یافت‌آباد| جمعه ساعت نه و نیم :: فیشــــــنگار

فیشــــــنگار

یافت‌آباد| جمعه ساعت نه و نیم

چهارشنبه, ۴ ارديبهشت ۱۳۹۸، ۱۱:۱۹ ق.ظ

نمی‌شود مجید ما را به مجیدِ اخراجی‌ها نسبت داد. برای اینکه مجید سوزوکی به خاطر علاقه به یک دختر به جبهه رفت؛ اما مجید به عشق بی‌بی زینب همه‌چیز را به‌یک‌باره رها کرد و رفت.

 

بازنشر: خالکوبی هم جلوی شهادت «داداش مجید» را نگرفت

مرتبط: توضیح حجت الاسلام پناهیان درباره پیشن‌نیاز دینداری

نظرات (۲۷)

تیزر اطلاعیه وداع و تشییع پیکر شهید مجید قربانخانی

پنجشنبه ساعت 15 معراج شهدا

جمعه ساعت 9 و نیم میدان معلم یافت‌آباد

پاسخ:

وقتی می‌فهمیم گردان امام علی رفته است. ما هم می‌رویم آنجا و می‌گوییم راضی نیستیم و مجید را نبرید. آنها هم بهانه می‌آورند که چون رضایت‌نامه نداری، تک پسر هستی و خال‌کوبی داری تورانمی بریم و بیرونش می‌کنند


بعدازآن گردان دیگری می‌رود که ما بازهم پیگیری می‌کنیم و همین حرف‌ها را می‌زنیم و آنها هم مجید را بیرون می‌اندازند.

تا اینکه مجید رفت گردان فاتحین اسلامشهر و خواست ازآنجا برود. راستش دیگر آنجا را پیدا نکردیم (خنده) .

سلام
یاد همه شهدای خان طومان گرامی ...
پاسخ:

خالکوبی در یافت آباد پاک کردن در سوریه


مجید به خاطر خالکوبی هایش طوری در سوریه وضو می گرفته که معلوم نباشد. اما شب آخر بی خیال می شود و راحت وضو می گیرد. وقتی جوراب یکی از رزمندها را می شست. یکی از بچه ها که تازه مجید را در سوریه شناخته بود به او می گوید:مجیدجان تو این همه خوبی حیف نیست خالکوبی داری؟ مجید هم جواب می دهد: این خالکوبی یا فردا پاک می شود، یا خاک می شود.


سلام

داشتم اینو گوش میدادم :
http://kheyme.net/%d8%aa%d8%a7-%da%a9%db%8c-%d8%a8%d9%87-%d8%aa%d9%85%d9%86%d8%a7%db%8c-%d9%88%d8%b5%d8%a7%d9%84-%d8%aa%d9%88-%db%8c%da%af%d8%a7%d9%86%d9%87/
که پست شما رو باز کردم و

عکساشو که دیدم خیلی منقلب شدم .
پاسخ:
منم امروز میخواستم یه فیش دیگه منتشر کنم اینو یه روز دیگه میخواستم بذارم ولی اینجوری شد دیگه :)
گویند: ما وسیله ای بیش نیستیم
  • (سلمان مهدوی)
  • تا یار که را خواهد و میلش به که باشد
    پاسخ:

    آموزشی که تمام شد از شانس خوبش «پرند» افتاد که به خانه نزدیک بود. مجید مهر تائید مرخصی آنجا را گیر آورده بود یک کپی از آن برای خودش گرفته بود. پدرش هرروز که مجید را پادگان می‌رساند. وقتی یک دور می‌زد وبرمی گشت خانه می‌دید که پوتین‌های مجید دم خانه است. شاکی می‌شد که من خودم تو را رساندم پادگان تو چطور زودتر برگشتی. مجید می‌خندید و می‌گفت: خب مرخصی رد کردم!»  😎

    آن زمان بازار جبهه رفتن داغ بود، ولی اینها در عین گمنامی و بی ادّعایی رفتند.
    پاسخ:
    شهید مجید قربانخانی متولد مرداد ماه 1369 در محله یافت آباد تهران بود. او در 21 دیماه سال 94 به همراه همرزمانش در خان طومان سوریه به شهادت رسیده و مفقود الاثر شدند.

    پیکر او بعد از گذشت سه سال از شهادتش به وطن بازگشت.
    ما مدعیان صف اول بودیم، از آخر مجلس شهدا را چیدند..
    پاسخ:

    مدتی بود شب ها خیلی دیر می آمد. شرایطش به گونه ای بود که حتی تصور می کردیم با دختری دوست شده و دیر می آید یا با رفقایش جایی می رود. اما بعدها فهمیدیم که برای آموزشی اعزام به سوریه می رفته است.



