م مثل مادر، پ مثل پدر (1) :: فیشــــــنگار

فیشــــــنگار

م مثل مادر، پ مثل پدر (1)

پنجشنبه, ۳۰ بهمن ۱۳۹۹، ۰۴:۴۰ ب.ظ

شاید بی‌راه نباشه اگه بگم میزان عشق و علاقه‌ای که یه مرد با پدر شدن در خودش می‌یابه متفاوت با اون تصوری هست که از قبل داره. به قول معروف از اون مواردی هست که میگن «تا پدر نشی متوجه نمیشی».

شاید یه مدل دیگه جمله‌ام رو بگم بهتر باشه؛ همه شماها پدر و مادرتون رو احتمالا خیلی دوس دارید. فکر می‌کنید که اونا هم احتمالا همین قدر شما رو دوس دارن یا یه کم بیشتر. ولی اصلا اینطوری نیست. محبت و عشقی که پدر و مادرتون نسبت به شما دارن، قابل مقایسه با محبتی که بچه‌ها به پدر و مادرشون دارن نیست. جنسش، عمقش، تازگیش و همه چیش فرق داره. اگه در تعارفات و قربون صدقه‌های روزانه مثلا به مادرتون میگید «قربونت برم»، بدونید که پدر و مادر واقعا هر لحظه حاضرن «قربونت برن». حاضرن بدترین سختی‌ها رو بکشن بخاطر سطحی‌ترین راحتی شما. حاضرن جون‌شون رو بدند که شما مریض نشید. این‌ها که میگم شعار نیست. حتی در مورد دلتنگی: دلتنگی پدر و مادر نسبت به فرزند، یه دلتنگی واقعی و جدی هست نه یه دلتنگی معمولی.

 

جمله آخر اینکه: وقتی پدر و مادر شدید، قدر پدر و مادرتون رو بیشتر میدونید. چون تازه می‌فهمید که چقدر و چه مدلی دوستتون دارن. |قاسم صفایی‌نژاد|

 

پاورقی: ازتون می‌خواییم چشماتون رو ببندید و تصور کنید روزی رو که مادر یا پدر شدید؛ حالا برای ما بنویسید از اینکه چه جور مادر یا پدری خواهید بود؟ با چه خصوصیات و ویژگی‌هایی؟ و چه روش‌هایِ خاصی برای خودتون خواهید داشت؟|خودم هم ان‌شالله برای این چالش می‌نویسم| More

نظرات (۶)

  • قاسم صفایی نژاد
  • الان رفع تکلیف کردی؟

    پاسخ:
    نه :)) چون هم مطلب شما قشنگ بود و هم اینکه پست فراخوان کمی مبهم به نظر می‌رسید خلاصه اش رو بازنشر کردم (که کمکی شده باشه) آقا من می‌نویسم خودم.
  • پَـــــر واز
  • چه متن زیبایی نوشتید^_^

    واقعا اون جور که باید قدرشون دونسته نمی شه:(

    پاسخ:
    بله متن قشنگه! البته به قلم دوست گرامی ام آقای دکتر صفایی نژاد.
  • پَـــــر واز
  • ببخشیدمن فکر کردم جمله ی آخری که گفتین از آقای دکتره...

    به هرحال متن قشنگی بود. انشالله متن خودتونم واسه این چالش میخونیم ^_^

    پاسخ:
    آره سعی می‌کنم بهتر بنویسم:)
  • حمیدرضا ندیری
  • به پدر مهربون و گوگولی ^_^

    پاسخ:
    بنویس برا این پویش :)

    امشب سرم درد میکرد و همونطور که بابا سرم رو ماساژ میداده بغلش خوابم برده بوده منم. بیدار شدم گوشی بغل دستم بود، با چشم نیمه باز با خودم گفتم برم پ مثل پدر دچار رو بخونم که رسیدم به پدرانه جناب دکتر.

    خلاصه که یه بوس نقلی از گونه پدر برداشته و میرم که تو بغلش به ادامه خوابم بپردازم. :)

    پاسخ:
    انگار بچه دو ساله است :) به هر حال اون چیزایی که دکتر صفایی گفت رو هیچ بی فرزندی درک نمیکنه، 

    نزدیک گفتین :)) همه‌اش ۲۵ سال اختلافه. ^__*

    پاسخ:
    بله همش :) خدا شما رو مایه افتخار پدرو مادرتون قرار بده انشالله

    ارسال نظر

    کاربران بیان میتوانند بدون نیاز به تأیید، نظرات خود را ارسال کنند.
    اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی
    فیشــــــنگار

    حضرت امیر(ع) می‌فرمایند: آراء و نظرات گوناگون را -مانند دوغ درون خیک- به هم بزنید تا حقیقت -مانند کَره از دل آن- بیرون بیاید. به نظرم فیشنگار به خوبی از عهدۀ این کار برآمده است. (امید شمس آذر)

    آخرین نظرات