فیشــــــنگار

پاسخ‌های مکشوف به سوالات محذوف

جان گشوده سوی بالا بالها

در حدیث آمد که یزدان مجید

خلق عالم را سه گونه آفرید

جانداران سه دسته اند: فرشته - حیوان- انسان

یک گره را جمله عقل و علم و جود

آن فرشته‌ست او نداند جز سجود

 

نیست اندر عنصرش حرص و هوا

نور مطلق زنده از عشق خدا

 

یک گروه دیگر از دانش تهی

هم‌چو حیوان از علف در فربهی

 

او نبیند جز که اصطبل و علف

از شقاوت غافلست و از شرف

 

این سوم هست آدمی‌زاد و بشر

نیم او ز افرشته و نیمیش خر

 

نیم خر خود مایل سفلی بود

نیم دیگر مایل عقلی بود

 

آن دو قوم آسوده از جنگ و حراب

وین بشر با دو مخالف در عذاب

 یعنی فرشته و حیوان خیالشون راحته که ذاتشون تغییر نمیکنه اما آدم...

وین بشر هم ز امتحان قسمت شدند

آدمی شکلند و سه امت شدند

 

یک گره مستغرق مطلق شدست

هم‌چو عیسی با ملک ملحق شدست

 

نقش، آدم لیک معنی؛ جبرئیل

رسته از خشم و هوا و قال و قیل

 

از ریاضت رسته وز زهد و جهاد

گوییا از آدمی او خود نزاد

 این قسم از آدمها جنبه های حیوانی و نفسانی خود را کنترل و مهار کرده‌اند

قسم دیگر با خران ملحق شدند

خشم محض و شهوت مطلق شدند

 

وصف جبریلی دریشان بود، رفت

تنگ بود آن خانه و آن وصف زفت

  

لاجرم اسفل بود از سافلین

ترک او کن لا احب الافلین

 

زانک استعداد تبدیل و نبرد

بودش از پستی و آن را فوت کرد

 قسم دوم هم آدمهای داغان که هیچی را قبول ندارند و به قیامت اعتقادی ندارند

ماند یک قسم دگر اندر جهاد

نیم حیوان نیم حی با رشاد

 قسم سوم هم ما آدمهای معمولی و کم تلاش و بی‌حواس هستیم که...

روز و شب در جنگ و اندر کش‌مکش

کرده چالش آخرش با اولش

 

هم‌چو مجنون‌اند و چون ناقه‌ش یقین

می‌کشد آن پیش و این واپس به کین

ماجرای این دسته از آدمها شبیه ماجرای مجنون و شترش هست که مجنون سوار یک شتر شد و به سمت منزل لیلی حرکت کرد

میل مجنون پیش آن لیلا روان

میل ناقه پس پی کُره دوان

 

یک دم ار مجنون ز خود غافل بدی

ناقه گردیدی و واپس آمدی

اما تا مجنون در فکر فرو می رفت و افسار شتر از دستش رها می شد شتر به سمت خانه خودش برمیگشت چون به تازگی یک بچه شتر شیرخوار به دنیا آورده بود.

عشق و سودا چونک پر بودش بدن

می‌نبودش چاره از بی‌خود شدن

 

آنک او باشد مراقب عقل بود

عقل را سودای لیلا در ربود

 

لیک ناقه بس مراقب بود و چست

چون بدیدی او مهار خویش سست

 

فهم کردی زو که غافل گشت و دَنگ

رو سپس کردی به کره بی‌درنگ

 

چون به خود باز آمدی دیدی ز جا

کو سپس رفتست بس فرسنگها

تا به خودش می آمد متوجه میشد که شتر فرسنگها مسیر طی شده را برگشته است

در سه روزه ره بدین احوالها

ماند مجنون در تردد سالها

 

جان ز هجر عرش اندر فاقه‌ای

تن ز عشق خاربن چون ناقه‌ای

 جان در فراق عرش بود و تن در هوس دهان گرفتن یک بوته خاری مثل شتر

جان گشوده سوی بالا بالها

تن زده اندر زمین چنگالها

 

تا تو با من باشی ای مردهٔ وطن

پس ز لیلی دور ماند جان من

 

روزگارم رفت زین گون حالها

هم‌چو تیه و قوم موسی سالها

 

راه نزدیک و بماندم سخت دیر

سیر گشتم زین سواری سیرسیر

 

سرنگون خود را از اشتر در فکند

گفت سوزیدم ز غم تا چندچند

 