    +اینجوریه انگار...
    ما که لیاقت ادعا هم نداشتیم
    قربون اون مدعی صف اولی که همیشه سینه اش سپر بلای غفلت و کاهلی همه است

    این روشوخیلی دوس دارم که درجواب کامنتها اطلاعات بیشتر میدید جالبه
    پاسخ:
    والا از خودم که حرفی ندارم و روش پسندیده ای است این :)

    + چند بار خوندم تا فهمیدم منظورتون این نیست که شوخی دوس دارین! :))
    خب بنده خدا دلش خواسته خالکوبی کنه...چی میشه مگه...فکر نکنم خلاف شرع باشه...اینقدر بهش گیر میدادن...
    خوش به حالش..
    پاسخ:
    مثل اینکه خالکوبی داشته باشی اعزام نمیکنن
    توی دانشگاه های نظامی هم راه نمیدن :)

    + جالبه که خانواده ش میرفتن میگفتن این خالکوبی داره نبرینش :))
    چقدر بعضیا در چشم به هم زدنی عاقبت بخیر میشن!

    پاسخ:
    اگه فرصت دارید برید شرکت کنید مراسمش رو
    حالا باز این سوسول قشنگا بیان درمورد خوش دهنی و ارتباطش با عاقبت به خیری زر بزنن.
    پاسخ:
    اون آخه خودش رو قبول نداشت
    سلام
    متولد ۶۹بوده. پیر شدیم رفت.......

    خدا واسه ما انگار حتی عزت شهادتم نمیخواد....
    پاسخ:
    همه ی عزت برای خداست |سلام.

    یک سال قبل از سوریه رفتنش کربلا رفته بود و آنجا از امام حسین(ع) خواسته بود آدم شود و وقتی بازگشته بود حتی قلیان کشیدن را هم کنار گذاشته بود.


    پیش از سال 93 که مجید به کربلا سفر کرد پسر خیلی شری بود. همیشه چاقو در جیبش بود. خیلی قلدر بود اما بعد از سفر کربلا تغییر کرد. شاید اهل نماز نبود اما شهادت روزی اش شد چون به بچه یتیم رسیدگی می کرد و دست فقرا را می گرفت و به پدر و مادر خیلی احترام می گذاشت.

    چی بودن این شهدا؟ انگار تو دنیای دیگه ای زندگی میکردن
    پاسخ:
    بخاطر کدوم جمله این نتیجه گیری رو کردین؟ این بنده خدا که شدیدا توی دنیای ناسوت خودمون بود تا دم رفتن :) فوشم میداده
    همینکه شب آخری آستینشو زده بالا یعنی عوالم خاصی داشته واسه خودش
    نمیشه خیلی هم ناسوتی باشی و یهو ملکوتی بشی
    پاسخ:
    دقیقا منم این که میگن یهویی رو قبول ندارم....

    بقول شاعر:
    من نشستم بروی می بخری برگردی
    ترسم این است مسلمان شده باشی جایی
  • مهدی صالح پور
  • بچه محل مون... :) / روزی که پیکرش پیدا شد، توی برنامه مون، فرمانده ش داشت خبر اومدنش رو روی آنتن زنده میگفت. / خدا بیامرزتش.
    پاسخ:
    یعنی قهوه خونشم رفته بودی؟ :)
  • مهدی صالح پور
  • من اهل قهوه خونه و اینا نبودم و نیستم. ولی همکلاسی پسرعمه هام بود. همه میشناختنش
    پاسخ:
    یعنی میگی ما هستیم؟ :)

    +اقا شنیدم شما برنامه محرمانه دارین؟ اطلاع رسانی کنید بذاریم توی ضریب :)
  • مهدی صالح پور
  • برنامه محرمانه خانوادگی برای جمعی از رفقای همشهری جوانیِ سابق ه. ما مهمان یک قسمت از سری اول بودیم، توی سری دوم که این روزها، هر روز ساعت 16:30 از شبکه سه پخش میشه، ما یه آیتم ثابت داریم. ورژن تصویری وبلاگمون 100days.blog.ir که روزنوشت های منتهی به روز مراسم عروسی مون رو نوشتیم.
    پاسخ:
    چقدر یادگاری بامزه و انرژی بخشی درست کردین!حقیقتا دمتون گرم 👌
    خوشا به سعادتش...
    خدا با واسطه حضرت زینب خریدتش...
    پاسخ:

    * هیئتِ شهیدساز

    مرتضی کریمی پاسداری بود که به قهوه خانه مجید می رفت و آنجا با هم آشنا شده و رفاقت پیدا کرده بودند. همین رفاقت هم فکر رفتن به سوریه را به سر مجید انداخت. یک شب مجید به دعوت مرتضی هیئتی رفت که در آن درباره مظلومیت حضرت زینب(س) در سوریه گفته شد که بعدا گفتند مجید آن شب در آن هیئت خیلی تحت تأثیر قرار گرفت. 4 نفر از آنهایی که همان شب در آن هیئت بودند بعدا در سوریه به شهادت رسیدند و مجید یکی از آنها بود.


    https://www.mashreghnews.ir/news/825527

    بهترین پستت تو تمام این مدت این بود...
    پاسخ:
    شما احتمالا از این پست بیشتر خوشتون بیاد:

    وجب به وجب انسان را...

