زایمان :: فیشــــــنگار

فیشــــــنگار

زایمان

شنبه, ۱۵ آبان ۱۳۹۵، ۰۸:۱۲ ق.ظ

بعضی وقت‌ها مدت زیادی می‌گذشت و ازش خبری نمی‌شد. گاه‌گاهی می‌رفتم سراغ همسنگری‌‌هاش که می‌آمدند مرخصی، احوالش را از آنها می‌پرسیدم. یکی از بسیجی ها عکسی نشانم داد. عکس عبدالحسین بود و چند تا رزمنده ی دیگر که دورش نشسته بودند. گفت نگاه کنید حاج خانم، اینجا آقای برونسی از زایمان شما تعریف میکردن.سعید عاکف/ خاکهای نرم کوشک چاپ ۱۴۳ سال ۱۳۹۰ صفحه ۳۲

نظرات (۱۳)

آ باریکلا به اون مرد :)
پاسخ:
قضیه داره :)
دوستان خواهش میکنم داستان رو کامل بخونن 
قضیه چیه دیگهp:
پاسخ:
رجوع کنید به کتاب : خاکهای نرم کوشک صفحه 32
  • ابو اسفنج بلاگفانی
  • حالا حتما باید کتاب بخونیم؟! بگید دیگه.
    پاسخ:
    آری آری :)
    سلام کو پ کتاب و متن 

    ارجاعش دادید به صفحه ی آقا

    اونجام فقط تعریف کردند 

    پس ماجرای این چی بود 

    کنجکاو شدیم :|
    پاسخ:
    فایل دانلود کتاب قبلا توی نت وجود داشت
    به درخواست مولف برداشته شد

    میتونید به کتابخانه یا دوستان مراجعه کنید برای رفع کنجکاوی :)
    (کتاب خوبیه ارزش خواندن دارد)
    کتابش رو 3،4 سال پیش خوندم ولی این خاطره اش رو یادم نیست.:)
    توصیه میشود حتما کتاب حکایت زمستان رو بخونید به قلم سعید عاکف هست.
    یاعلی
    پاسخ:
    در حال خواندنش هستم :)
    ادم رو مجبور میکنید از سر فضولی بره بخونه :)))
    رفتم خوندمش.:)ممنونم
    یاعلی
    پاسخ:
    خب تعریف کنید برای دوستان :)
    این کتاب اولین هدیه ی رسمی من برای مستر بود که البته گفت قبلا خوندمش! :دی
    ولی خب من هنووووووووووز نخوندم اون کتاب رو! مرسی از یادآوری.
    پاسخ:
    کار خوبی می کنید

    #کرامت_شهدا
    دست به فضول کردنتون خوبه ها =)
    پاسخ:
    :)
  • مجتبی مطوری
  • خعلی زیبا بود😃 
    تعریف کنم؟ 
    باشه :)
    شب به دنیا اومدن دختر شهید برونسی ایشون رو میفرستن پی قابله بعد از مدتی کسی در میزنه در رو که باز میکنن یک خانم بلند قد چادری رو میبینن که گفتن اقای برونسی منو فرستاده و دختر شهید برونسی رو به دنیا میارن اون خانم میپرسه اسم برای بچه انتخاب کردید و اونها میگن نه ، خانم گفت اسمش رو بزارید فاطمه و بعد هم بدون گرفتن چیزی رفتن اخر شب که شهید برونسی میان خونه از موضوع مطلع میشن اما چیزی نمیگن ، بعد از مدتها شهید برونسی برای همسرشون تعریف میکنن که اون شب وقتی برای اوردن قابله میرن فراموشش میکنن و با دوستشون مشغول پخش اعلامیه ی امام توی شهر میشن بعدا که یادشون میاد برمیگردن خونه و در کمال تعجب متوجه میشن خانمی اومده و خودش رو به عنوان کسی که اقای برونسی فرستاده معرفی میکردن و میگن اون خانم هر کسی بوده خودش اومده.
    میدونم خیلی بد تعریف میکنم دیگه به روم نیارید :)
    یاعلی
    پاسخ:
    دستتون درد نکنه

    +دیگه کسی نمیره بخونه حالا :))



    دنبالیییییییین
  • یک دختر شیعه
  • بقیشم مینوشتین
    : )
    پاسخ:
    رک: خاکهای نرم کوشک ":)
    سلام 
    میگم یعنی کی بوده ؟
    پاسخ:
    اون خانمه منظورته که اونشب اومده خونه شهید برونسی؟

    ارسال نظر

    کاربران بیان میتوانند بدون نیاز به تأیید، نظرات خود را ارسال کنند.
    اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی
    فیشــــــنگار

    حضرت امیر(ع) می‌فرمایند: آراء و نظرات گوناگون را -مانند دوغ درون خیک- به هم بزنید تا حقیقت -مانند کَره از دل آن- بیرون بیاید. به نظرم فیشنگار به خوبی از عهدۀ این کار برآمده است. (امید شمس آذر)

    آخرین نظرات