چون چنان افکند خود را سوی پست

از قضا آن لحظه پایش هم شکست

 

پای را بر بست و گفتا گو شوم

در خم چوگانش غلطان می‌روم

توپ چوگان می‌شوم

زین کند نفرین حکیم خوش‌دهن

بر سواری کو فرو ناید ز تن

 

عشق مولا کی کم از لیلا بود

گوی گشتن بهر او اولی بود

 

گوی شو می‌گرد بر پهلوی صدق

غلط غلطان در خم چوگان عشق

 

کین سفر زین پس بود جذب خدا

وان سفر بر ناقه باشد سیر ما

پ.ن: بقول مولوی: اول ای جان دفع شر موش کن! بعد از آن در جمع گندم کوش کن

۹ نظر

هم ساعتِ تفریح، بودیم سرگردان هم در کلاسِ درس، بودیم زندانی

بر این باورم که ستم پهلوی خیلی بیشتر از آن بوده که فقط به دوره‎ی خودشان محدود شود. بنیانِ بسیاری از ستم‎ها، بدبختی‎ها، عقب‎ماندگی‎ها، تحقیرها و جهالت‎ها در آن دوره گذاشته شد. قطعا مدارسِ دهه هشتاد و نود تفاوت عمده‎ای با مدارس دهه شصت و هفتاد دارند؛ خدا را شکر (و انشاالله!). در بسیاری از مدارس دهه شصت و هفتاد هنوز روحِ پهلوی حاکم بود. هنوز ترساندن و تحقیر جزو اصلی‎ترین متون آموزشی بود. هنوز در بسیاری از مدارس ناظم رضاخان بود و معلم مثل محمدرضا پهلوی مرعوبِ غرب و سروده‎خوانِ انفعال. ناخودآگاه بچه‎ها را با سر و صورتِ مومن ولی دلِ کافر بار می‎آوردند. البته الآن که فکرش را می‎کنم از دهه هشتاد هم من خاطرات اینطوری دارم! (هرچند مدارس ما واقعا مدارس هیئتی و مهربانی بودند)

 *

قدهای کوتاه و صف‎های طولانی

یک یادگاری از نظمِ رضاخانی

 

انگار با خطکش کوتاهمان کردند

انگار ناظم‎ها بودند سلمانی


هم ساعتِ تفریح، بودیم سرگردان

هم در کلاسِ درس، بودیم زندانی


بغضِ عدالت را خوردیم با تلخی

فریاد را در دل کردیم زندانی


هم بی‎طراوت، رنگ: خاکستری، طوسی

هم بی‎صدا، خنده: آرام، پنهانی


گاهی رفیقم بود تصویرِ روی جلد

گاهی پناهم بود دیوارِ سیمانی


{آموزگار خوب هم بود اما کم

چون شعله‎ای کوچک در شامِ ظلمانی}


آموزگاری هم _هرچند با تسبیح_

می‎خواند در گوشم آیاتِ شیطانی


این را معلم گفت که: غرب باهوش است

اما عقب‎مانده است انسانِ ایرانی

 

هم ذوق، بی ارزش؛ هم شوق، مصنوعی

هم ظهر، پاییزی؛ هم شب، زمستانی


خلاقیت‎های سرخورده و متروک

انسانیت‎های بیمار و حیوانی


تنبیهِ ناظم بود آسان و شد دشوار

وقتی خیانت کرد یارِ دبستانی


وادار شد شاید... شاید طمع هم داشت...

بخشیدمش اما یک روز بارانی

***

با مرکبِ لرزان بر صفحه‎ی تردید

می‎شد نوشت آیا مشقِ مسلمانی؟

شعر و متن از حسن صنوبری

۳ نظر

گفت حافظ آشنایان در مقام حیرتند

گفت: حافظ آشنایان در مقام حیرتند

دور نبود گر نشیند خسته و مسکین، غریب

۷ نظر

من نمی دانستم معنیِ «هرگز» را

آری، آن روز چو می رفت کسی

داشتم آمدنش را باور

من نمی دانستم معنیِ «هرگز» را تو چرا بازنگشتی دیگر؟

آه ای واژه ی شوم

خو نکرده ست دلم با تو هنوز

من پس از این همه سال

چشم دارم در راه

که بیایند عزیزانم، آه

هوشنگ_ابتهاج

پیام اخلاقی: خانواده محبوب‌ترین آدم‌های زندگی هستن.

