فیشــــــنگار

پاسخ‌های مکشوف به سوالات محذوف

وضعیت مدرسه نیمه آنلاین

behappy.blog.ir
شارمین امیریان

دیروز با مدیر یک دبستان دخترانه جلسه داشتم. حقیقتاً اوضاع مدارس نیمه حضوری خیلی خنده‌دار بود. هر کدام از بچه‌ها یک سازی می‌زدند؛ یکی با مانتوی مهمانی آمده بود، آن یکی با بلوز و شلور و روسری و... هر گروه دو ساعت کلاس داشت. ۵_۶ تا از بچه‌های گروه اول، در تایم دوم، ته حیاط (جایی که از دفتر مدرسه به آن دید نداشت) مخفی شده بودند و سرخوشانه بازی می‌کردند! دلشان نمی‌آمد بروند. از آن طرف ناله و فغان معلم‌ها به هوا بود؛ یکی غر می‌زد که دو ساعت دوم برایش عذاب است، چون حوصله‌ی تکرار همه‌ی چیزهایی که در دو ساعت اول گفته است را ندارد. آن یکی اعصابش خرد بود که شاگردی که در دوران تماما آنلاین همه مسائل ریاضی را بی‌عیب و نقص حل می‌کرده، سر کلاس از پس یک جمع ساده هم برنمی‌آید! مدیر و معاون هم همه حواسشان پی این بود که بچه‌ها داخل سالن نمانند و پنجره‌های کلاس‌ها باز باشد! خلاصه وضعیتی بود که بیا و ببین! - آذر 1400

۱۱ نظر

دفترچه یادداشت آنلاین شما

فکر کنید دفترچه یادداشت شخصی شما افتاده دست کسی که در زندگی شما آدم بسیار مهمی است، او کسی است که دوست دارید بهترین تصور ممکن را از شما داشته باشد، کسی که دلتان می‌خواهد از شخصیت‌های الهام‌بخش و عزیز زندگی‌اش باشید. حالا در دفترچه‌تان چه چیزهایی می‌نویسید؟ به وبلاگ به شکل دفترچه یادداشت آنلاین خودتان نگاه کنید. منبع

۴ نظر

نامه دختر ایرانی به کرونا

دوست ندارم آمدنت را مرور کنم، سخت است برایم بازگو کردن عبورت از تدبیر و حتی امید، مهمتر از دیروزی که گذشت و فردایی که معلوم نیست با چه شکلی بیاید الانِ من است.

 

تو مرزها را شکافتی و در دل دنیا خودت را جا دادی. وارد کشورم شدی، رسیدی به شهرم، الانِ من را تحت تاثیر قرار دادی، غمگینم کردی. به خودت نبال برای درگیر کردنمان، بال و پَری که هم نوعانم به تو دادند بزرگت کرد، بال و پَری به نام بی‌توجهی، بی‌دقتی و شوخی گرفتن‌های احمقانه.

 

کرونای نامهربانِ این‌روزها من به اندازه خودم، فردیتم، حق شهروندی‌ام و بعنوان موجود زنده‌ای که روی این کُره خاکی و آبی نفس می‌کشد حق اظهار نظر دارم و آزادم برایت آرزوی مرگ کنم، امیدوارم خیلی زود گام‌های منحوست بریده شود.

 

اگر خواستی برای ماندگاری اسمت در تاریخ برای بعد از مرگت یادداشتی بنویسی، لطفا اسم همدست‌هایت را هم بنویس، تو که هر روز شاهد جدال تن به تن بچه‌های درمان با خودت هستی! بنویس که اجسامی وجود داشتند هم شکل دشمنانت، جان داشتند، نفس می‌کشیدند، دست و پا و دماغ داشتند، مو و سر داشتند ولی شعور نداشتند، بنویس که بی‌شعوریشان تا چه اندازه در راستای اهدافت بود. راستی چقدر ذوق می‌کنی بابت جاده‌های شلوغ و پُرتردد؟!

۴ نظر

جالب بود بخونید~ 👌

انتشار نامه تکان‌دهنده شهید سلیمانی به فرزندش؛ هرگز نمی‌خواستم نظامی شوم

۴ نظر
نماز نهال

نماز نهال

injabedoneman.blog.ir
Reyhane R .