    اجرت با خانم زینب سلام الله علیها...
    پاسخ:
    متشکرم به همچنین
    الحمدلله
    که عکس اون سگِ نجس العین رو برداشتی
    تا حالا تو زندگیش چوب ماهیگیری ندیده‌ها (اثبات شئ نفی ما عدا نمیکنه) من هم ندیدم
    مرتضی من نمیخوام رابطۀ تنفرمون یک طرفه باشه
    پاسخ:
    درسته تا حالا ماهی نگرفتم ولی تا همونجا توی آب رفتم که :)
    + اگه میخای دوطرفه باشی و منم ازت متنف بشم باید بشی یه آدم دو رو که جلوی من ازم تعریف کنی بعد بری پشت سرم غیبت و بدگویی کنی و از این خاله زنک بازیا/ بلدی؟
  • آشنای بی نشان
  • روحش شاد
    پاسخ:
    یادش گرامی و راهش پررهرو باد
    اتفاقا چند روزه بچه‌ها توی گروه دارن همین زندگی‌نامه‌ای که شما گفتید رو میذارن، خیلی جالبه:)
    خدا چطوری بعضی‌ها رو بلند میکنه و برعکس بعضی‌ها رو میزنه زمین!
    خدا رحمتشون کنه.
    پاسخ:
    کتابشم نوشته شده گویا؟
    آه... تنها صدایی که به زور از لای تارای صوتی ام رد میشه، وقتی اعلامیه شون یا خبرشون رو میبینم و میخونم... نمیدونم خدا چطور دلش اومد نسل ما رو وسط این دو تا نسل، لای آهن و بتون و چک و هزار کوفت دیگه، از قلم بندازه؟ 
    یا شایدم باید گفت ما چطور دلمون اومد پر و بالمون رو به در و دیوار زمین، میخ کنیم و نعمت پرواز رو از خودمون بگیریم؟
    سلام، باهاتون نسبت داشتن یا فقط آشنا بودین؟
    پاسخ:
    اسمشو توی تاکسی شنیدم
    طرف عکسشو توی اینستا نشون داد گفت این دو تا قهوه خونه داشت
    با نگاهم بهش گفتم خب!

    گفت چند سال پیش عوض! میشه میره سوریه شهید میشه. حالا پیکرش پیدا شده
    اسمشو خوندم: مهدی قربانخانی

    + سلام :) ایشالله شما هم شهاب دینداران توی عصر ما بشی
    مجید سوزوکی واسه یه دختر رفت جبهه، ولی واسه یه دختر نبود که رفت تو میدون مین. ولی واسه یه دختر نبود که تو بیمارستان جلوی عراقیا واستاد. 
    پاسخ:
    آره دخترا فقط نقش استارت رو دارن
    مثل اون نوری که موسا در کوه طور دید گفت برم اون چراغ رو بیارم واسه روشن کردن مسیر :)
    بله گویا کتابی هست به اسم مجید بربری که خاطرات ایشونه.
    پاسخ:
    جالبه اسمش :)
    من این قدر تنفرم خالصه
    که نمیتونم حتی به شوخی هم از این تنفر دست بکشم
    پاسخ:
    باشه. پس نمیخوای دوطرفه باشه :)
    امروز جواب حرفی رو که اینجا زدم گرفتم.
    شاید بشه گفت یه جور تشر هم بود.
    گفتم بیام بگم که من حرفمو پس گرفتم! خدا هر وقت بخواد هرچی بخواد بهمون میده.
    پاسخ:
    چه آزاده و با مرام  (که اومدین گفتین)

    ارسال نظر

    کاربران بیان میتوانند بدون نیاز به تأیید، نظرات خود را ارسال کنند.
    اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی
    فیشــــــنگار

    حضرت امیر(ع) می‌فرمایند: آراء و نظرات گوناگون را -مانند دوغ درون خیک- به هم بزنید تا حقیقت -مانند کَره از دل آن- بیرون بیاید. به نظرم فیشنگار به خوبی از عهدۀ این کار برآمده است. (امید شمس آذر)

    آخرین نظرات