پ.ن: سلام

پیشنهاد: در خانه بمانیم

۵ نظر

یه تیتر عاشقانه بگو

مادرم بسیار عجیب است! بعد از 34 سال زندگی مشترک هنوز هم عاشقانه باباجانمان را راهی سفر می‌کند. چند روز پیش که بابا عازم سفر بود شنیدم که می‌گفت: "کاش من چمدانت بودم!" اگر معنای این جمله دوستت دارم نیست، پس چیست؟ دیشب سه و پنجاه دقیقه آرام بیدارم کرد و گفت: "بابا که نیست، حس نمی‌کنی خانه گرگ شده و می‌خواهد ما را ببلعد؟" من مطمئنم درون زنی که امروز چشم به راه است؛ شاعره ای زندگی می‌کند که شعرهایش چاپ نشده اند، فقط همین!

۱۸ نظر

چوپان گفت پول اسب را نمی‌خواهم؛ برو برای ایران بجنگ

خشکسالی و قحطی باعث مرگ سربازان شده بود و به همین خاطر گرشاسپ پادشاه ایران جنگ را پایان داد و زال سردار متفکر ایرانی نیز در زابل اقامت کرد. بعد از مرگ گرشاسب، افراسیاب دوباره به فکر افتاد به ایران حمله کند. زال به پسرش رستم گفت: جنگی در پیش است می‌دانم که تو هنوز جوانی و می‌خواهی جوانی کنی اما چه باید کرد که دشمن درراه است. آیا حاضری بروی؟

۱۴ نظر

با تو هر ثانیه رؤیاست اگر بگذارند

شب شب اشک و تماشاست اگر بگذارند
لحظه ها با تو چه زیباست اگر بگذارند

فکر یک لحظه بدون تو شدن کابوس است
با تو هر ثانیه رؤیاست اگر بگذارند

 

"شرافت"


1. اون آقایی که توی مراسم تشییع دیدمش، الان دیدم درباره مراسم اون روز صحبت کرده! |آپارات|

.

.

2. به بهانه مطالبی که این روزها درخصوص شخصیت سردار سلیمانی می‌شنویم فیش شماره 15 رو بازنشر می‌کنم.

 

 

3. پدرم از جدم از پدرش(ع) براى من حکایت کرد که رسول خدا(ص) فرمود: کسى که مرا در خواب ببیند، بحقیقت مرا دیده است، زیرا شیطان بصورت من و بصورت یکى از اوصیاء من و بصورت یکى از شیعیان ایشان در نمى‌آید، و رؤیاى صادقه جزئى از هفتاد جزء نبوت است.|جامع الاحادیث|

 

 

 

* نکته: با توجه به اینکه یه جنگ رسانه‌ای شروع شده سعی کنید تا اطلاع ثانوی با اخبار و تحلیل‌های مطبوعات زیاد توجه نکنید. چون لزوما راست نیست.

۱۰ نظر

قضا جنبان هر دل بردگی اوست: بدون رمز

در آن خلوت که هستی بی نشان بود

به کنج نیستی عالم نهان بود

یکی بود یکی نبود، غیر از خدای همه چی تموم هیچ کس نبود

وجودی بود از نقش دویی دور

ز گفت و گوی مائی و توئی دور

۲۱ نظر

از قبله رو مگردان ای خوش کمر برقص آن!!

چارده ساله مَهی بر لب بام

چون مه چارده، در حسن تمام

[یه دختر زیبا و رعنا]

داد هنگامه ی معشوقی ساز

شیوه ی جلوه گری کرد آغاز

[آرایش کرد اومد بیرون]

۳۰ نظر

احساس مسئولیت آینده رو می‌سازه

من خوب یادم هست
روزی که روشنفکر
در کافه های شهر پرآشوب
دور از هیاهوها
عرق می خورد
با جان فشانی های جانبازان حزب الله
تاریخ این ملت
ورق می خورد!

 

پ.ن: نسل های بعدی مدیون کسانی هستند که در قبال جامعه و تمدن بشری احساس مسئولیت می‌کنند.

۲۷ نظر

چون گزیدی پیر، نازک دل نباش/همچو موسی زیر حکم خضر رو

بسم الله آواتار

همیشه فکر می‌کردم به تنهایی می‌توانم از پس هرکاری که شروع می‌کنم بربیایم. می‌گفتم شخصا تجربه می‌کنم تا منت کسی هم بالای سرم نباشد. اگر زمین خوردم دستم را به زانوانم می‌گیرم و یاعلی گویان بلند می‌شوم. مدتی‌است اما متوجه شده‌ام، نه! از یک جایی به بعد فقط در حال درجا زدنم. امروز هم مطمئن شدم احتیاج به کسی دارم که مستقیم کمکم کند.