نهال امسال کلاس سوم هست و به سن تکلیف رسیده و از این بابت مدرسه برای کلاس سومی‌ها این درخت رو طراحی کرده. به این صورت که بچه هر نمازی که به موقع و سروقت بخونه یک برگ از این درخت رو تحت نظارت مامانش سبز میکنه و هر نمازی که خونده نشه یا دیروقت خونده بشه یک برگ زرد میشه. بنظرم ایده جالبی هست و در مورد نهال خیلی خوب جواب داد. حالا همین کار رو میشه برای اینکه بقیه عادتهای خوب در بچه ها نهادینه بشه انجام بدیم.

۳ نظر

کلید

داریم با هم پیاده‌روی می‌کنیم که یه ... دختر با تیپِ پسرونه و حجابِ فاجعه (البته حجابِ آن‌چنانی نبود...) از روبرو میان.

وقتی داریم زیرانداز و جمع می‌کنیم که برگردیم خونه، می‌رم سمت دخترا و در حد چند جمله نهی از منکر می‌کنم و وقتی حرف‌م و زدم، برمی‌گردم سمتِ خونواده که بریم. صدای داد و بیداد و فحاشیِ دخترای پسرنما بلند شده و من بی‌توجه به فحش‌ها و حرفاشون وسایل و برمی‌دارم و راه می‌افتم.

۱۵ نظر

سودا

دیروز مامانم گفت تو کلاس "طب و خانواده"شون، استادشون گفته که خنده از سودای طحاله؛ وقتی طحال خالی از سوداست، فرد نمی‌تونه بخنده و چاره‌ش عرق کردنه! حالا شنیدید میگن شکلات، باعث ترشح هورمونی میشه که آدم با خوردنش احساس شادی می‌کنه؟ حالا شکلات خوب از کجا بیارم؟ اصلا واسه همینه اینقدر بادمجون دوست دارم، این میوه بهشتی تامین کننده سوداست... اما بعدش چی؟ همه‌ی سوداهای عزیزم توی بارداری‌هام توسط بچه، بلعیده میشه. ذوق می‌کردم ولی نمی‌دونستم دارن شادی‌هام رو می‌دزدن. جیگر یعنی همین. یه تیکه خفن و درجه یک از وجودم رو دادم بهشون: سودا! همون چیزی که عشق رو در وجود انسان به جریان درمیاره‌. از بس عاشقشونم، با هر قطره اشک و با هر ناله‌شون، سوداهای وجودم آب میشن و لبخند از صورتم پر میکشه و برنمی‌گرده‌. اگه مامانا به نظر غمگینن، عیبشون نکنید. اونا شادی‌هاشون رو هم بخشیدن.


《بچه‌های عزیزم، زود بزرگ بشید! بیایید مادرتون رو ببرید کوه، بعدش بریم کافه، شکلات داغ بخوریم، برگردیم خونه، با هم بلند بلند آواز بخونیم و بخندیم...》

پ.ن: حالا متوجه شدید چرا به مادر میگن: سلطانِ غم؟

#بازنشر

۱ نظر

هم ساعتِ تفریح، بودیم سرگردان هم در کلاسِ درس، بودیم زندانی

بر این باورم که ستم پهلوی خیلی بیشتر از آن بوده که فقط به دوره‎ی خودشان محدود شود. بنیانِ بسیاری از ستم‎ها، بدبختی‎ها، عقب‎ماندگی‎ها، تحقیرها و جهالت‎ها در آن دوره گذاشته شد. قطعا مدارسِ دهه هشتاد و نود تفاوت عمده‎ای با مدارس دهه شصت و هفتاد دارند؛ خدا را شکر (و انشاالله!). در بسیاری از مدارس دهه شصت و هفتاد هنوز روحِ پهلوی حاکم بود. هنوز ترساندن و تحقیر جزو اصلی‎ترین متون آموزشی بود. هنوز در بسیاری از مدارس ناظم رضاخان بود و معلم مثل محمدرضا پهلوی مرعوبِ غرب و سروده‎خوانِ انفعال. ناخودآگاه بچه‎ها را با سر و صورتِ مومن ولی دلِ کافر بار می‎آوردند. البته الآن که فکرش را می‎کنم از دهه هشتاد هم من خاطرات اینطوری دارم! (هرچند مدارس ما واقعا مدارس هیئتی و مهربانی بودند)

