مسافر :: سهراب سپهری

 
 
دم غروب، میان حضور خسته اشیا 
نگاه منتظری حجم وقت را می‌دید.
و روی میز، هیاهوی چند میوه نوبر 
به سمت مبهم ادراک مرگ جاری بود.
و بوی باغچه را، باد، روی فرش فراغت
نثار حاشیه صاف زندگی می‌کرد.
و مثل بادبزن، ذهن، سطح روشن گل را 
گرفته بود به دست
و باد می‌زد خود را.
 
مسافر از اتوبوس 
پیاده شد:
"چه آسمان تمیزی!"
و امتداد خیابان غربت او را برد.
۰ نظر

من و سهراب چقدر مثل همیم!

شب‌ها در دشت صفی‌آباد به سینه می‌خزیدیم تا به جالیز خیار و خربزه نزدیک شویم. تاریکی و اضطراب را میان مشت‌های خود می‌فشردیم. تمرین خوبی بود. هنوز دستم نزدیک میوه دچار اضطرابی آشنا می‌شود. ما بچه‌های یک خانه نقشه‌های شیطانی می‌کشیدیم.

۵۵ نظر

دچار باید بود...

نگاه مرد مسافر به روی زمین افتاد :
"چه سیب های قشنگی !

- چرا گرفته دلت، مثل آنکه تنهایی.
- چقدر هم تنها!
- خیال می کنم 
دچار آن رگ پنهان رنگ ها هستی.

- دچار یعنی 
- عاشق.
- و فکر کن که چه تنهاست

اگر ماهی کوچک ، دچار آبی دریای بیکران باشد.
- چه فکر نازک غمناکی !

دچار باید بود.

۱۹ نظر

سهراب سپهری در ساحل جمنا

و نیمه راه سفر، روی ساحل "جمنا"
نشسته بودم

و عکس "تاج محل" را در آب
نگاه می کردم:

دوام مرمری لحظه های اکسیری
و پیشرفتگی حجم زندگی در مرگ.
۲۸ نظر

لحظه ها را به چراگاه رسالت ببریم

و به آنان گفتم :
سنگ ، آرایش کوهستان نیست.
همچنانی که فلز ، زیوری نیست به اندام کلنگ!
در کف دست زمین گوهر ناپیدایی است
که رسولان همه از تابش آن خیره شدند
پی گوهر باشید

لحظه ها را به چراگاه رسالت ببرید
۱۸ نظر

شاید این خنده که امروز دریغش کردیم

زندگی درک همین امروز است

فهم نفهمیدن‌هاست!

ظرف امروز پر است از 

بودن تو

شاید این خنده که امروز دریغش کردیم

آخرین لحظه ی همراهی ماست...

زندگی درک همین امروز است

۱۷ نظر

مرا سفر به کجا می برد؟

مرا سفر به کجا می برد؟
کجا نشان قدم 
ناتمام خواهد ماند
و بند کفش 
به انگشت های نرم فراغت 
گشوده خواهد شد؟
۱۱ نظر
درباره
حضرت امیر(ع) می‌فرمایند: آراء و نظرات گوناگون را -مانند دوغ درون خیک- به هم بزنید تا حقیقت -مانند کَره از دل آن- بیرون بیاید. به نظرم فیشنگار به خوبی از عهدۀ این کار برآمده است. (امید شمس آذر)
آرشیو مطالب
طراح قالب: عرفـــ ـــان ویرایش توسط نقل بلاگ