 

 

وقتی کسی که مثل یک پزشک، حنجره‌‌ی متنم را معاینه می‌کند تا چرک نداشته باشد و اگر داشت نسخه‌ی حکیمانه می‌پیچد مثل امروز که دو ساعت تمام، سر متنم وقت گذاشت غصه‌ی آن سال‌هایی را می‌خورم که سر خود کارم را پیش می‌بردم.

 

 

می‌دانم که قطعا خدا باید چنین آدم‌هایی را سر راهمان بگذارد. یک مربی که یاد بدهد با اعتماد به‌نفس کارت‌ را ادامه بدهی و کارهایت را نه‌تنها تشویق، که حمایت هم بکند. هزینه‌ی دومی را هر مربی‌ای نمی‌دهد. چرا که اعتبار چندین ساله خودش را به میان می‌گذارد.  منبع

۱۸ نظر

شعر از کیست ؟ دو نمره

ای زن به تو از فاطمه(س،) اینگونه خطاب است

ارزنده ترین زینت زن حفظ حجاب است.

 

 

راهنمایی:

 

  • ایرانی نیست
  • عرب هم نیست
  • شیعه نیست.
++ نظرات بعد از تایید نمایش داده می‌شود(چون شاید جایزه بدیم) 
۴۹ نظر

دیوانه شو همخانه شو مستانه شو دندانه شو

 

 

حیلت رها کن عاشقا دیوانه شو دیوانه شو

و اندر دل آتش درآ پروانه شو پروانه شو

 

هم خویش را بیگانه کن هم خانه را ویرانه کن

وآنگه بیا با عاشقان هم خانه شو هم خانه شو

 

باید که جمله جان شوی تا لایق جانان شوی

گر سوی مستان می‌روی مستانه شو مستانه شو

 

تو لیلة القبری برو تا لیلة القدری شوی

چون قدر مر ارواح را کاشانه شو کاشانه شو

 

قفلی بود میل و هوا بنهاده بر دل‌های ما

مفتاح شو مفتاح را دندانه شو دندانه شو

 

گوید سلیمان مر تو را بشنو لسان الطیر را

دامی و مرغ از تو رمد رو لانه شو رو لانه شو

 

گر چهره بنماید صنم پر شو از او چون آینه

ور زلف بگشاید صنم رو شانه شو رو شانه شو

 

شکرانه دادی عشق را از تحفه‌ها و مال‌ها

هِل مال را خود را بده شکرانه شو شکرانه شو

 


بخونید و لذت ببرید و اگه چیزی به ذهنتان رسید با ما به اشتراک بگذارید. پرچم شعر فارسی همیشه بالا باد🙋

۲۴ نظر

سلامِ سیمین به چشم‌هایش

 

 

غروب بود. موسی صدر اومد، در زد. من در رو باز کردم. اون یکی از زیبا‌ترین مردهای دنیا بود. چشم‌های خاکستری، درشت، زیبا. لباس آخوندیش هم شیک، از این سینه کفتری‌ها. گفتم: ببینم! شما امامی، پیغمبری! تو حق نداری این‌قدر خوشگل باشی! خندید. گفت: جلال هست؟ گفتم: آره، بیا تو.

 

۴۵ نظر

حیرانی| وقتی نمی دانی چه دارویی اثر دارد

 

ناخوش که باشی بدتر از هر درد، حیرانی‌ست

وقتی نمی دانی چه دارویی اثر دارد

 
از دست عالم خسته‌ام، مثل یتیمی که
تنهاست؛ در حالی که می‌داند پدر دارد.

 

وقتی همه هستند اما او که باید نیست

در باغ باشی یا قفس؛ فرقی مگر دارد؟!

 

این درد دل‌ها هم همه از روی دلتنگی‌ست،

ما بی خبر هستیم،... او از ما خبر دارد

 

آه ای مسیحا، کی می‌آیی، بی تو این دنیا

وضعی شبیه حال و روز محتضر دارد

 

از رقّه تا کشمیر، از بغداد تا پاریس...

عالم مگر شکلی از این آماده‌تر دارد؟!

 

این طور می‌خواهیم او را و خدا را شکر

لیلای ما مجنون تر از ما آنقَدَر دارد...