 *

قدهای کوتاه و صف‎های طولانی

یک یادگاری از نظمِ رضاخانی

 

انگار با خطکش کوتاهمان کردند

انگار ناظم‎ها بودند سلمانی


هم ساعتِ تفریح، بودیم سرگردان

هم در کلاسِ درس، بودیم زندانی


بغضِ عدالت را خوردیم با تلخی

فریاد را در دل کردیم زندانی


هم بی‎طراوت، رنگ: خاکستری، طوسی

هم بی‎صدا، خنده: آرام، پنهانی


گاهی رفیقم بود تصویرِ روی جلد

گاهی پناهم بود دیوارِ سیمانی


{آموزگار خوب هم بود اما کم

چون شعله‎ای کوچک در شامِ ظلمانی}


آموزگاری هم _هرچند با تسبیح_

می‎خواند در گوشم آیاتِ شیطانی


این را معلم گفت که: غرب باهوش است

اما عقب‎مانده است انسانِ ایرانی

 

هم ذوق، بی ارزش؛ هم شوق، مصنوعی

هم ظهر، پاییزی؛ هم شب، زمستانی


خلاقیت‎های سرخورده و متروک

انسانیت‎های بیمار و حیوانی


تنبیهِ ناظم بود آسان و شد دشوار

وقتی خیانت کرد یارِ دبستانی


وادار شد شاید... شاید طمع هم داشت...

بخشیدمش اما یک روز بارانی

***

با مرکبِ لرزان بر صفحه‎ی تردید

می‎شد نوشت آیا مشقِ مسلمانی؟

شعر و متن از حسن صنوبری

۳ نظر

به نظرم جدا شین، همه راحت شن :)

آقا جان من نمی‌خوام بشنوم شوهراتون چه غلطایی کردن و چه غلطایی می‌کنن. نمی‌خوام بفهمم چه اخلاقای غیرقابل‌تحملی دارن. نمی‌خوام بدونم چقدر تنبلن، چقدر بیشعورن، چقدر وقیحن، چقدر با هم دعوا دارین، چقدر کاراشون بچگانه است، چقدر خسیسن، چقدر کوفتن، چقدر زهرمارن. حالم بد میشه میاین به من میگین شوهرتون فیلم‌های سه نقطه نگاه می‌کنه. حالم بد میشه از خیانت شوهرتون برام تعریف می‌کنین. حتی از حرف اونی که میاد میگه شوهرم خیلی فس‌فس می‌کنه و من همیشه زودتر از اون حاضر میشم هم بدم میاد. خلاصه به انحاء مختلف اطلاعاتی از آدمایی کسب کردم که نباید و این موضوع اذیتم کرد. هم خود اون اطلاعات اذیتم کرد و هم کاری که اون آدما کردن، یعنی افشای اسرار یا ویژگی‌های ناپسند آدم‌ها. اینجا که ان‌شاءالله از این آدما نیست، ولی خب امیدوارم دیگه هیچ‌جا نباشه از این آدمایی که عیب و اشکال همسرشون رو اینور اونور جار می‌زنن، چه مرد، چه زن، چون مننننننن بدم میاد :) -

۵ نظر

جاریه

«من با این که مَحرم امام بودم، اما با چادر چیت خانگی پیش ایشان می‌رفتم و حاج‌آقامصطفی به من می‌گفت چرا با چادر پیش آقا می‌روی؟! من هم در جواب می‌گفتم ما در خانواده‌ی خودمان این‌جوری بودیم و عادت کردیم تا این که احمدآقا ازدواج کرد و خانم ایشان بدون چادر پیش امام می‌آمد و آن وقت حاج‌آقامصطفی به من گفت همین بهتر است که تو پیش آقا، چادر سر می‌کنی.» از qaqom و https://www.asriran.com/fa/news/809218

۶ نظر
گاندو رسید به پاستور؟

گاندو رسید به پاستور؟

خواهری که رو بازیگرای گاندو کراش میزنی، باید بگم که اون پسرا فقط تو فیلمان! پسرای مذهبی و انقلابی همینایین که میان دایرکت میگن "سلام خوبید؟"، شما برمیداری بلاک میکنی!

