سقراط :: فیشــــــنگار

فیشــــــنگار

۹ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «سقراط» ثبت شده است

اوتیفرون: سقراط، نمی دانم اندیشه‌ی خود را چگونه بیان کنم زیرا هر سخنی را که به میان می آورم عنان از دست من می‌رباید و می‌گریزد و در یک نقطه پابرجا نمی‌ماند.

 

 

سقراط: اوتیفرون، این صفت، خاصِ آثار نیای من داید الوس است. اگر من چنین می‌گفتم ریشخندم میکردی و می‌گفتی به سبب خویشی من با دایدالوس سخنانم پابرجا نمی‌مانند و به پرواز می آیند. ولی اکنون، چنانکه خود میگوئی، سخنان تو ثباتی ندارند.

پ.ن: این شاید آخرین تکه از گفتگوی سقراط با اوتیفرون درباره دین باشد که منتشر می‌کنم.


اوتیفرون: تو خود می‌دانی که همه ی مردم زئوس را بزرگتر و عادلتر از همه خدایان می‌دانند و تصدیق می کنند که زئوس پدر خود را به بند کشید زیرا فرزندان خود را خورد. پدر زئوس نیز به کیفر گناهی دیگر پدر خود را عقیم کرد. به نظر من بی‌دینی چشم پوشی از گناه تبهکاران است.

 

 

 

سقراط: مرا بدان علت به دادگاه خوانده اند که تا کنون آن گونه داستانها را درباره خدایان باور نداشته ام. ولی اکنون که همان وقایع را از دانشمندی چون تو می‌شنوم ناچارم به درستی آنها ایمان آورم. زیرا کسی چون من که در این گونه مسائل نادان است در برابر تو چه می‌تواند گفت؟ ولی، اوتیفرون، تو را به خدای دوستی سوگند می‌دهم، بگو ببینم براستی عقیده داری که آن واقعه ها رخ داده است؟

اوتیفرون با استناد به باور های دینی خود آمده بود از پدر خود شکایت کند چرا که وقتی یک برده را زندانی کرده بود برده فوت کرد. سقراط هم به اتهام بی دینی به دادگاه فراخوانده شده بود و وقتی اونیفرون را دید و ماجرا را فهمید خواست تا بداند که اگر سقراط بی دین است پس دینداری چیست؟


سقراط: ولی من تقاضا کردم « دینداری» را تشریح کنی و بگوئی آن چیست که هر چه مطابق آن باشد موافق دینداری خواهد بود.

سقراط: گفت و گو میان آدمیان، همواره برای عملی خاص است؛ بدین معنی که گروهی آن عمل را موافق عدل می دانند و گروهی مخالف عدل. چنین نیست اوتیفرون گرامی؟

سقراط: تا کنون کسی دیده ای که قاتل یا گناهکاری دیگر را در خور کیفر نداند؟

اوتیفرون: پس آن همه گفت و گو در دادگاهها برای چیست؟ آدمیان همینکه دست به گناه می‌آلایند و به دادگاه خوانده می‌شوند برای تبرئه خود هزارها دلیل می‌آورند و از گفتن هیچ سخنی باک ندارند.

 

سقراط: اعتراف می‌کنند که مرتکب گناه شده‌اند و با این همه خود را سزاوار کیفر نمی‌دانند؟

اوتیفرون: البته نه.

 

سقراط: پس مگو از گفتن هیچ سخنی باک ندارند. گمان نمی‌کنم کسی به گناه اعتراف کند و با این همه خود را در خور کیفر نداند. بلکه هر گناهکار ادعا می‌کند که مرتکب گناه نشده است.

 

اوتیفرون: درست است.

سقراط: پس در دادگاه‌ها گفت و گو در این نیست که گناهکار نباید کیفر ببیند بلکه سخن در این است که کدام کس مرتکب گناه شده است و گناهش چیست و کی و در کجا گناه از او سرزده.

 

 

رساله اوتیفرون|  نوع‌دوستی سقراط

سقراط: آری، تو قدر خود را می شناسی و آماده نیستی دانش خود را به دیگران بیاموزی ولی من می‌ترسم نوع‌دوستی مرا بر این حمل کنند چرا که هر چه می‌دانم بی‌دریغ به همه می‌آموزم بی‌آنکه مزدی بخواهم و حتی مردم فکر می‌کنند که اگر کسی به سخن من گوش فرادهد چیزی هم به او می‌دهم.

 

گفت و گو در دادگاه

اوتیفرون| پیش به سوی عدل

درباره رساله اوتیفرون

تو را به خدای دوستی سوگند می‌دهم

 

 

 

با نگاه انسان‌شناسانه،از من اگر بپرسید استادمان چگونه تا انتهای تباهی رفت؛پاسخ من «اعتماد به نفس بیش از حد» است. نجفی باهوش بود و متاسفانه این را «می‌دانست». همیشه حس عجیبی از کنترلِ کامل بر اوضاع داشت. همیشه همه‌ی جواب‌ها را می‌دانست. بر قله‌ی هوش و منطق نشسته بود و فکر می‌کرد آن‌جا جایش امن است. «ولی در این جهان، هیچ‌جا برای فرزندان آدم امن نیست.» دکتر نجفی بیماری آدم‌های مطمئن را داشت: مطمئن به خودشان،به هوششان،مطمئن به این که این‌بار هم حلش خواهند کرد،مطمئن به شانسشان.من از آدم‌های مطمئن میترسم.

 

هیچ چیز، از هیچ انسانی بعید نیست؛ و ما همه انسانیم. داستان استاد ما را که میشنوید،بدانید:«شاید برای شما هم اتفاق بیفتد».و این‌قدر از خودمان مطمئن نباشیم. ارسطو تراژدی را قصه‌ی کسی می‌داند با همه‌ی خوبی‌ها و فضائل،که فقط «یک» عیب و رذیلت اخلاقی دارد و همان یک عیب لعنتی باعث سقوطش می‌شود. هرکس با چیزی از پادرمی‌آید و استاد مرا هوشش و اعتماد بیش‌از حد به نبوغش ویران کرد. اما من و‌شما چه‌طور ممکن است خودمان را نابود کنیم؟ فکر کنیم،آن «یک» رذیلت اخلاقی که شاید زندگی «ما» را تراژدی کند چیست؟ بترسیم از خودمان و بشناسیم بزرگ‌ترین دشمنمان را، «خودمان» را بشناسیم و این‌طوری «مواظب» خودمان باشیم.

 

 

در شهرداری تهران چه میگذرد

مگر نشنیده اید که وسایل فرار سقراط از زندان را فراهم کردند اما او گفت فرار بی احترامی به قانون میهنم است؟ همیشه قانون مرا حفظ کرده؛ یک بار هم من قانون را حفظ کنم.

«شما مردم مانند اسب تنبلی هستید که احتیاج دارید برای این که راه بیفتید گاهی خرمگسی به شما نیش بزند و من همچون آن خرمگسی بوده‌ام که نیشکی می‌زده‌ام و شما را به اندیشیدن وامی‌داشته‌ام و اکنون اگر مرا بکشید، دیگری را مثل من نخواهید یافت.»
فیشــــــنگار

حضرت امیر(ع) می‌فرمایند: آراء و نظرات گوناگون را -مانند دوغ درون خیک- به هم بزنید تا حقیقت -مانند کَره از دل آن- بیرون بیاید. به نظرم فیشنگار به خوبی از عهدۀ این کار برآمده است. (امید شمس آذر)

آخرین نظرات
  • ۶ مهر ۰۰، ۰۸:۲۶ - مک بس
    هعی...