۲۱ نظر

زندگی"این فرصتِ کوتاه"را هم دوست دارم

ماه گذشته، رئیس گروه ویژه اقدام مالی(FATF)در گزارش به کنگره آمریکا اعلام می‌دارد «رسیدن دلار در ایران به مرز ۱۴ هزار تومان حاصل زحمات (FATF) بوده است.» More

https://i.pinimg.com/564x/05/f9/5d/05f95d8329c3a8ee214809e7b8f6654d.jpg


پی‌نوشت‌ها:

 

🐦گرچه مرگ این خلوت نایاب را هم می پسندم؛ زندگی زندگی"این فرصتِ کوتاه"را هم دوست دارم. قزوه یا غزوه مرددم.

🐦سفراتون پر از لذت و خاطره
آرزوهاتون دست‌یافتنی
دوستی‌هاتون پایدار

و سال نو مبارک♥

🐦قدر موهبت زندگی رو بدونید؛ والسلام؛ سال تمام!

 


🐦این پست آخری ما رو حلال کنید دوستان...

 

بازنشرها:

    آخرین پست سال قبل |496|🐦
    آخرین پست دو سال قبل|101|🐦

     

     
    ۲۲ نظر

    بردند ذره ذره، مه پیکران دلم را...

     مصرع دوم رو شما بگید| بسرایید

     

    خودم:

    یه ذره دیگه مونده

    واست کنار گذاشتم

    ۴۳ نظر

    حافظ و استماع آواز بلبل مسکینی مبتلایِ عشقِ گلِ بی تبدلی را

     

     

    رفتم به باغ صبحدمی تا چنم گلی
    آمد به گوش ناگهم آواز بلبلی

     

    مسکین چو من به عشق گلی گشته مبتلا
    و اندر چمن فکنده ز فریاد غلغلی

     

    چون کرد در دلم اثر آواز عندلیب
    گشتم چنان که هیچ نماندم تحملی

     

    بس گل شکفته می‌شود این باغ را ولی
    کس بی بلای خار نچیده‌ست از او گلی

     


    پ.ن: من یه مدته تصمیم گرفتم حضورم توی پنل رو مرتب کنم مثلا 11 تا 12 صبح| 4 تا 5 عصر و یک ساعت هم آخر شب||نمیدونم چند درصد محقق شده ولی هر بار که اجرا می کنم روز خوبی میشه برام. مرسی که همچنان هستید و می‌خونید اینجا رو [آلت+3]
     
    پ.ن: قبول دارین پست بدون پ.ن پست نیست؟
    ۱۹ نظر

    بسیار کنند از کرم این طائفه کم را

    هر کس که نهاده است به این خانه قدم را
    از خاطر خود برده همان ثانیه غم را


    انگار که بر بال ملائک شده زائر
    هر کس که گذر کرده خیابان ارم را


    هر قدر حرم آمدم از یاد نبردم
    آن بار که با مادر خود آمده ام را

    ۳۳ نظر

    من زنده ام شما چی؟

    ما پاییزیم و برگ برگیم رفیق

    ما قاصدکی زیر تگرگیم رفیق

     

    تنها تنها مسافریم از دنیا

    یعنی همه در گروه مرگیم رفیق

    ۲۶ نظر

    فیروزه ای و سرخ چه پیوند قشنگی

    مطالب اینجا متنوع و گوناگون است ولی من می‌خواهم چینش صفحه اول وبلاگم جوری باشد که وقتی یک دوست جدید را به وبم دعوت می کنم بتواند با نگاه اول به یک اطلاعات کلی درباره موضوعات و بحث هایی که اینجا دنبال می‌شود برسد. به نظر شما چه کار باید بکنم؟


    https://i.pinimg.com/originals/1c/21/50/1c21505eb64b6a314798c04afdbb06bf.jpg

    ۳۸ نظر

    تاری زِ زُلف خَم خَم خود در رَهَم بِنِه

    دلدادۀ میخانه و قربانی شُربیم
    ‏دَر بارگه پیر مغان پیر غلامیم

    از مدرسه مهجور و ز مخلوق کناریم
    مطرودِ خردپیشه و منفورِ عوامیم |link|
    ۲۱ نظر

    حال فروغ خوب است

    نکته آخر هم این که آن‌جایی که به مسائل دل و عواطف و اینها می‌پردازید، حد نگه دارید؛ یعنی‌آن حالت عفاف و حجاب را حفظ کنید. این را بدانید شعری که آن وقت فروغ فرخزاد می‌گفت، در دنیای روشنفکری آن زمان هم کسی قبول نداشت.