۹ نظر

دیگر قرآن غریب نمی‌ماند

چون هر دو به قرآنِ شخصی‌مون عُلقه داریم، قرآنِ خریدِ عقد این وسط غریب مونده بود. همون اوّلِ کار یه قرارمداری گذاشتیم با هم؛ که من هر روز (دقیقا هر روز، حتی اگر قهر باشیم و از هم دلخور، این هر روز محاله بشه فردا یا بعدا!) خرجی بذارم لای قرآن و قبل‌ش یه صفحه رو بخونم و یادداشت کنم و نفرِ بعدی که خرجی رو برمی‌داره صفحۀ بعد تا قرآن ختم شه. 

یعنی قرآن رو گذاشتیم روی میزِ گلدونِ کنارِ درِ اتاقِ دوتایی‌مون، 

یه دفترچه کوچولو قدِّ کفِ دست گذاشتیم کنارش، 

با یه خودکار، 

از بای بسم‌ اللهِ اوّلِ قرآن شروع کردیم به خوندن، 

ینی می‌خواستم خرجی بذارم اوّل صفحۀ اوّل رو می‌خوندم (وقت بود با معنی، نبود بی‌معنی)، خرجی رو می‌ذاشتم همون صفحه، روی برگه یادداشت می‌کردم شماره صفحه رو، 

نفر بعدی که می‌یومد خرجی رو برداره؛ اوّل صفحه بعد رو می‌خوند، یادداشت می‌کرد، بعد خرجی رو برمی‌داشت. 

۹ نظر

میم مثل مادر، پیم مثل پدر (2)

شاید روزی که مادر بشید، دیگه نتونید با همسرتون عشقولانه زیر بارون قدم بزنید!

یا شاید نتونید توی خونه برای دل خودتون یه لاک ساده بزنید... چون در هر صورت، این بیست تا انگشته که باید لاکی بشه...

یا شاید مجبور بشید شکلات های خوشمزه تون رو از ترس موش کوچولوی خونه، توی هفت تا سوراخ قایم کنید! و اگه یه وقت خارج از برنامه هوس کردید شکلات بخورید، برید پشت یخچال سنگر بگیرید و یکی بندازید بالا... -که البته اونم باید بعدا برای تکان های بی موقع لبتون و بوی تند شکلات، به حضرت فرزند جواب پس بدید!-

۴ نظر

م مثل مادر، پ مثل پدر (1)

شاید بی‌راه نباشه اگه بگم میزان عشق و علاقه‌ای که یه مرد با پدر شدن در خودش می‌یابه متفاوت با اون تصوری هست که از قبل داره. به قول معروف از اون مواردی هست که میگن «تا پدر نشی متوجه نمیشی».

۶ نظر

علت مقبولیت احمدی‌نژاد

1.جناح اصولگرا، از اصول انقلاب، از ارزش‌های دینی، از خواست و شریعت الهی سخن می‌گوید. آنها از حاکمیت دین دفاع می‌کنند و بر این باورند که حکومت رسالت ایدئولوژیک دارد. مردم باید با عرصه سیاست نه با جسم و نیازهای جسمانی بلکه با انگیزه‌های متعالی و روحانی خود نسبت برقرار کنند. حیات سیاسی حیاتی معنوی است و جمهوری اسلامی موظف به دفاع از حریم‌های مقدس زندگی جمعی است. 

۱۱ نظر

مرگ یا وقتی آب ریخت روی فرش

من چند سالی هست که دارم درمان سوگ کودک و نوجوان کار میکنم و راستش را بخواهید این کار برایم راحت تر از چیزی مثل درمان اضطراب یا نافرمانی بود. با این که میتوانستم به شکل خوبی با مراجعم همدلی کنم، اما به نظرم می آمد که سوگ چیز ساده ای است. عمق آن را نمیفهمیدم. فکر میکردم مهم این است که یاد بگیرد با این غم کنار بیاید؛ نه بیش از حد درگیرش شود و نه از آن فرار کند؛ همین! ولی در این ماهها که خودم سوگوار شده ام، دارم چیزهای جدیدی در مورد آن یادمیگیرم؛ آن هم یاد گرفتنی که بیش از آن که به ذهن مربوط باشد، به تجربه، دل و لایه های عمیق روحم مربوط است.  

