو سرچ کردم(شما هم اسم شهید کوچه یا محله تون رو سرچ کنید و توی کامنت ها ازش بگید)

۵۸ نظر

کلمه ای بگویم کافی برای سعادت مطلقه

خدا منبع همه کمالات است

و وجودِ مخلوقات، فیض اوست.

 

پس اگر خود و کمال خود را خواهانیم،

باید دوست خدا باشیم؛

 

 

پس کیمیای سعادت، یاد خداست،

در مواجهه با حلال و حرامش

 

دیگر توضیح نخواهید و آنکه عرض شد، ضبط نمایید و در قلب ثبت [کنید]، خودش توضیح خود را می دهد.

More

۱۲ نظر

چشم‌انداز زندگى بشر

... آن ملتى که به آینده امید دارد، مى‌داند که روزگار ظلم و ستم و زورگویى و تجاوز و طغیان و استکبار، با همه‌ى حجم عظیمى که امروز در جهان به وجود آورده است، یک روزگار تمام‌شدنى است و دورانى خواهد رسید که قدرت قاهره‌ى حق، همه‌ى قله‌هاى فساد و ظلم را از بین خواهد برد و چشم‌انداز زندگى بشر را با نور عدالت مُنور خواهد کرد؛ معناى انتظار دوران امام زمان این است.



شما جوانان عزیز که در آغاز زندگى و تلاش خود هستید، باید سعى کنید تا زمینه را براى آن‌چنان دورانى آماده کنید.

۱ نظر

ریزش ها همیشه توی کله گنده ها نیست

بعضی‌ها هستند که یک کار خلاف توقّعشان انجام می‌گیرد -فرض کنید یک ظلمی در یک جایی بهشان میشود- حق با آنها است امّا این موجب می‌شود که از انقلاب روبرگردانند.لینک

۲۲ نظر

مرتبط با میل به کمال

قوام حیات معنوی انسان به تذکّر و توسّل و خشوع و ذکر است که در مساجد الهی، در جایگاه‌‌های عبادت،[بیشتر] برای انسان فراهم است.

 

 

علاقه به کمال و پاکی، خود یک کمال است.

آدمی را سه کمال است.

 

۶ نظر

بازنشر| خوب ها؛ بدها

یه فکری بود که خیلی بهش فکر میکردم. میگفتم مثلا این همه آدم خوب هست و این همه آدم بد، چی میشد همه ی این آدم بد ها رو یه جایی ایزوله میکردیم که برای خودشون باشن و آدم خوبا هم در صلح و آرامش با هم زندگی کنن.

 

چون لپتاپم نیست دست به قلم شدم. 

ایده ی جالبیه دیگه. ولی یه مشکلی داره که عملی نیست. داشتم یه ویدیو تو یوتیوب میدیدم. حدودا راجع به همین موضوع صحبت میکرد. تقریبا میگفت که نه تنها این ایده ی چرتیه، بلکه به اشتباه به صورت زیر پیاده میشه.

 

که یه سری گروه/حزب یا هرچی اسمشو میشه گزاشت درست میشن که با یه سری گروه دیگه موافقن و کارای حزب مقابل رو کلا اشتباه میبینن. با برچسب گزاشتن روی همدیگه. یعنی کاری نداره حرف طرف مقابل چیه، دقیقا بخاطر این که جزو اون گروهه و برچسب اون گروه رو رو خودش داره، در قدم اول مخالفت میکنه

مشکل این هست که جامعه از افراد خوب و بد درست نشده. همه یه مقدار خوبی و یه مقدار بدی تو خودشون دارن. و جامعه اینجوری نیست که بشه یه خطی کشید و این افراد رو از هم جدا کرد، این خط از وسط خود افرادش میگذره که از حداقل واحد یه جامعه که یه فرد باشه کوچیکتره.

 

اگر مطلب را دوست داشتید لایک کنید

mostfet.blog.ir

۳۴ نظر
درباره
حضرت امیر(ع) می‌فرمایند: آراء و نظرات گوناگون را -مانند دوغ درون خیک- به هم بزنید تا حقیقت -مانند کَره از دل آن- بیرون بیاید. به نظرم فیشنگار به خوبی از عهدۀ این کار برآمده است. (امید شمس آذر)
طراح قالب: عرفـــ ـــان ویرایش توسط نقل بلاگ
تصاویر زیباسازی نایت اسکین