    ۶۱ نظر

    تن دادن میلاد حبیبی

    اگر تقدیر تن دادن به فرمان زلیخا بود
    همان بهتر که دست گرگ می دیدم تن خود را




    امسال توی مسابقه خنداننده‌شو دخترِ شیرازیه میگفت توی شمال که درس میخوندم سر 5 دقیقه چایی میذاشتی و دم میشد و آماده بود؛ اما توی شیراز 5 دقیقه فقط طول میکشه تا شیر آب کتری را پر کند. در همین راستا یکی از دوستان خوب وبلاگی مون که اهل شیراز هم هستند پس از 12 سال از عقد بالاخره روز عید غدیر عروسی کردن. 😎خلاصه اینکه یه کم شیراز سرعت همه چی پایینه و تقصیر این زوج جوان نیست و ما هم تبریک میگیم بهشون و برآشون آرزوی خوشبختی و رشد داریم. و 💑 و 🛍 🎈 و  🎀 🎁 🎊


    سلام؛ احوال تون خوبه؟ آهان این چند روز چون خونه خودمون نبودیم بیشتر تلویزیون نگاه میکردم. یه گزارش تهیه کرده بودن که گرانی های اخیر چقدر بد شده برای زوج هایی که این روزها میخوان عروسی کنن. بعد توی گزارش یه خانم گفته بود ما عروسی کردیم بعد لذت خرید جهیزیه رو توی دو سه سال از زندگی مشترک مون پخش کردیم یعنی همه اش رو یکجا نخریدیدم. به نظر من که کار قشنگی کردن توو این گرونیا.
    ۳۹ نظر

    مسافر :: سهراب سپهری

     
     
    دم غروب، میان حضور خسته اشیا 
    نگاه منتظری حجم وقت را می‌دید.
    و روی میز، هیاهوی چند میوه نوبر 
    به سمت مبهم ادراک مرگ جاری بود.
    و بوی باغچه را، باد، روی فرش فراغت
    نثار حاشیه صاف زندگی می‌کرد.
    و مثل بادبزن، ذهن، سطح روشن گل را 
    گرفته بود به دست
    و باد می‌زد خود را.
     
    مسافر از اتوبوس 
    پیاده شد:
    "چه آسمان تمیزی!"
    و امتداد خیابان غربت او را برد.
    ۰ نظر

    دنیا بدون تو زندونِ بی دره

    وقتی بهت فکر می‌کنم

    حس میکنم عطر تو رو می‌گیرم...
    حتی من از تصورِ

    اینکه به من فکر می‌کنی می‌میرم...

     

    ۲۵ نظر

    شبان گلّه‌‏ام و نی زدن نمی‏دانم

    من آن دهاتیِ چادرنشین رهگذرِ

    هوای پاک و دل‏‌انگیز سبز گیلانم

     

    تمام محنت و افسردگیّ من این است

    شبان گلّه‌‏ام و نی زدن نمی‏دانم

    ۳۱ نظر

    قامت، تظللنی و من عجبِ

    قامَت تُظللنی من الشمس

    نفس اعز الی من نفسی

    برخاست و سایه افکند بر من در برابر خورشید؛ 

    کسی که از جانم برایم عزیزتر بود.

    قامت، تظللنی و من عجبِ

    شمس تظللنی من الشمسِ


     و تعجب من از این است که یک خورشید 

    سایه سار من شد در برابر خورشید!

    ۱۷ نظر

    لا فَتی اِلا خودم لا سَیف اِلا چشم تو!

    هم برای رستگاری روشنِ چشمت بس است

    هم برای کافری کافی ست ما را چشم تو


    تیر و تارا، اشکبارا، چشمه سارا - چشم من-

    غم گُسارا، عاشِقا، قدیسه وارا -چشم تو-

    ۲۶ نظر

    شرق اقبال

    شمع اقبال برافروختنی خواهد شد
    شعر ابریشم کشمیر غنی خواهد شد

    موجی از آتش و آواز به پا می خیزد
    شرق از خواب قرون باز به پا می خیزد

    ۲۲ نظر

    سالهای بعد از تو

    سالهای بعد از تو

    سالهای بیچارگیست

    کاش همیشه دچارت بودم


    کامنت ها هم بامزه هستند

    👇

    ۳۶ نظر
    درباره
    پایان سخن پایان من است تو انتها نداری
    طراح قالب: عرفـــ ـــان ویرایش توسط نقل بلاگ
    تصاویر زیباسازی نایت اسکین