 

میدانید چیست؟ آدم اگر بخواهد به مرگ از نظر منطقی و عقلانی نگاه کند، واقعا هم اتفاقی ساده و بدیهی است که باید به سادگی پذیرفته شود: همه میمیرند. این را از همان روزی که دست چپ و راستمان را از هم تشخیص داده ایم، فهمیده ایم. دیده ایم که جوجه رنگیمان مرده است، گل بنفشه مان وقتی از ریشه در آمده خشک شده و دیگر رشد نکرده است، پدربزرگمان یک روز به خواب ابدی فرو رفته است و... بزرگتر شده ایم و فهمیده ایم که از نظر علمی، هر چیزی عمری دارد و به دلیل اختلال در کارکرد بعضی از بخشها یا فرسوده شدن یا حوادث طبیعی و انسانی، ممکن است عمرش به پایان برسد. فهمیده ایم که از نظر دینی، مرگ، به قول سهراب، پایان کبوتر نیست و دنیای دیگری وجود دارد که آدمها بعد از مرگ، زندگی حقیقیتری را در آن تجربه میکنند و تک تک ما هم یک روز به آنجا میرویم و دوباره میتوانیم در کنار کسانی که دوستشان داریم زندگی کنیم.

۴ نظر

نور آبی و عصای سفید

بچه که بودم چشم هایم را می‌بستم و ادای آدم های نابینا را در می‌آوردم، راستش عصای سفید نابینایان برایم جذاب بود. جذابیتش هم به خاطر این بود که یک عصا بلند در کسری از ثانیه به قطعات کوچیک شکسته میشد. و همیشه هم برایم سوال بود "چرا بهش میگن عصای سفید؟"،"یعنی چون سفیده؟" اخرش هم نفهمیدم که دلیل اصلی این نامگذاری چه بوده. 

 

امروز همسر برادرم، درباره خواهر زاده اش (یک سالی از من کوچک تر است و هوشبری میخواند.) گفت چند روز پیش به یکباره گفته "نمیتونم چیزی ببینم!!!" میبرنش دکتر ... تشخیص خشکی چشم شدید بوده.

 

 

تکنولوژی اینجوری به آدم آسیب میزنه دختری که فقط 23 سال داره... حالا همه چیز رو تار می‌بینه! من هم در حال حاضر با چشمانی همچون کاسه خون، این مطالب رو تایپ میکنم و سری که از کم خوابی درد می‌کند و گردن و کتفی که عادت کردن به درد :)) ...

 

فکر می‌کنم به جهت پیشگیری باید برم دوباره اشک مصنوعی بگیرم و یه دوره مصرف کنم! دو سال پیش که رفتم چشم پزشکی به خاطر همین خشکی چشم، گفت نور آبی سوزان رو حذف کنم و ایضا گوشی همراه ... ویندوز 10 و اندروید 9 به بالا این ویژگی رو خودکار دارند فقط باید فعالش کنید. برای ورژن های پایین تر هم نرم افزار جدا وجود داره. از قانون 20 _20 هم استفاده کنید یعنی هر 20 دقیقه زل زدن به صفحه سیستم (گوشی)، 20 ثانیه به چشم هاتون استراحت بدید و به فاصله بالای 6 متر نگاه کنید.

 



منبع نزدی صلوات بفرست :) 

۳ نظر

قصه غربت غریبه یا بازگشت ناسیونالیزم در کرونا

یا چه طور می توان یک جوان افغانی را دلداری داد؟! ::3 behappy.blog.ir minutes

داشتم اجناس دستفروش افغانی را نگاه می کردم. دو نفر بودند. یک پسر نوجوان و جوانی 27-28 ساله و هر دو خیلی مودب و خوش برخورد. یک دفعه یک پسر جوان ایرانی، از آن طرف، دوان دوان خودش را به آنها رساند و بدون مقدمه، با خشم تهدیدشان کرد که: «من شوما دو تا اجنبی و اون اجنبی که اون ور نیشِسِسا کارتکِش (=کاردکِش) می کونم! اِگه من شوما اجنبیا را کارتکش نکردم هر چی می خواین بوگوین.»

۲۲ نظر

نقد بیوتن| بازتاب حیرت در زندگیِ بدون شعار

حالا که در ایام قرنطینه و خانه نشینی اجباری دوستان اهل کتاب (خواندن) هم شده‌اند این مطلب را منتشر می‌کنم تا با یک نویسنده دیگر بیشتر آشنا شویم: تا انتها بخوانید

 

بیوتن البته به خودی خود جذابیتی برایم نداشت، ولی این که ادامهٔ «ارمیا» بود جالبش می‌کرد. ارمیا نماد یک آدم دردمند بود، از آن آدم‌هایی که «به بیداری دچارند».

 

امیرخانی خود را موظف به روایت دین‌داری در دنیای مدرن می‌داند و بیوتن روایت خمودگی و خستگی یک دین‌دار در مدرن‌ترین کشور این دنیاست.

۲۹ نظر

بامبوی صبور من+کلیپ

بامبوها ویژگی های جالبی دارن... این گیاه در ابتدای زندگیش تا 5 سال تقریبا رشدی نداره. البته در این دوره باید بهش آب و مواد مورد نیازش برسه، وگرنه می‌میره..

 

پس از اون طی سه چهار ماه، حدود 30 تا 40 متر رشد می‌کنه....بعضی از گونه‌هاش هر یه ربع یک سانتی‌متر رشد می‌کنه! یعنی تقریبا روزی یک متر! بازنشر از |ruzmarregi|

 

پ.ن: رشد عجیب درخت بامبو ||Aparat||

 

۲۵ نظر

چرا همه‌ی ایران باید در تهران جمع شوند؟!

امکانات تهران را نمی‌توانم انکار کنم. بهترین دکترها در این شهرند. تو برای خرید مایحتاج زندگی در تهران گستره‌ی وسیعی از انتخاب داری. می‌توانی در تهران به راحتی گم شوی و احساس امنیت داشته باشی... این شهر به طرز عجیبی با مهاجران از شهرستان آمده‌ی خود از نظر اقتصادی مهربان است. با مهاجران خارجی‌اش هم نسبت به سایر نقاط ایران مهربان‌تر است. همه چیز در تهران متمرکز شده است. آن قدر همه چیز در تهران است که عملا شهرهای دیگر سایه‌ای از شهرند. آن قدر همه چیز در تهران است که آدم‌های شهرهای دیگر ایران مطالبات چندانی نمی‌توانند داشته باشند. اگر چیزی بیشتر از آنی که دارند می‌خواهند راهش مطالبه‌گری نیست. راهش مهاجرت به تهران است...

۱۱ نظر

اون بیرون جنگ خیلی وقته تموم شده

پارسال اواخر اسفند و اوایل فروردین روزهای سختی داشتم، روزهای نبرد با خودم، با خانوادم، با دلم، با عقلم! روزهایی که شب تا صبح گریه می‌کردم و آخرش تصمیمی گرفتم که هنوز به درست بودنش شک دارم.  اما بعد از اون تصمیم، یه پست تو یه کانالی خوندم که یه جمله ازش توی ذهنم پر رنگ شد و هنوز که هنوزه گاهی ناخودآگاه زیر لب تکرارش می‌کنم «خوشبختی، پشت کوه‌های پذیرش است». پذیرش واقعیت و اتفاقی که افتاده و پذیرش نقش تقدیر و پذیرش خودمون به همون شکلی که هستیم و شکل گرفتیم.

 

جمله ای که  شاید به خاطر کمال گرایی، کاملا نپذیرفتمش اما احتمالا اینجوری امکان تغییر و اصلاح اشتباه و ادامه زندگی راحت‌تره و در نهایت چاره‌ای جز این نیست چون اون بیرون جنگ خیلی وقته تموم شده و تو داری با خودت می‌جنگی و به خودت آسیب میزنی.1z1z1

۱۲ نظر

مدادتراش من کو؟

شب توی رختخواب دراز کشیدی گیج و منگ خواب.
یهو یه مطلب مهم یا یه نکته قشنگ به ذهنت میاد...

 

به زور خودت رو از رختخواب میکنی و توی همون تاریکی مدادو برمیداری و مطلبتو رو کاغذ میاری. صبح میری سراغ نوشته ات


می‌بینی ای دل غافل! مداد نوک نداشته و تنها ردی ازش رو کاغذ افتاده که اونم هرچه زیر نور بالا و پائین میکنی قابل فهم نیست!
اخلاص برا عمل، مثل نوکه برا مداد!!


اگه نباشه درسته زحمتتو کشیدی اما یا هیچ اثری ازش باقی نمیمونه یا با کمترین و کوچکترین اثرات همراه خواهد بود. | akhoda|

۱۸ نظر

یه تیتر عاشقانه بگو

مادرم بسیار عجیب است! بعد از 34 سال زندگی مشترک هنوز هم عاشقانه باباجانمان را راهی سفر می‌کند. چند روز پیش که بابا عازم سفر بود شنیدم که می‌گفت: "کاش من چمدانت بودم!" اگر معنای این جمله دوستت دارم نیست، پس چیست؟ دیشب سه و پنجاه دقیقه آرام بیدارم کرد و گفت: "بابا که نیست، حس نمی‌کنی خانه گرگ شده و می‌خواهد ما را ببلعد؟" من مطمئنم درون زنی که امروز چشم به راه است؛ شاعره ای زندگی می‌کند که شعرهایش چاپ نشده اند، فقط همین!

۱۸ نظر

آخی هنوز از اینا

حرصم میگیرد از آدمای خارج نشینِ همیشه نگران. وقتی میان ایران هی غرغر میکنن چرا خیابونا اینطوری شده، چرا شهرا اینطوری شدن، چرا خونه ها دیگه کاهگلی نیستن، چرا دیوارا دیگه آجری نیستن، چرا فاطی قلنبست، چرا آب تو تلنبست؟ عزیزِمن خودِ تو اونور مگه‌تو خونه ی گنبه ای زندگی میکنی که حالا توقع داری تمام‌شهرها شکل اصیل خودشون رو حفظ کرده باشن و مردم آب از جوب بیارن؟ نمیگم خوبه یا بد فقط میگم تویی که اونور تو شهرای مدرن و خونه های هوشمند زندگی میکنی و برای حفظ اصالتت یه پته هم چسبوندی به دیوار راه روی خونت معلومه دلت‌میخواد وقتی یه توک پا میای اینور همه چی بر وفق مرادت باشه و مردم با خر و اسب تردد کنن تا تو یاد روستای بابابزرگت بیوفتی و بگی آخی هنوز از اینا، بعدهم چمدونت رو با باری از سبزی قرمه سبزی و گل محمدی پر کنی بری سمت رفاه و زندگی راحتت. |manamman|

۹ نظر

جایزه ویژه روز تولد می‌رسد به ...

از وقتی مادر شدم، فکر می‌کنم تولد هر کسی رو باید به مادرش تبریک گفت و سال‌روز مادر شدنش رو جشن گرفت: مامان گلم ممنون که ۲۵ سال پیش، منو به دنیا آوردی، ممنون بابت همه‌ی زحمات بی منتت و ممنون بابت عشق بی حد و اندازه ات... امروز بیشتر از قبل میفهممت، بیشتر از قبل، دوستت دارم :) بازنشر از roozayerangi

پ.ن: با توجه به اینکه آقایون همیشه درمورد انتخاب هدیه ذهنشون قفل میکنه، هدیه روز زن پیشنهاد بدهید(از 100 تومن تا 3 م تومن به قدر وسع دوستان)

پ.ن: روز مادر مبارک

۳۴ نظر

فیشنگار از نگاه فابرکاستل

فیش‌نگار: قالبش که معمولیه، صرفا فقط چیزی رو انتخاب کرده که ساده باشه، صرفا فیش‌نگار تفکراتش مذهبیه، ولی خب آدم بسته‌ای نیست، صرفا به دنبال اینه که بتونه تفکراتش رو توی این مبحث رشد بده، از همین‌رو وبلاگش کامنت‌محوره، یعنی یک بحثی رو باز می‌کنه و اجازه می‌ده بقیه نظر بدن و اون نظرات رو به چالش می‌کشه، یعنی اگر بخوام تفکرات رو سه قسمت کنم، مذهبی، بی‌طرف، فلسفی، توی دسته‌ی مذهبی قرارش می‌دم، افرادی هم که مشارکت می‌کنن توی همون حیطه هستند، ارتباطشم به نسبت محوریتی که داره خوبه، عنوانشم به محتواش میاد، کسی که به دنبال شکار مطالب جدیده و اون‌هارو به نگارش درمیاره. مصاحبه کامل فابرکاستل یکی از بلاگرهای بیان را در این پست بخوانید.

۱۱ نظر

این جوری مردنه که رفتن رو تلخ می کنه

 

نباید یه طوری زندگی کنیم که نشه ازش یه قصه درآورد. آدمای زیادی اومدن و بدون اینکه یه قصه‌ی پر ملات بسازن، رفتن...  آدمای بی قصه بعد رفتن شون می‌میرن. باید قصه بشیم. قصه‌ی شبای بلند ِ بچه‌های ِ بعد از خودمون. باید اون قصه‌ای بشیم که مامان بزرگ، بابابزرگا از تعریف کردنش واسه نوه هاشون لذت ببرن. مامان‌بزرگ بابابزرگا از تعریف کردنش آروم بغض کنن و بچه ها بخندن و تو عالم بچگی شون هیچ وقت نفهمن که چی شد بابابزرگ، مامان‌بزرگ شون توی اون داستان خنده‌دار بغض کردن...

۱۵ نظر

یه روز مرخصی از مادری

ارکیده: یه روز مرخصی میخوام، که‌ صبح رو با یه صبحونه خوب و مفصل شروع کنم بعدش برم خرید و پاساژ گردی. نهار رو دل درست بخورم، چرت بعد از نهار داشته باشم و عصر برم استخر. Joker رو بدون وقفه‌ بینش ببینم. آخرشم شب رو ۸ ساعت پشت سر هم بخوابم!

یه روز مرخصی از مادری؟ میشه؟

 

 

پ.ن: فیش‌های هشتگ #فرزند را مطالعه کنید.

پ.ن: نئوتد با پادکست گالینگور بازگشت: لینک

۱۶ نظر

بی تفاوت نبودن های الی

اشارهـ:روزمره نویسی یک بلاگر ایرانی به نام اِلی که در امریکا زندگی و کار می‌کنه.

الی خانوم در حالی که قد[قید] دیدن مجسمه ازادی و وال استریت و یادبود ۱۱ سپتامبر و همه رو زده بود طلبیده شد...اونم با همراهی یک دختر ایرانی خوب....

 

الی خانوم یخخخخ زده از صبح...بیرون بوده و هزار تا چیز دیده...هزار تا درخت کریسمس قشنگ..به دختر بی پروای وال استریت و  گاو وال استریت و پل بروکلین و ساختمان فدرال و تجارت جهانی و مجسمه آزادی و همه عکس گرفته....حداقلش اینه که الان دیگه خجالت نمیکشم برای خونه مجسمه آزادی صوغاتی[سوغاتی] گرفتم اما خودم ندیده بودمش....

۳۰ نظر

اسفار اربعه‌ یا مراحل رشد یک وبلاگ‌نویس

ورژن جدیدی از نمودار همراهی در بازه 2 تا 8 آذرماه با کمک دوستانم آماده شد؛ ببینید:

نمودار 2 تا 8 آذر98

 

دو سه چهار روزی است بنا به دلایلی قصد داشتم بلاگ رو تخته کنم و عطایش را به لقایش ببخشم و برم پی کار روزمرگی های خودم - خیلی بالا پایین کردم که این کارو بکنم یا نه ؛ مثل میلیون ها میلیون آدم دیگه که اصلا نمیدونن بلاگ چیه و کجاست و فکر میکنن ته اینترنت همین سوشال مدیا است چند تا لایکی که تو اینستا میکنن و

چندتا عکسی که میذارند و دیدشون از اینترنت به همین اینستاگرام و پیام رسان های داخلی محدود میشه!

۳۸ نظر
درباره
پایان سخن پایان من است تو انتها نداری
طراح قالب: عرفـــ ـــان ویرایش توسط نقل بلاگ
تصاویر زیباسازی نایت اسکین